گریز ناپذیر ترین جنگ قرن بیست و یکم
هر چند در مخالفت با جنگ می توان دیوان ها و دفتر ها شعر و شعار نوشت که نوشته اند؛ و می توان گفت «جنگ بزرگ ترین دیوانگی بشر است»؛ «جنگ جلوه ای از بُعد حیوانی وجود انسان است»؛ «جنگ نفرت انگیزترین پدیده¬ است که بشر خلق کرده است.» و هر چند این مخالفت ها می تواند از ن/ر اخلاقی ارضا کننده باشد، اما نمی تواند این واقعیت را تغییر دهد که گاهی جنگ گریز ناپذیر نیز است.
برای درک درست این موضوع می توان از تقسیم بندی جنگ توسط ماکیاول، کمک گرفت؛ به باور ماکیاول جنگ ها بر دو نوع است؛ جنگ برای بقا و جنگ برای تسلط بر دیگران و زیردستان. روشن است جنگی که برای به برده کشیدن دیگران و تسلط بر آن ها است، همیشه قابل پیشگیری و یا دست کم«گریز پذیر» بوده است. ده ها تهاجم، جنگ و نبرد که در آن میلیون ها انسان بی گناه از بین رفته است، می توانست اتفاق نیفتد و یا «نباید» اتفاق بیفتد. تهاجم کوچی ها به مناطق مرکزی، کشتار بیش از شصت درصد هزاره ها در زمان عبدالرحمان و... مثال های عینی تر از این نوع جنگ ها و جنایات است.
اما نوع اول جنگ، بر عکس نوع دوم، در بسا موارد قابل پیشگیری و گریز پذیر نیست. چه این جنگ ها، برای ماندن و آزاد ماندن و انسانی زندگی کردن صورت می گیرد و گریز از آن گریز به یوغ استعمار، استثمار، فاشیسم، استبداد، تمامیت خواهی و... است. شاید حال بتوان بهتر درک کرد که چرا بابه مزاری می گفت او می جنگد زیرا «نمی خواهد دیگر هزاره بودن جرم باشد». جنبش های آزادیخواهی در سراسر دنیا و قهرمانان چون اسپارتاکوس، نلسون ماندلا، چه گوارا،امام حسین، بابه مزاری و ... نمونه های بارزی در این نوع نبرد ها می نمایند. به باور این آزاد مردان حتا «مرگ سرخ به از زندگی ننگین است».
حق دفاع از خود را داشتن (جنگ نوع اول) و تجاوز نکردن به حقوق دیگران (پرهیز از جنگ نوع دوم) را می توان مهم ترین اصل زندگی بشر مدرن دانست. وقتی سارتر می گفت در عصر مدرنیته «آزادی فرد در نقطه ای پایان می یابد که آزادی دیگران از آن جا شروع می شود»، دقیقا به همین نکته تاکید می کرد.
با این مقدمه راحت تر می توان برای «مصالحه» و یا «جنگ» با طالبان پاسخ یافت. به راستی طالبان برای چه می جنگند؟ جنگ طالبان از کدام نوع جنگ است؟ در مصالحه با طالبان دستآورد ما چه خواهد بود؟
حکومت پنج ساله طالبان در کابل، یافتنِ پاسخ برای سوالات فوق را آسان تر می سازد؛ طالبان برای بوجود آرودن امارت اسلامی می جنگند و تفسیری از اسلام دارند که دست تندرو ترین مفسران تاریخ را از پشت بسته است. به طور نمونه طالبان در زمان حاکمیت در کابل دستور داده بودندکه شیشه های خانه ها رنگ شود تا نامحرمان از بیرون داخل خانه و زنان را نبینند!! آموزش و تعلیم برای زنان جرم قلمداد می شد، اقلیت های نژادی، زبانی و مذهبی مورد ستم و تبعیض و حتا کشتار دسته جمعی قرار می گرفت. حوادث یگاولنگ، مزار شریف، شمالی و ... مؤیید این ادعا است. توضیح شقاوت و جنایت آن ها کتاب جداگانه می طلبد، اما روشن است که طالبان با هیچ باور قرن بیست و یکم همنوایی و همگرایی ندارند و آن ها را «حرف های مفت و توطئه ای» غربی ها علیه اسلام و مسلمانان می دانند. درست به همین دلیل در سر هوایی سرنگونی و سقوط تمام رژیم های جهان -غیر از خود- را دارند. حملات تروریستی در سراسر جهان می تواند شاهد بر این ماجرا باشد.
به این ترتیب باورهای طالبانی، هیچ ارزش و باور مدرن و قرن بیست و یکمی را بر نمی تابد و در نتیجه برای نجات و حف/ این ارزش ها که بیش از چند هزار قرن، انسان ها عرقِ خون ریخته اند تا آن ها را احیا کنند، جنگ با طالبان گریز ناپذیر ترین جنگ قرن بیستم و یکم شده است.
اما صحبت از صلح با طالبان به چه معنا است و در این میان با خون هزاران شهید و معلولی حملات انتحاری و طالبانی، چه معاملهای خواهد شد؟ ما می دانیم که جنگ با طالبان، جنگ ایدلوژیک و جنگ با فکر انحصار طلبانه و فاشیستی می باشد. اما وقتی از صلح با آن ها حرف می زنیم آیا تلویحا فکر فاشیستی، انحصار طلبی و در کل فکر طالبانی را تایید نمی کنیم و آن را به رسمیت نمی شناسیم؟ جالب تر آن که طالبان، حامد کرزی را دست نشانده غربی ها می دانند و هیچ مشروعیتی برای حکومت وی قایل نیستند، اما آقای کرزی پیشتازترین فرد در مذاکره با طالبان می باشد! او صریحا گفته است که «مشکل در برنامه ما بوده است و نه در عدم تماس ما». این بدان معنا است که آقای کرزی مستمراً با طالبان در تماس بوده است. حالا همه می پرسند نقطه ای مشترک طالبانِ دشمن دموکراسی وحقوق بشر و آقای کرزی که خود را مدافع این ارزش ها می داند، چه بوده است؟ آیا می توان نتیجه گرفت که کرزی در اصولی با طالبان مشترک است که آن ها را برای سال ها به هم پیوند داده است؟ اشتباه نشود، من از انحصار طلبی قومی و تمامیت خواهی و فاشیسم حرفی نزده ام!
اگر قرار است با طالبان جنگ و یا صلحی صورت گیرد، باید متناسب به جنگ و صلحی باشد که با آن ها داریم؛ زیرا به جنگ تاریکی نمی توان با شمشیر رفت و نه هم می توان با شمشیر با تاریکی صلح کرد، تاریکی را باید با نور از میان برداشت. به تعبیر الوین تافلر «صلح در سپیده دم قرن بیست و یکم، مستلزم به کارگیری جرّاحانه سلاحی ناملموس تر ولی پرتوان است: و آن دانایی است» اما صد افسوس که دانایی در کشور ما محروم تر از هزاره ها در تاریخ بوده است.