گودی ها و جهل سرخ
امروز هم شب است و من حباب ایینه ها را با ایمان آبی ام به سوی سرخی جهالتت روانه می کنم لیکن از یاد مبر که تا صبح ملول و کدر راهی نمانده است. پشته های خشونت ات را ببند پیش از انکه «ژاله های پیکر شیرین و ثریا» در رقص سوزناک عطش با نسیم وحشی ات گره خورد...