۱۳۸۸ دوشنبه ۶ میزان
بوتیمارِ کابل

بوتیمارِ کابل

در کابل اگر همه چیز کم است، «غم» فراوان است. غم از در و دیوارِ این شهر می​بارد، از سرک​ها و خیابان​های آن، از چهرة مردان و زنانی فقیر و حتی کودکانی که شادان و خندان به «بادبادک​بازی» سرگرم​ـ​اند. کوچه​های کابل در روزهای عید نیز عزا دارند؛ سگ​هایِ ولگرد کابل شب​ها غمگینانه زوزه سر می​دهند. آن​ها نیز بخشی از بار فقر و گرسنگیِ این شهر را، بر دوش می​کشند. به هرکجایی کابل قدم بگذاری اولین چیزی که در برابر ما چهره می​گشاید، «غم» است.

هیولایِ غم، در هرکجایی این شهر ما را تعقیب می​کند؛ کابل شهر جاوادنة غم​​ها و غم​هایِ​ جاودان است، شاید به این دلیل که تاریخِ دو صد سالِ​ اخیر این شهر با خون و فاجعه عمیقا پیوند دارد.

در این«غم​کده» هرکسی تا آن​جا که در توانِ دارد کوشش می​کند، غم، این «همزادِ دیرینه» را از خود دور کند. برخی با کار، برخی با پرسه​زدن در خیابان​​ها، عده​ای با کهنه​فروشی، با بولانی​فروشی و... . آن بستنی​فروشانِ کوچه​گردی که تبلیغاتِ بستنی​ شان را موسیقیِ «بتهوون» انتخاب کرده​اند، فقط بستنی نمی​فروشند، آن​ها می​خواهند با این موسیقی دل​های غمگینِ شان​را از غم تهی سازند. هنوز گوشِ آن​ها جیغِ​ جان​خراشِ جنگ​را به خاطر دارند، بنابراین با این موسیقی می​خواهند از «ماتمِ​جنگ» به «ماخولیایِ پول» و سرمایه عبور کنند. کم​ترین غم از آن کسی است که به باندهایِ فساد دولتی و انجوها وصل​اند؛ ماشین​هایِ مدل بالا دارند، خانه​های با شکوه و مجلل، جیب​هاشان همیشه پر است از دلار و لباس​ها شان شیک، شکلکِ آدم​های متمدن را در می​آورند؛ این کاهشِ غم اما به بهایی ایجاد غم​هایِ فراوان برایِ دیگران به دست می​آید. شاید بتوان گفت، رهبرانِ سیاسی هیچ غمی​ندارند و در نشئگیِ تریاکِ قدرت، غم و اندوه زیر دستان و  مردمان فقیر و دربه​درِ این شهر را هرگز به یاد ندارند.

«بیگم»، این بوتیمارِ «غصه​زاد» را اما باید یک استثنا دانست؛ او به حماقتِ​ کسانی که در این شهر غم​را از خود دور می​کنند، می​خندد. غم تنها «همزاد» اوست، یگانه خانة که وی را پناه می​دهد. بیگم لباسِ ژولیده به تن دارد، موهایش پریشان و آشفته است و رها در باد؛ تنها مبلغی که خیابان​های شهر را با پای پیاده می​پیماید تا مردم را به غم دعوت کند. دیدنِ بیگم قساوت می​خواهد، تنها یک چشمِ ستم​گر تاب​ـ​و​ـ​توانِ آن دارد که این تندیسِ غم و پیکرة مصیبت را به تماشا بنشیند. شاید بتوان او را که یکی از بی​شمار قربانیانِ جنگ​های دورانِ جهاد است، «الهة غم​هایِ​کابل» دانست. بیگم کسی است که در زمان حکومتِ​ مجاهدین به او تجاوز شده است، شوهرش را در پیش چشمش با کارد و برچه تکه​تکه کرده و حتی فرصت نکرده قطره اشکی از چشمانِ بادامی​اش بر جسد شوهرش نثار کند. پسر سه ساله​اش «امید» مفقودالاثر است و دخترش «ر‌‌ؤیا» بر اثر مرمی که از کوه تلویزیون به طرفِ خانة او شلیک شده، در سن پنج​سالگی بی​​آن​که حتی فرصتِ نفس​کشیدن پیدا کند ناگهان در وسطِ حویلی جان داده است. اکنون او تنهاست، حافظة طبیعی​اش را از دست داده است. هرچند سواد خواندن و نوشتن دارد، اما به خاطر شوکِ روانی نمی​تواند پیوسته بنویسد. همه​چیز را تکه​تکه​ می​نویسد. به جای بیگم می​نویسد:«بی​گم» و «تفنگ» را می​نویسید:«تو فنگ» و در عالمِ دیوانگی برای این جدا نویسی​هایش استدلال​هایی دارد. از نظر او نام او «بیگم» نیست، «بی​گم» است. بی​گم به این معنا که او هرگز «غم​»​ـ​هایش را گم نخواهد کرد. او خانه ندارد، بنابراین هیچ وقت «گم» نخواهد شد؛ تنها کسی راهش را گم می​کند که خانه​ای دارد، اما بی​گم که معلوم نیست چه​کسی خانه​ی او را به نام خود قباله کرده، خانة ندارد تا راهش را گم کند. او بوتیمار[1]ی است که تیماردارِ غم هاست و می​ترسد از آن​روزی که غم​ها فراموش گردد.

بیگم نمایان​گر «غربتِ​عدالت» در این شهر است. جسد بی​روحی که ردـ​نشان​های ظلم و ستم در وجودش موج می​زند. با وجود آن​که حافظه​اش کاملا تخریب گردیده او را می​توان نوعی چرخش از «فراموشی» به «حافظه» دانست. او «منه​مومنه»​ـ​ای است که به رغمِ خاطرِ پریشان، چیزهای زیادی را به خاطر دارد، جنگ​را، کشتارهای دسته​جمعی را، چپاول و غارت​را، خشونت​های سیاسی را، تکه​تکه​شدنِ شوهرش را و از همه مهم​تر مرگِ «رؤیا» دخترش را که با مرگِ او رؤیاهایِ زندگی برای همیشه بر باد رفت و از آن پس روزها وشب​ها در به​در کوچه​به کوچه «امید» گمشده​اش را جست​ـ​وـ​جو می​کند. چه باک اگر همة مردم شهر دیوانه بپندارند او را، چه باک اگر غم​های بسیاری او، برسازندة شادی​هایِ بسیار است و یا رهگذرانِ شهرستم، اندوهِ عظیمِ او را دستِ​کم می​گیرند، چه باک اگر خانة گمشدة او مسیر خانه را به دیگران نشان می​دهد، چه باک اگر مردمِ این دیار روزهایِ تلخ دهشت​را به سرعت برق از یاد می​برند، او در غبارِ خاطراتِ جنگ می​رقصد، جیغ می​کشد و هم​پایِ غم​های بی​شمارش رؤیایِ مقتول را در «امید» گم​گشته​اش می​جوید. کودکی در انتهایِ​ کوچه راه می​رود، بیگم با پایِ برهنه به این خیال که «امید» است دیوانه​وار طرفِ او می​دود، اما حتی اگر تمامی کوچه​های شهر را تا انتها بدود، باز هم «امید» را نخواهد یافت، امید برای ابد گم​شده است و با هیچ​کسانِ​ شهر هیچ​کس.

در کابل همه​چیز بی​عمق است، فقط غم​های بیگم عمق دارد. چشمان همواره پر از اشکِی او که «تصویر رؤیایی امید» بر آن​ها نقش بسته و مضطربانه در کوچه​ها و خیابان​هایِ «دهشت​شهر[2]» کابل فرزندِ گمشده​اش را می​جوید، بر این امر شهادت می​دهد که غم​هایی بیگم بی​​پایان است و تا انتهای وجود زخمی و قلبِ تکه​تکه​ی او ریشه دارد. «امید چند ساله است؟ مادر؟» بیگم با خنده جواب می​دهد:«سه​ساله!، نه یک​روز کم​تر و نه یک​روز بیش​تر.» پیش از آن​که پژواکِ صدایِ او در غوغای شهر خاموش گردد، اندک​اندک غم چهره​اش را فرا می​گیرد، می​خواهد چیزی دیگری بگوید: «دو سال کوچک​تر از رؤیا»، اشک از چشمانش سرازیر می​گردد؛ اشکِ شورِ او سیمایِ زخمی و غم​گرفته​اش را خیس می​کند. پس از گذشتِ یک​ماه دوباره می​پرسم «امید چند ساله است؟ مادر؟»، همان پاسخی پیشین را دریافت می​کنم«:«سه​ساله! نه یک​روز کم​تر و نه یک​روز بیش​تر!» بازهم نمی​تواند «امید» را بدون «رؤیا» تصور کند:« دو سال کوچک​تر از رؤیا!». سال​هاست که امید سه​ساله است؛ او هیچ​وقت بزرگ نمی​شود؛ امید همیشه سه​ساله خواهد ماند، نه یک​‌روز کم​تر و نه یک​روز بیش​تر، امید همیشه دو سال کوچک​تر از رؤیاست، زیرا بیگم امید را سه​ساله می​خواهد و دو سال کوچک​تر از رؤیا. امیدِ سه​ساله اما هیچ​گاه مادرِش را که اکنون تیمار​دارِ غم​های کابل است و دیوانه​وار در کوچه​ها و خیابان​ها راه می​رود، تنها نمی​گذارد، امید تصویر جاودان انتهایِ کوچه​ها و خیابان​هاست؛ تصویری در حالِ گم​شدن، تصویری در حالِ دورشدن، تصویری در حال زوال، تصویری در حال ناپدیدشدن، اما یگانه تصویری است که بوتیمارِ کابل، «رؤیا»​ـ​یی از دست​‌رفته​اش در او باز می​یابد، امید همواره دو سال کوچک​تر از رؤیاست. بیگم معتقد است:«دو سالِ دیگر به اندازة رؤیا بزرگ خواهد شد!» و بعد پشیمان می​گردد و بلافاصله سخن​اش را پس می​گیرد:«نی​، نی! امید هرگز بررگ​ نمی​شه. امید نباید بزرگ​شوه، خطرناک اس، اگر بزرگ​شوه او را می​کشن، رؤیا را کشتند، امید را هم می​کشند. برو! بچیم، تو را هم می​کشند. این شهر پر از قاتل​اس!»

چند روزی است که او را ندیده ام. بیگم کجاست؟ دلم می​خواهد در دشتِ بی​کرانِ غم​هایِ او پناه گیرم. این تندیس غم یگانه حقیقتی شهر «ناـ​حقیقت»​ـ​هاست و تنها صدای قربانیانی این شهر. به خیابان می​روم. از دور می​بینمش؛ وجود ویرانی در کنارِ خرابه​ها، یک تصویری در حالِ زوال. به او نزدیک می​شوم. می​بینم غمگین و افسرده به جایِ خالی​ای دیواری که به تازگی تخریب کرده​اند، خیره​خیره می​نگرد.

ـ سلام مادرجان!

ـ حیف، صد حیف!

ـ چرا؟

ـ​ دیوار را خراب کردند. می​دانی در این دیوار چقدر مرمی خورده؟ سه هزار؛ این دیوار زخمی​زخمی اس، مثل پدر رؤیا. من یک روز حساب کردم، این دیوار. سه هزار زخم در بدن داشت. اگر سه هزار مرمی به بدنِ تو بخوره، چه می​شه؟ تکه​تکه و توته توته. در آخر او را کشت. مجاهدین به دیوار هم رحم نمی​کنه. بازهم کارِ مجاهدین اس! حیف، صد حیف!

ـ مادر، چه اشکالی داره؟ یک دیوار نو درست می​کنه!

ـ​نی! تو نمی​فامی؛ من در کابل زندگی کرده​ام، من می​فامم. اگر این دیوارها نباشند، مردم «غم​ها» را فراموش می​کنند. وقتی غم نباشد، من تنها می​مانم، تو هم تنها می​مانی. این جا شهر غم است. اگر غم نباشه، همة مردم تنها می​مانند و می​میرند.

آیا بیگم دیوانه است یا رهگذرانی که به ناله​های او می​خندند؟ آیا آن​که می​خندد و از یاد می​برد رهروِ آیینِ حقیقت است یا آن​که چون بیگم می​نالد و همه چیز را به یاد می​آورد؟ پاسخ​ روشن است: بیگم یگانه حقیقت نابی است که با میان​جیِ او می​توان وجوهِ​ پنهانِ دهشت​شهر کابل را که هر سنگ و خشتِ  آن سندِ فاجعه و توحش است، فهم کرد؛ یگانه تصویری ماتریالیستیِ تاریخ و در عینِ حال حافظ و نگهبانِ آن. شاید مبالغه نباشد اگر بگوییم، بیگم بیش از آن​که دیوانه باشد، یک معمایِ اخلاقی است؛ معمایِ اخلاقیِ تاریخ فاجعه​بار؛ قربانی زنده​ای که ما را از فراموشی بر حذر بر می​دارد، تا غم​ها را از یاد نبریم. آیا فاجعه​ها را به یاد آورد یا فراموش کرد؟ اگر به یادآریم چه چیز را باید به یاد آورد؟ اگر فراموش کنیم چه​چیزها را باید فراموش کرد؟ آیا بدون معذرت​خواهی و توبة جنایات​کاران می​توان از بن​بستِ خشونت​های سیاسی موجود گذر کرد؟ آیا یادآوریِ جنایت​ها وضعیت را بد تر خواهد کرد؟ بیگم معتقد است که نه تنها غم​ها، بلکه حتی دیوارهایِ زخمیِ عصر جهاد را باید به یاد داشت. او تمامیِ روشنفکران، سیاست​مداران، رهبران​سیاسی و دیگر «فروشندگانِ گذشت» را که بر گورِ قربانیان «کاخ​فراموشی» بر پای داشته​اند و «بدی(جنایت)» را به نام «نیکی(جهاد)» از یاد برده​اند، به باد ریشخند می​گیرد.« ​نی! تو نمی​فامی؛ من در کابل زندگی کرده​ام، من می​فامم. اگر این دیوارها نباشند، مردم «غم​ها» را فراموش می​کنند.» بیگم نماد مقاومت در برابر قدرتی است که از ما می​خواهد فراموش کنیم. او تیمار غم​ها و حافظ دیوارهایی است که رد​ـ​نشانِ بیش از «سه​هزار مرمی» در پیکرِ آن​ها نمایان​ـ​اند. او حافظة زندة قربانیانِ جنگ​های جهادو به تعبیر کوندار «ستیزِ حافظه است با فراموشی»؛ تصویرِ تام و تمامِ​ فاجعه. لباس چرکین، موهایِ ژولیده و نگاه جست​​و​جوگرش ما را به دورانِ جنگ می​برد. کابل شهری که در آن دهشتِ فراموشی فرمان می​راند، بیگم اما تنها صدای قربانیان و وجدانِ بیداری که با صدای بلند در گوشِ بی​اشتهایی رهگذرانِ فراموش​کار خیابان​های کابل خطابة «یادآوری» می​خواند:

بشنوید، صدایِ بازتابِ دیروز را بشنوید،

 از میل به کین​خواهی بی​گناه،

سنگی گران​بهاتر نیست

 از بامدادِ ذلتِ خائنان آسمانی درخشان​تر نیست

در زمین راه رستگاری نست،

تا درِ بخشش به روی دژخیمان ]و جنایت​کاران[ باز است.[3]

برخی اوقات صدایش می​گیرد، اما هرگز از سخن​گفتن باز نمی​ماند. او صدایِ جاودانِ قربانیان است؛ او را باید بازتابِ تاریخِ​ فاجعه​بار کابل دانست؛ صدایِ​ فاجعه​بار «عصرجهاد» که در آن زمینی​سازی ملکوتِ الاهی و دینی​سازیِ سیاست، به تباهی و تخریب و کشتارهایِ فجیعِ اخلاقی و انسانی انجامید. او کی و چگونه تواند بخشید دژخیمانی را که شوهرِ او را کشتند، «رؤیا»​ـ​یی عزیزش را بر باد داند و «امید»، یگانه فرزندِ وی را سر به نیست کردند و معلوم نیست اکنون در کدام​یک از گورهایِ دسته​جمعی در کنار هیچ​کسان خفته​است؟ او غم​ها را انبار می​کند تا «یوم​الحساب» بر پای دارد و درِ هرگونه بخشایش را به رویِ دژخیمان بندد. او تمامیِ ناگفته​هایی را که زبانِ​ گنگِ​ جماعت کتمان می​کند، در گنجینة ذهنش نگه​می​دارد و تصاویری در حال زوال لحظه​های خطر و اضطراری را که زنده​نگه​داشتنِ آن​ها برای ستمدیدگان امر حیاتی به شمار می​رود، در گنجینه​ای قلب​ داغدارش نگه​می​دارد. سحرگاهان پیش از آن​که ​ خورشید در مقام شاهد خون و انتحار و تماشاگرِ مرگِ مردمان این شهر در آسمان ظاهر گردد، بیگم به «غم» سلام می​کند و شباهنگام بی​آن​که به نشانه​ی بدرود به خورشید دستی تکان دهد، آمدنِ غم​ها و غصه​های تازه​ایی را به انتظار می​نشیند. غم یک​سر تیره​بختی نیست، بیگم بر آن است تا با سلاحِ غم جنایت​کاران را از پای در آورد. او آسمانِ درخشانِ ذلتِ خائنان را انتظار می​کشد و کوشش می​کند از غم «امید»ـ​ی سازد برایِ​ «رستگاری» و در پناهِ آن «رؤیا»​ـِ​یی از دست​رفته​اش را بازیابد؛ او هرگز دژخیمان و خائنان را نمی​بخشد. آیا نهالِ سه​سالة «امید» وی به بار خواهد نشست؟ و رؤیای بر بادرفته​ای او تحقق پیدا خواهد کرد؟ هیچ​کس نمی​داند، قلبِ​زخمی​ایِ​ بیگم اما هنوز از نور «امید» درخشان است و برایِ تحقق «رؤیاها»​ـ​یی خویش که همانا رؤیای تمامیِ ستمدیدگان است، از مردم می​خواهد غم​هاشان را زنده نگه​دارند.



[1] بوتیمار پرندة است که پیوسته در کنارِ آب می​نشیند و از غمِ​ آن​که مبادا آب کم شود با وجودِ تشنگی آب نمی​خورد. بوتیمار، غم​خورک یا «مالک​الحزن» از جمله نام​هایی هستند که در موردِ این پرنده به کار می​روند.(فرهنگ معین)

[2] علی امیری "دایستوپیا" را به "​دهشت​شهر" بر گردانده است.

[3] پل​الوار(1386)، تنهایی جهان، تهران، انتشاراتِ هرمس، ص 97.

نویسنده : اسد بودا نظرات : 52
  • عمه سنگري وب نويس كوچك ۱۳۸۸ دوشنبه ۲۰ میزان

    بوداي عزيز از غم كده ي ويرانمان گفتي ، گفتي كه بيگم اميد را ميگردد،از غم فروشان در لباس بولاني فروش وكهنه فروش و…به بيگم بگو:ماهم در اين غمكده به دنبال اميديم و اگر روزي ايمان بياوريم كه اميد ديگر نيست،آيا مانند تو خواهيم ايستاد؟از بيگم بپرس كه پيرمرد گدايي را كه ديروز ديدم، روزي چه روياهايي داشته؟چه اميد هايي را از دست داده؟چه ميفروشد در بدل پول؟از او بپرس چرا كه تنها بيگم "الهي غم ها "ميتواند او را تفسير كند،ديدمش كه ملنگيد،با خودم گفتم براي چه بودا از دردهاي اين مرد چيزي نگفته؟التماس براي بيشتر"بودن"ديگر براي چه؟ناگهان آن طرف ترديدم كه پسرك سگرت فروش،كودك ديگري را به باد كتك و ناسزا گرفته، محكم ضربه ميزد،گويي كه بودايش را منهدم كرده وشايد فاجعه افشار يا جنايت هاي عبدالرحمن،ياهم اجدادش كه به يك پول فروخته شده بودند…همه در مشتي گره خورده بودند و بر سر كودك فرود ميامدند،اينها را من در دستان گره كرده اش ديدم و اوشايد فقط بسته ي سگرت اش كه كودك آن را دزديده بود،پيرمرد دويد، با تمام قدرتي كه داشت، تا كودك را از دستش برهاند،گويي همه ي اميدش بود كه كتك ميخوردودليل التماسش براي بيشتر "بودن". در چهره رنجورش و در قدمهايش ديدم كه ميگفت:سرخ بتت را او از بين نبرده ،او مسئول فاجعه افشار نيست، او هم اجدادش…،او هم نشاني سرخ ازعبدالرحمن هاي زمانه بر قلب كوچكش دارد،او نيز مادرش را گم كرده ودر روياي ديدن خواهرش است،به زحمت او را رهانيد،چشم هايش از غم بودا ميگريستند،رهانيد اميد را،به بيگم بگو كه اسم كودك اميد بود،شايد…

  • عمه سن ۱۳۸۸ دوشنبه ۲۰ میزان

    بوداي عزيز از غم كده ي ويرانمان گفتي ، گفتي كه بيگم اميد را ميگردد،از غم فروشان در لباس بولاني فروش وكهنه فروش و…به بيگم بگو:ماهم در اين غمكده به دنبال اميديم و اگر روزي ايمان بياوريم كه اميد ديگر نيست،آيا مانند تو خواهيم ايستاد؟از بيگم بپرس كه پيرمرد گدايي را كه ديروز ديدم، روزي چه روياهايي داشته؟چه اميد هايي را از دست داده؟چه ميفروشد در بدل پول؟از او بپرس چرا كه تنها بيگم "الهي غم ها "ميتواند او را تفسير كند،ديدمش كه ملنگيد،با خودم گفتم براي چه بودا از دردهاي اين مرد چيزي نگفته؟التماس براي بيشتر"بودن"ديگر براي چه؟ناگهان آن طرف ترديدم كه پسرك سگرت فروش،كودك ديگري را به باد كتك و ناسزا گرفته، محكم ضربه ميزد،گويي كه بودايش را منهدم كرده وشايد فاجعه افشار يا جنايت هاي عبدالرحمن،ياهم اجدادش كه به يك پول فروخته شده بودند…همه در مشتي گره خورده بودند و بر سر كودك فرود ميامدند،اينها را من در دستان گره كرده اش ديدم و اوشايد فقط بسته ي سگرت اش كه كودك آن را دزديده بود،پيرمرد دويد، با تمام قدرتي كه داشت، تا كودك را از دستش برهاند،گويي همه ي اميدش بود كه كتك ميخوردودليل التماسش براي بيشتر "بودن". در چهره رنجورش و در قدمهايش ديدم كه ميگفت:سرخ بتت را او از بين نبرده ،او مسئول فاجعه افشار نيست، او هم اجدادش…،او هم نشاني سرخ ازعبدالرحمن هاي زمانه بر قلب كوچكش دارد،او نيز مادرش را گم كرده ودر روياي ديدن خواهرش است،به زحمت او را رهانيد،چشم هايش از غم بودا ميگريستند،رهانيد اميد را،به بيگم بگو كه اسم كودك اميد بود،شايد…

  • متولد جهنم ۱۳۸۸ پنج شنبه ۱۶ میزان

    درود بر اندیشه های اتشین حضرت بودا. باید اعتراف کنم که اولین باری است در طول چند سال که با خواندن این مقاله به اندازه کافی گریه کرده ام. انهم نه به خاطر غم های بیگم. بیگم را میشود از بی غم ترین بوتیمار های کابل دانست. چون شوهرش با رویا کشته شده و امید هم گم گشته است و دیگر علاقه یی به پیدا کردن وی از ترس کشته شدنش ندارد و خانه هم ندارد و راهش را هم گم نمی کند. ولی بخاطر بوتیمار های که شوهر و رویاء اش را از دست داده، امیدش گم شده، لیلایش هردو پایش را از دست داده و حسن و عبدالله نیز نانی برای خوردن ندارند. از این دست بوتیمار ها ما کم نداریم. خانه نیز دارند ولی سقف خانه شان با پلاستیک پوشانده شده و دروازه خانه شان با بوجی پرده گرفته شده است. اینها راه خانه شان را به خاطر غم های گذشته شان گم نمی کنند بلکه به خاطر خجالت از شکم های گرسنه فرزندان شان گم می کنند. این نه تنها مشکلی است که بوتیماران بی سرپرست کابل از ان رنج می برند، بلکه اکثر از کیله فروشان، کراچی وان هاو مزدورکاران شهر کابل نیز بخاطر پر کردن شکم اطفال شان از صبح تا شب یک لحظه غفلت را بر خود حرام می کند و شب نیز یا از فرط خستگی و یا خجالت از شکم گرسنه زن و فرزندان خود راه خانه خودرا گم می کنند. اگر قرار باشد که ما یادی از گشذشته اسف بار خودرا به روضه خوانی تشبیه نموده و به خاطر زندگی امروز انرا به باد فراموشی بسپاریم، اینها که واقعیت های زمان حال ما است. نا دیده انگاشتن ان گناه است و تاریخ را دوباره بالای ما تکرار می کند. سبز و شادکام باشی بودای بزرگ. بنویس و بنویس

  • مختار علی واحدی ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۴ میزان

    مختار علی واحدی
    درود خدا بر ممثلی دردها و غمهای یک ملت بودا بزرگ!
    ما اریکه داران غمستان کابل توانای مواجهه با غمهای خود را نداریم مثلی انسان های تهی و خالی که توانای مواجهه با خود را ندارند اما من با گوهر نایاب درونی شما بودا عزیز! با خواندن این مقاله پر محتوا
    به خود بر گشتم تا در عصر فراموشی غمها ممثل غمهای خود حداقل باشم میدانم که یادی هر غم سیلی برخ رهبران و کاخ نشینان امروزی است، دیروز که همه بر سفره اتحاد برای نابودی و بر بادی هزاره نشسته بودند،وهزاره بچه ها بودند که سینه شان را سپر برای حفاظت شان کردند و با خون شان از ننگ و ناموس شان دفاع کردند این رهبران نا جوانمرد در بستر نازو نعمت در کنار دو زن شان خفته بودند که امروز کام شان رااز فریاد بر حق بودن هزاره پاره میکند ولی یک روز این ها در خط نجنگیدند برای حق هزاره یک پسر از خانواده اش شهید نداد اینها از غم چه میداند؟ بودا عزیز!هر چه داد مردم داد و غمها را در سینه های شان دفن کردند و سینه های شان مدفن هزارها غم است ، ما آدمهای از جنس بیگم در جامعه خود کم نداریم ولی واقعا بعضی میخواهند غم شان را فراموش کنند وهمه چیز میخواهند از سر شروع کنند و امید شادی را در شهرستان غم <کابل> مزمزه میکنند

  • فرید یاسا ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۳ میزان

    سلام و درود بر بودا عزیز و بلال عزیز گزارش زیبا و غمناک استاد اسد بودا را خواندم اشک از چشمانم جاری شد و یاد و خاطره مردم غیرتمند غرب کابل جاویدان باد به امید روزی که شاهد محاکمه شدن و رسوا شدن عاملان این جنایتها باشیم مرگ بر مسعود و محسنی این خوک کثیف

  • salam ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۲ میزان

    هزاره ها هزاران فرزند همانند بودا دارد و به خود عاشقانه میبالم که هزاره هستم. بنویس و بنوسید تا بدانند و بدانیم که ما ملت حق پرست و آزادیخواه هستیم. و اما حرف آخر، هزاره های جهان متحد شوید. بر علیه جبر زمان متحد شوید. بنویس بودا برای ارزگان در خون خفته و افشار ویران بنویس. برای خون های که ناحق ریخته شده بنویس. بنویس که هر سطر نوشته ات نهال های آزادی را سیراب کند. یاحق

  • شریف ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۲ میزان

    مقاله بسیاری عالی و دردناک بود. نظرات زیر مملو از احساسات ناب است. تنها عصمت الله چیزی غیر منطقی را نوشته. نمی دانم چه چیز ایشان را رنج داده است که چیزهای واهی را نوشته.

  • ارباب ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۲ میزان

    یک زمان صادیق سیاه ها، شفیع ها ، قمبر لنگ ها ، نصیر ها ، علیداد ها با تفنگ و گلوله از مردم اش دفاع میکرد، از دل جان با احساس پاک از مردم شان دفاع میکرد. اما حالاه زمان فارغ کرده است با جای تفنگ قلم ابزار دفاعی شده است كه اکنون به دست سردار اسد بودا است.
    اسد بودا بزرگ دقیقا میسل قهرمان های دوران ماقاویمت غرب کابل با قلم و اندیشه نو و ابزار نو از مردم اش دفاع میکند، نویشته های بودا عزیز پر از احساسات پاک است، نویشته های بودا عزیز مرا به اوج احساسات میبرد، مرا زنده میکند، مرا از خوابی غفلت بیدار میکند ، با خود میگویم آخ بودا راست میگوید من از بازماندگان فاجیعه ها هاستم، از محروم ترین مردم افغانستان هاستم، بودا عزیز دارد فرید رنج ها وا سیتم های كه در حق من شده است فریاد میکشد. بودا گرامی به وجودد افتیخار با قلم وا احساس پاکت افتخار میکنم.

  • بصیر ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۲ میزان

    خیلی خیلی وحشتناک بود.
    خواندن چینین مقالات انسان را دچار بحران روانی میکند. تا هنوز با خواندن هیچ مقالاه نگریسته بودم اما این مقالاه مرا به گریان آورد. مرا بیاید روز های تلخ غرب کابل بورد، بیادی روز های كه صدها موشک های کور از کوهی تلویزیون فیر میشد و به خانه ها و خانواده های ما آسیپ میرساند، با خوانیش این مقالاه فریاد ها، چیغ های بینوا مردم غربی کابل بگوشم میاید.

  • واحدی ۱۳۸۸ شنبه ۱۱ میزان

    سلام به سلطان غم ها به بودای شکسته وتمام اهالی جمهوری سکوت.
    بودای عزیز بازهم بنویس مثل همیشه از غم زادها از دهکده ایی غم ها از چاه های پر از مرد زن کودکان بی گناه از افشار خونین تا کسانکه آن روزها را فراموش کرده بداند چی گذشته روی این قوم مظلوم.
    تو بهترین تحلیل ها را میکنی از مردم خود درود بر تو قلم شما همیشه سبز باد.

  • یونس از هرات ۱۳۸۸ شنبه ۱۱ میزان

    سلام بر جناب بودا وهمه صاحب نظران.
    افراط وتفریط کار درست نیست وهمین طور برخورد احساساتی قلم حضرت بودا قابل تمجید هست وباید هم بابت این مقاله های جان دار که ارایه میدهداز ایشان تشکر کرد ولی تنها خدای بزرک قابل پرستش است من کسی را میشناسم در زمانی برای اینکه مرجعیت حضرت اقای کابلی جاه بیفتد شبانه روزی تلاش میکرد بعد که کمی اتش احساساتش فروکش کرد ایشان را شیخ قربان میکفت خداکند ما هایی که الان اینقدر جناب بودا را تعریف ونمجید میکنیم از این دست ادم ها نباشیم

  • بی نام ۱۳۸۸ شنبه ۱۱ میزان

    در ودیوارخانه های کابل را غم فرا نگرفته است بلکه این خود ماییم که به دلیل دوری از وطن و سالها جنگ شادی را به باد فراموشی سپردیم.این غم نه تنها در کابل بلکه در هیچ نقطه دیگر افغانستان نیست.این غم درونی خود ماست که مارامجبور می کند قلم را برداریم و بنویسیم از بیگم هایی که آرزو وامیدشان را در کوچه پس کوچه های کابل گم کرده اند و بی هدف ولی باتلاش زیاد به دنبال آن ها می گردند و تنها نشانی که ازآن ها دارند نامشان است .آیا وقت آن فرا نرسیده که چشمانمان را باز کنیم و اگر امید و آرزویمان را در میان دود و خاکستر جنگ و غربت از دست دادیم دوباره آنهارا زنده کنیم. و خانه های از دست رفته شهرمان را با امیدو آرزوهای جدید به اوج برسانیم.

  • معصومه ۱۳۸۸ شنبه ۱۱ میزان

    سلام اسد جان
    من خوبم و همین طور که می دانی فبس بوک در ایران فیلتر است. پس این جا برایت نوشتم.
    من مشغول درس ها و شروع پایان نامه هستم. خوش شدم که خبری از تو شنیدم به همه سلام برسان.

  • آرا ۱۳۸۸ شنبه ۱۱ میزان

    1. خيلي دلم مي‌خواهد بدانم که آيا محترم بودا در تحليل‌ها و پروژه‌هاي‌شان در وزارت شهرسازي نيز به اين دست تحليل‌هاي‌شان «وفادار» هستند؟
    2. نمي‌توانم به آساني و به‌طور مشخص نسبت (چه مثبت و چه منفي) يا فاصله‌ي ساختاري اسد بودا در «بوتيمار کابل» را با فرهنگ روضه‌خواني هزاره‌ها درک کنم. هل من ناصر ينصرني؟

  • کبیر ۱۳۸۸ جمعه ۱۰ میزان

    درود بر اهالی جمهوری سکوت و استاد اسد بودا.
    مقاله پرمحتوا شما را خواندم، این مقاله خونم را در رگانم به جوش آورد، مرا به یادی فاجعه افشار به یادی ویرانه های افشار بورد. نمیتوانم این تحلیل عمیق را تعریف کنم، این از سطح من بالا است، فقط احساساتم را میگویم كه این بهترین مقالاه بود كه تا هنوز در سایت های افغانی خواندم.
    و سلام
    کبیر

  • نوریه ۱۳۸۸ پنج شنبه ۹ میزان

    سلام بر حضرت بودا و بینندگان سایت جمهوری سکوت
    میسل همیشه زیبا نوشتید . تشکر. قلم شما همیشه سبز باد.

  • سلطان ۱۳۸۸ پنج شنبه ۹ میزان

    سلام بر بودا بزرگ و مدیر سایت زیبا جمهوری سکوت.

    با تمام مصروفیت ها مقالا های استاد بودا را خوب با دقت میخوانم، هر بر كه میخوانم چشمانم نم ناک میشود. یاداشت های استاد بودا حرف های است كه همه میخواهد بگوید اما نمتواند بگوید، به قلم بودا بزرگ خون بابه مزاری جاری است. از خداوند آرزو سلامتی استاد دلسوز بودا را تمنا دارم. در انتظار یاداشت های بعدی استاد بودا هاستم

  • مختاري ۱۳۸۸ پنج شنبه ۹ میزان

    سلام به بوداي عزيز
    اين بار هم زيبا بود زيبا.
    اما من مي خوام تمام ديوارهاي شهر كه مرمي خورده را خراب شده ببينم.
    خراب و نابود شده .
    شايد بيگم برنجه اما من هنوز اول راه زندگي ام را دارم پس نمي خوام ديگه آن روزهاي را به خاطر آورم
    براي من همه آن روزها مرده است من مي خوام زندگي كنم زندگي

  • علی ۱۳۸۸ پنج شنبه ۹ میزان

    آقای عصمت الله تنها برخورد خوانندگان را نسبت به نویسندگان مورد بررسی قرارداده است. به نظر من خوانندگان حق دارند با نوشته ای تند برخورد کنند و در مورد نوشته ای دیگر احساس شان را ابراز دارند. شما کاسه داغتر از آش گردیده اید. آقای امیری هیچ گاه نسبت به واکنش خوانندگان نسبت به نوشته های خود حرفی نزد. زیرا او همه چیز را درک می کند و می خواهد همه چیز به روال طبیعی خود پیش برود.هرچند ممکن است نقدها خشن و غیرمنطقی باشد. اما متأسفانه خودت و استادت آقای رویش که فاقد این درک می باشید می آیید برای خوانندگان موعظه می کنید چنانچه استاد رویش در آرزوی متوقف شدن جمهوری سکوت نوشت زمانی که خوانندگان نوشته هایش را بی رحمانه و به صورت خشن به نقد گرفتند. امیدوارم تأمل دوباره داشته باشید. کسانی که مسحور قلم بودا می شوند و قلم او را ستایش می کنند به معنای این نیست که او را بیهود و پوچ ستایش می کنند. این گونه برخورد شما نیاز به آسیب شناسی دارد.

  • ۱۳۸۸ پنج شنبه ۹ میزان

    این شعر واره را به الهام از مقاله ی تا مغز استخوان مرا تکاندهنده ی آقای (بودا) (بوتیمار کابل )نوشته و بتمام بیگم های جامعه ی ما تقدیم میکنم.

    بیگمان گمگشته

    دردا که درد خلق مداوا نمیشود
    یک عقده از عقاید ما وا نمیشود
    اینجا بهر سلول یکی بیگم و امید
    واین بیگمان جامعه دریا نمیشود
    تا آنکه خلق های ستمکش برای حق
    دستی بهم نداده و برپاه نمیشود.
    (بیگم) مباد تا تو کنی گم امید خود
    رویای بی امید تو رویا نمیشود
    دراین دیار رنج که افتاده ایم ما
    یک ماده از حقوق تو معنا نمیشود
    تا ما نگشته ایم چو یکمشت متحد
    با غاصبین حق تو دعوا نمیشود.
    ما زادگان بومی این مرز و میهنیم
    که گفته است کاین وطن از ما نمیشود؟!
    گمگشتگان و بی گم اگر متحد شوند
    کس (بیگم )و (امید ) و چو (رویا) نمیشود.
    زردادی
    1/10/2009

  • علی ۱۳۸۸ پنج شنبه ۹ میزان

    بودای عزیز در بخش آخر مطلب زیبایت قربانیانی از این دست را ثمره حکومت دینی دانسته ای ولی به نظر من قدری افراط کرده ای چون آن جرثومگان فساد سالها بود که ایدئولوژی و فکر ظاهرا اسلامی خود را در پای تمایلات نژادی قربانی کرده بودند و هر آنچه در آن روزها شاهد بودیم ثمره کشمکشهای نژادی قدرت طلبان و انحصارگرایان بود. در این سرزمین از خلقی های کمونیست گرفته تا مسلمانان خارجی مسلک طالب همه و همه اهداف نژادی خود را در پس پرده ایسمهای مختف پنهان کرده بودند. البته این نکته را نیز همه می دانند که آغازگر این مصیبتهای عظمی هم لائیک های کمونیست و نکتایی داران بعضا از فرنگ برگشته بودند. موفق باشید وبلاگ خراسان نو بامطلبی تحت عنوان مولانای بلخی، کثرت گرا یا انحصارگرا از نظر ارزشمند شما استقبال می کند

  • عصمت الله ۱۳۸۸ پنج شنبه ۹ میزان

    بودا را نپرستید تا مبادا شکسته شود:
    شخص پرستی و شخصیت کشی از ویژگی عمومی جوامع بسته و منحط می باشد. در چنین جوامع " که کشور ما مصداق راستین ان است" عموما به لحاظ فقر فکری ونظری شدید که افراد جامعه در ان دچارند، نوع نگاه ها به همه چیز ساده اند وبی مایه، همه چیز احساس است و هیاهوی، مسائل به صورت همه جانبه به کنکاش گرفته نمی شود، تحلیل ها فاقد منطق لازم اند و داوری ها نیز در جوار فقدان اطلاعات لازم وکافی صورت می گیرد. در چنین دنیای نابالغ و مبتذل، افرادی به سرعت رنگ می گیرند "یعنی رنگ به انها داده می شود" و کسانی هم "به حق ویا به ناحق" رنگ از دست میدهند. انچه بس خطر ناک و آبستن حوادث ناگوار در بعد ها خواهد بود این است که، ما "شهروندان جامعه بسته" افراد را گاه چنان خواسته و نخواسته بزرگ شان می کنیم که به مرحله ای از قداست می رسند و در پندار ما حاله ای از نور احاطه و اورا در خود می پیچد و چنان می گردد که نقد ناپذیر می شوند. و این یعنی؛ خلق زمینه برای انحراف و استبداد نظر ی. چون پس ان، این کسان که توسط خود ما گناه کاران به چنین مقام قدیس رسیده اند هرکاری شایسته و ناشایست را انجام دهند، مارا در ان حقی برای نقد و خرده گیری نیست و از طرف هر انچه را انها بگویند " درست یا به غلط" ما باید انرا بپذریم و گزینه ای برای نقد و مخالفت وجود ندارد، حرف همان است که انها گفته اند و حقیقت همان است که انها داوری نموده اند و غم انگیز تر اینکه با هر نقاد و عصیانگری به خصومت برخورد می گردد. و در دست دیگر، گاه چنان بزرگان خویش را به نقد نا بجا گرفته و سرزنش شان می کنیم که به حقیقت شایسته شان نیست. شخص پرستی و شخصیت کشی سنت دیرینه ای ما است. استاد رویش از فداکارترین عزیزان ما است که کار های قابل قدری را انجام داده اند و در کنار پابرهنه گان، پابرهنه جهاد فکری نموده است اما امروز چنان به سلاخی گرفته می شود که شایسته ان نیست، امیری امید ما ستمدیده گان بود و امروز دلقک محقق و خود فروش تلقی می گردد... و اما اینکه، اسد بودا سلطان قلب ها گردیده است و چنان که خواب را از چشمان دختران چشم بادامی ربوده است و عمرشان را به بودا می بخشند. بودای عزیز دوست و استاد من هست و من به قلم جادوی و اندیشه بلند او احترم قائل هستم اما انچه باور دارم این است که ما باید بودا و بودا هارا همواره چنان پوچ و بیهوده ستایش شان نکنیم که برای خودشان نیز ملال اور گردد. شایسته است طبقه روشن فکر ما بودا و بودا هارا به نقد و تحلیل گیرند و با قضایا در سطح کلان و عمیق برخورد نمایند. ما باید تجربه پذیر بوده و از گذشته خویش بیاموزیم. استاد فرزانه ما " رویش" زمانی قهرمان رویای ما بود و امروز ...، من نگران این هستم که بودای امروز، فردا شکسته نه شود و نشانه کفر تلقی نگردد و جهاد عمومی علیه ان اعلام نگردد. بیاید عاقلانه بیندیشیم و در نقد و اندیشیدن را باز بگذاریم. بودا را هم بستایم و هم به نقد گیریم. این نشانه ای عقلانیت ما است.

  • کیا ۱۳۸۸ پنج شنبه ۹ میزان

    سلام بر فلیسوف بزرگ بودا!
    بودای عزیز چرا نوشته های شما همیشه غم انگیز است، وقتیکه به نوشته های شما آدم روبرو میشه قلبهامیلرزد.

  • ذکریا ۱۳۸۸ پنج شنبه ۹ میزان

    بودا عزیز سلام. امید که جانت جور و امنیت دور و برت تینگ بشه. مه برای علی کریمی ایمیل فرستادوم اما جواب دریافت نکدوم. به نظر خودت چه باید کد؟

  • مختار ۱۳۸۸ پنج شنبه ۹ میزان

    از خدا وند بزرگ و توانا میخواهم كه ده سال از عمرم را هدیه بودا عزیز کند تا بشتر زندگی کند.
    بودا فریاد هنجاره های میلیون ها مردم بسرنوشت و آواره است.
    این مقالاه شما قالبی مرا پاراه پاره کرد.

  • محمد حسین / اسپانیا ۱۳۸۸ پنج شنبه ۹ میزان

    سلام بر بودا بزرگ و تشکر از سایت زیبا شما .
    برای آولین بر است كه با نام شما آشنا میشوم و بری آولین بار است كه مقالا شما را مخوانم و بری آولین بر است كه با خوانش مقالا میگریستم. من اوراه و بخبر از وطنم هیچ خبری از وطن ندارم در یک گوشه از دنیا افتاد ام فقط مصروف کار و زندگی شخصی خود هاستم با تحولات سیاسی مردم خود هیچ خبری ندارم، گاه گاهی سایت بی بی سی را نگاه مکنم و بس ، امروز فقط در گوگل ارزگان تیپ کردم سایت شما ری صفه گوگل آمد سایت جمهوری سکوت را باز کردم اول فیلم برای تارخ را نگاه کردم بعد مقالا شما را خواندم و اشکام جاری شد.
    به وجود شما افتخار میکنم.

  • فاطمه ۱۳۸۸ چهارشنبه ۸ میزان

    سلام بوتیمارهای فراوانی در قالب بیگم راده میشوند و باریستن دیوانگی را تجربه میکنند و خاکستر میشوند.

  • آرتمس ۱۳۸۸ چهارشنبه ۸ میزان

    سلام بودا جان
    تنها می شود سکوت کرد و در سکوت به عمق نوشته هایت فکر کرد .

    سکوت سرشار از نگفته هاست
    ....
    دلتنگی های آدمی را باد با ترانه ای می خواند
    رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
    و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
    ....
    سکوت سرشار از ناگفته هاست

  • از جوار بودا ۱۳۸۸ چهارشنبه ۸ میزان

    سلام به بودا. هر شب از خواب می خیزم روبروی بودا هستم و به بودا می بینم ولی شکسته ناراحت و فرسوده است ولی نوشته های بودا را می خوانم فکر می کنم بودا روح تازه گرفته است. زنده باد بودا خدای چندین ملیون انسان

  • دختران چشم بادامي‌! ۱۳۸۸ چهارشنبه ۸ میزان

    دختران چشم بادامي‌! قنبرعلي تابش سلام اي دختران چشم بادامي‌! من امشب شعر چشمان شما را مي‌سرايم باز چقدر از دست چشمان شما كام زمين تلخ است پريشب پيش «بابا» رفته بودم من‌، دلش خون بود دو چشمش مثل چشمان شما شرمندة «البرز» و «كارون‌» بود پريشب مادرم كابل تمام گيسوانش را به دستش كند و در درياي هامون ريخت خودش ديوانه‌آسا، سر برهنه خويش را انداخت ميان موج‌هاي ياغي هلمند به كام موج‌ها فرياد مي‌زد كجا شد دخترانم‌! دختران چشم بادامي سلام اي دختران چشم بادامي‌! به هر باري كه چشمانم به چشمان شما افتاد، با خود آرزو كردم كه كاش‌، اي كاش من هم قطره اشكي مي‌شدم يك روز و مي‌غلتيدم از مژگان خونين شما بر خاك شبي در خواب ديدم مادرم لب يك جوي پُرخون ايستاده مختصر مي‌خواند دو مرغي ناگهان از آسمان آمد و هردو بال‌هاي خويش را در جوي پُرخون شست همين‌كه مرغ‌ها برخاست دمادم جوي خون خشكيد و مادر پَر درآورد و به سوي آسمان‌ها رفت چه كس از جمع‌تان خواب مرا تعبير خواهد كرد؟ الا اي دختران چشم بادامي‌!

  • ۱۳۸۸ چهارشنبه ۸ میزان

    راستی می توانید بگویید که تصویررا که کشیده است؟

  • باقر فهیمی ۱۳۸۸ چهارشنبه ۸ میزان

    سلام بر بودای عزیز من اولین بار است که کابل را دیدم از کابل خوشم نیا مد غم و بی چارگی نا مردی وطن فروشی وادم های که از فرهنگ های بیگاه وارد شده با موتر های لوکس با سر باز های اواره وخاک الود منم یکی از ادم های غم دیده ام غم افشار دیده ام

  • ظاهر ۱۳۸۸ چهارشنبه ۸ میزان

    درد را نوشتن ساده نیست ... شما نوشتید.
    تشکراین کابلی آواره را بپزیرید.

  • کلیم رفیقی ۱۳۸۸ چهارشنبه ۸ میزان

    سلام بر"بودا" و ابهت اندیشه اش وتمکین بر "بودا" و رفعت خیالش! بی تردید ظهور"بودا" حضور "رؤیا"یی است که مردمِ در" غم" نشسته خیالش میکردند و عصر ونسل ما ملتزمش میدانستند.
    وجدان بی خاصیت تاریخ که "غم" های "بیگم" و "گم" های "بیغم" را ناگفته نگهداشته بود، در بیغوله ای صد ها سال ستمگری متکاثف گشت واز امتزاج "ستم پذیری" و "ستم ستیزی" ودر تواتر سالهای "غم های بزرگ – جهاد" مردم، کودک "غم" زایید. وچون این کودک زبان "غم" نمیدانست فرصت بقا نیافت ومرد. واما اندک اندک در "بی گم" های "غم" کودک "غم" زبانِ "غم" اموخت و گویا شد و "بودا" شد. این کودک که هم زبانِ "غمِ" "بیگم" میداند و هم زبان "قاتل" ی "رویا" و "امید" "بی گم" ، امده است تااز ضمیر پنهان کار "تاریخ" داستان رنج "بیگم" را قصه بگوید. "او-بودا" بلند می گوید، بلند می نویسد وزبان گویایی از هزار هزار"بیگم" است که دیروزش "ستمگرانه " "گم" گشتند وامروزش "صنمگرانه" "بی گم" میشوند. "بودا" زبان "اگاهی" و ندای "وجدان" است، "بودا" تبلورخرد جمعی وفرزانگیی مردمش است که باقامت شکسته اما پیوسته عدالت اجتماعی میخواهند. افتخار بر "بودا" ی هزاره.

  • فرشته ۱۳۸۸ سه شنبه ۷ میزان

    بودای عزیز سلام بر شما! قلم خیلی قوی، طرز افاده و بیان شیوا دارید. فاجعه را نباید فراموش کرد و کمترین کمکی که میتواند بکند ، جلو گیری از تکرار نشدن آن است. بیگم ها را، که تاریخ های زنده و متحرک اند قبل از اینکه غم های خود را در سینهء خاک ببرند، باید دریافت و انعکاس داد. فرار از درد به معنی التیام آن نیست. ممنون شما بودای گرامی

  • بخشنده ۱۳۸۸ سه شنبه ۷ میزان

    بودای گرامی سلام،
    غم و درد بیگم را جه عمیق ودردآور تصویر
    نمودید.جاویدانه باد قلم بودای عزیز .

  • یوسف احمدی ۱۳۸۸ سه شنبه ۷ میزان

    شب است و غم گرفته چهار سویم
    بیا ای دوست بنشین رو به رویم
    بیا تا قصه ای غم را و شمع را
    اگر خوابت نمی آید ، بگویم

    سلام اسد جان بود و سلام بر اندیشه لایتنهایی تو
    غمنامه ی بوتیمار کابلت را خواندم ، خواندم تا غمی بر غم هایم افزون گردد و با افزودن غمی شاید ، از یاد نبریم ، هر آنچه را که یاد آن چشمان مان را از لبریز از اشک می کند. بیادِ ، اشکی که مادرانِ کابل در فراق «رویا» ها و«امید » های شان از چشمان بادامی شان ریخته اند و با چشمان اشک بار شاهد قتل عزیزان و غارت اموال شان بوده اند.

  • الیاس کوشانی ۱۳۸۸ سه شنبه ۷ میزان

    شب های تاریک بی ستاره نمیشود
    افغانستان بی هزاره نمیشود
    شب های تاریک هزارستان بی بودا نمیشود. من باید صادقانه اعتراف کنم که در مقابل نوشته های بودا یا خیلی به وجد میآیم یا اینکه لال و گنگ می شوم.
    شعر بالا از هنرمند عزیز کشور ما خیر علی شهرستانی است. خدا به ایشان عمر خضر بدهد.

  • از تورنتو ۱۳۸۸ سه شنبه ۷ میزان

    به پاسخ لیاقتعلی افتخاری سلام و احترام خدمت لیاقت عزیز در این غربت سرا که دست غدار روزگار ما را مجبور به دور بودن از دیار و یار مان کرده هر صبح قبل از نماز جمهوری سکوت را میخوانم. دعا میکنم به خودم و " بی گم" های روزگارم که شاید خداوند بشنود............ اول صبح بعد از خواندن نظر شما به این نتیجه رسیدم "بی گم" های که موجودند و "بی گم" های که خواهند آمد به ما نمی گوید که عینک خوشبینی را بردار. این درست است که واقعیت تلخ ولی تلخ بودن دلیل به بدبینی نمیشود. دوست عزیز نظرم به این معنا نیست که من از "بودا" عزیز بخواهم طرفداری کنم بلکه "بی گم"های جامعه ما واقعیت های تاریخ هستند و خواهد بود. دست نبشته های بودا بیانگر همین واقعیت های تلخ و یا به قول شما "بدبینی ها" های روزگار تلخ ماست. تاوان این فجایع تا قیامت بر ما ماند. یا.....................حق

  • محسن ۱۳۸۸ سه شنبه ۷ میزان

    آقای بودا ! بنامت افتخار ، به تخلصت افتخار و به احساس و اندیشه ات افتخار و به ملیتت که ملیت ما است افتخار که همچون تو فرزندانی را در دامن و مهدش پرورش داده است. من متقین هستم که اگر مکتب جدید ادبیی ظهور کند که حتماٌ ظهور خواهد کرد ، همانا بودایزم خواهد بود. سلام بتو ، سلام به بودایزم ادبی و پیروان بودا.

  • بهار ۱۳۸۸ سه شنبه ۷ میزان

    چه تصویری ! اما چرا تنها غم این همه رسوا می شود ؟ غم گویایی این همه شوربختی نیست . فراتر از غم با ید واژه کاوی کرد . دردی همگانی و پایان نا پذیر . درو دیوار ها نمی توانند جسم زخمی را که شهر بیگم دارد به تصویر بکشد . زخم های روح را

  • فرزاد ۱۳۸۸ سه شنبه ۷ میزان

    سلام بودای گرامی! دردهای بیگم خیلی عمیق است اما به اندازه ای احساس همدردی شما عمق ندارد.من غم رافقط غم می شناختم،اما از نوشته ای عمیق شما،تازه به عمق غم پی برده ام... بنویسید که در جوهر کلام شما جاودانگی نهفته است.نویسا باشید.

  • توحيدي ۱۳۸۸ سه شنبه ۷ میزان

    سلام بوداي عزيز!
    سكوت يك نوع فرياد است كه در محيط استبداد سر داده ميشود اما در فضا دمكراسي هر چند كه تو خالي و پوچ باشد بهترين فرياد نوشتن است.

  • رضا ۱۳۸۸ سه شنبه ۷ میزان

    سلام بر داکتر بودا که گاه اشکمان را در خوشی فوران میکند و گاهی در غم. درود بر تو وتمام بوداهای سکوت که با همان سکوتشان قلبها میشکنند.
    در واقع ما همه فرزندان همان بیگمهای این تاریخ سیاه ((افغانستان؟)) هستیم. و اگر پیشتر برویم از زمانی که نام این قطعه زمین به نام "افغانستان" آبستن شده است با لغات شوم تاراج ، ظلم، تجاوز، حق خوری ،و هزاران لغات شوم دیگر رفیق بوده است.

  • لیاقتعلی افتخاری ۱۳۸۸ سه شنبه ۷ میزان

    سلام جناب استاد بودا گرامی! نوشته های تان کیف منحصر بخود را دارد و هرگاه میبینم که مدیریت محترم، ویب سایت جمهوری سکوت را با نوشته های شما آپ نموده در همان لحظه خود را فارغ می کنم و علاقه مندانه آنرا با دقت مطالعه می کنم. آری! بیگم نمونه ای از صدها و هزاران زن بی سرپناه و متاثر از جنگهای گذشته می باشد که در کابل و سایر ولایتهایی افغانستان بسر میبرند. شما خیلی دردمندانه آنرا نوشته اید و من دلسوزی و رنج تانرا درک می کنم. ولی فکر نمی کنید در مجموع به قضایا با یکنوع بد بینی نگاه می کنید؟ من این بد بینیی را در اکثر نوشته های تان احساس می کنم.

  • رحمت الله ۱۳۸۸ سه شنبه ۷ میزان

    سلام بودای عزیز.
    گرچندنوشته های جانسوزت دل انسان ها (البته نه هر جانوری که با دو راه میرود) را به درد می آورد اما روزنه ای کوچک به دنیای حقیقی در اطراف ماست.

    از نوشته های زیبایت متشکرم.

  • زاهدی ۱۳۸۸ سه شنبه ۷ میزان

    بودای عزیز بنویس و باز بنویس یاداشت های تو صوابش از هزار شب نماز بیشتر است.

  • علی ۱۳۸۸ سه شنبه ۷ میزان

    شب است و غم گرفته چارسویم
    بیا ای دوست بنشین روبرویم
    بیا تا قصه ی شب را و غم را
    اگر خوابت نمی آید بگویم

    - مهدی اخوان ثالث

    از تمام مقاله ات لذت بردم، بخصوص از این جمله ات: "تنها کسی راهش را گم می​کند که خانه​ای دارد".

  • مریم ۱۳۸۸ سه شنبه ۷ میزان

    دروود بر بودا
    در جمهوری سکوت هستم اما صدای بودا از تمامی صداها بلندتر و رساتر هست، صدایی که درد و رنج مردم ستم دیده افغانستان در آن انعکاس پیدا میکند و بیدارتر میشود و در عمق و وجود هر ضمیر آگاه نفوذ میکند، به درد میآورد و به اشک میکشاند
    زنده باد بودا

  • انيخماهو ۱۳۸۸ سه شنبه ۷ میزان

    سلام بر عزيز هزارستان عالي جناب بودا گرامي

    بعد از خواندن اين مطلب زار زار گرستم

  • آصف ۱۳۸۸ سه شنبه ۷ میزان

    تشکرحضرت بودا، از این نوشته بس عمیق و در عین حال درناک. 

  • Laila Arezoo ۱۳۸۸ دوشنبه ۶ میزان

    Dorod bar Buda e grami
    ghamhaye Begum yakyaki dar qalb o ehsas e man nez jaa groft, wa taswir e Begumha o Oamedha o Royahaye degar ra nez dar zehn o chashmanam zenda kard. Ta baqimandaha e en asre gham zenda astand, een fajeaha o zakhmhaye amiq faramosh shodani nakhahad bod.

  • نظر خود را برای ما ارسال نمائید...

    • نام:
    • ایمیل:
    • وب سايت / وبلاگ:
    • نظر:
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: