افشار، روشنترين متن زندهي تاريخ ستمديدگان و همزمان گوياترين شاهدِ حقيقتِ فاجعه است. افشار، «ذالک الکتاب لاريب فيه، هدي للمتقين» است؛ «بيان للناس» و «تبيانٌ لکلٌ شيء». افشار، صحراي محشري است که باطن و حقيقت تاريخ و کليت فاجعه در آن واسازي ميشود: «يوم تبلي السرائر».
افشار، متنِ زندهي تاريخ ستمديدگان
تاريخِ هزارهها از متن بيشمار تجربههايِ دردناک ميگذرد، تجربههايِ دردناکي که فراموشيِ آنها رخدادناپذير و يادآوريِ آنها عذابآور و زهراگين است. هر چند روندِ کنوني، روندِ فراموشي است و در ظاهر به نظر ميآيد که ذهنيتِ تازهي در حال شکلگيري است و فاجعههايِي که تا کنون هرگز گفته نشدهاند، ليکن در ياد و خاطرهها زنده بودند، اندکاندک دارد از لوحِ خاطرِ هزارهها محو ميشوند، واقعيت، اما، آن است که فاجعهها را به اين آساني نميتوان از ياد برد؛ به رغمِ به محاق راندان، سرکوب و تحميلِ فراموشيِسياسي از سويِ حکومت، و خود-سانسوري پيوسته، از سوي خود هزارهها، ردـنشانِ آنها در هر اثري، اعم از دوبيتي، ادبياتِ داستاني، هنر، موسيقي و تحليلهايِ سياسي و اجتماعي آشکار است. رخدادناپذيريِ فراموشي، اما بدان معنا نيست که «يادآوري» رويدادهايِ تروماتيکِ تاريخي را امر ساده و پيشپا افتاده بپنداريم و تصور رود که «روحِ متذکر» عذاب نميکشد. اگر از نقطه نظر روانشناختي اين موضوع را توضيح دهيم ميتوان گفت، بيهيچ ترديدي يادآوردنِ اين فاجعهها برايِ قربانيان عذابآور است، زيرا آنانرا يکراست به قتلگاهِ تاريخ و در قلبِ زمان و مکاني ميبرد که فجايع رخ داده اند. شکنجهي ناشي از يادآوريِ قتلِ عام، هرگز کمتر از شکنجهيِ خودِ قتلِ عام نيست؛ به همين سبب است که برخي از هزارهها، از يادآوريِ گذشته که در واقع چيزي جز عذابِ و شکنجهي روحي براي آنها ارمغانِ ديگري ندارد، گريزاناند. به سخني ديگر يادآوري همراه است با مصيبتهايِ بسيار، و در نتيجه آنها با يادآوردنِ هر رخدادِ تاريخي، از نو شهيد و با تيغِ تيز و برانِ فاجعه، شرحهشرحه ميگردند.
يادآوري اين رخدادهايِ دردناکرا نميتوان در شکنجه و عذابِ ذهني و رواني فروکاست، داراي بعدِ سياسيـانقلابي نيز هست. از آنجا تاريخِ رسمي بر بنياد بيرونراندنِ انسانِ قرباني از دنيايِ متن و تصوير، استوار است، نفسِ تامل در سرگذشتِ قربانيان، نوعي مقاومتِ راديکالِ است که زنجيرهي اينهمانيِ تاريخ را پاره نموده و تاريخرا واردِ مرحلهي بحراني ميکند. دنيايِ سرشار از تبعيض و نابرابريرا نميتوان بدون مقاومتِ انقلابي و راديکال و حتي «جنگ» دگرگون نموده و بنيانهايِ تاريخي-فرهنگيايِ آنرا فروريخت. خطاست اما اگر «جنگ» و «مقاومتِ انقلابي» در خشونتهاي نظامي فروکاسته شود، راديکالترين مقاومت، مقاومت در برابرِ فراموشي و سرنوشتسازترين «جنگ»، جنگِ «حافظه» با «قدرت» است، چيزي که بسيار کمتر مورد توجه قرار ميگيرد. مبارزهي نظامي آنگاه به آزادي منجر خواهد شد، که بتواند ذهنيتِتاريخياي يک جامعه را از سلطهي هرگونه روايتِ رسمي، خواه روايتِ رسمي از مذهب و خواه تاريخ نجات بخشد و روايتِرسمي از تاريخ و فرهنگ را که در واقع چيزي جز مدحِ حاکمانِ خونخوار و ياوهسرايي در بابِ فرهنگ و امرگذشته نيست، از چرخهي اعتبار ساقط گرداند. قهرمانِ اين مبارزه کسي است که نه تنها خود با «سلاحِ خاطره» به جنگِ رژيمهايِ توتاليتر و زور گو ميرود، بلکه مردمرا نيز به سلاحِ خاطره مسلح ميسازد.
از آنجا يادآوري نوعي مبارزةسياسي و مقاومتِ انقلابي در برابرِ فراموشيِ است، افزون بر عذابِ رواني، تنبيهِ فرهنگي و عذابِ سياسي نيز در پي دراد. نمونهي بارز و عيني کساني که از اين تنبيه ميگريزند، سوداگرانِسياسي و دلالان مذهب، قدرت و اقتصاد هستند که سکوت ميفروشند و قدرت و اقتصاد ميخرند و يا روشنفکراني که رسالتِ اخلاقيِ تفکر را که از نظرِ ما همانا روايت و بازگفت رنجِ قربانيان، و در واقع دادخواهي از حقِ ضايعشدهي آنها در دادگاهِ زبان است، از ياد برده و مهملات ميبافند تا شهرتِ ملي به دستآورند. اين نوع سکوت، نه کنشِ اخلاقي، بلکه نوعي انتخابِ عقلانيايِ متناسب با منطقِ مبادلة عقلاني در بازارِ مکارهي سياست است. تاکيد بر اين امر از آنرو در حالِ حاضرـ بهويژه اگر مخاطبِ ما آن گروههايِ تحصيلکرده جوان(اعم از زن و مرد) باشد که بهتازگي به کتاب و قلم روي آوردهاندـ، ضروري به نظر ميرسد که سکوت، نه از جملهي «وسايلِ بيهدف» و امر هيچ و پوچ، بلکه کالايِ کمياب و گرانبهايي است که در بازار مبادله داراي ارزش است و ميتوان آنرا فروخت. بزرگترين تاجرانِ سياسي و اقتصادي امروز هزاره، تاجرانِ هستند که در بازارِ پر رونقِ فروش سکوت فعالاند. سکوت، فقط برايِ روشنفکرِ هزاره شهرتِ ملي نميآورد، برايِ سياستمداران هزاره چوکي و مقام و برايِ تاجران و فعالاناقصتادي هزاره، امنيتِ جاني و مالي ميآورد. البته بازار سکوت نيز نوسانيهاي خود را دارد و همانندِ ديگر کالاهايِ تجاري، منطبق با منطقِ بازار است و افزايش و کاهش قيمتِ آن از قانونِ عرضه و تقاضا پيروي ميکند. هرچه بازارِ سياست داغتر و قدرتِرسمي آسيبپذيرتر گردد، سکوت، گرانتر به فروش ميرسد؛ هرچه موقعيتهاي قدرتِ حاکم مسئله متزلزلتر شود، واعظان و سوداگرانِ بيشتري به حيثِ «فروشندگانِ گذشت» وارد بازار گرديده و قربانيان را به فراموشي و گذشت دعوت ميکنند و در نتيجه کساني که به موقعيتهايِ سياسي، اقتصادي و اجتماعيِ بالاتر، به ويژه امتيازاتِ حکومتي ميانديشند، ترجيح ميدهند در بارة امر گذشته سکوت نمايند. سکوتِ تاجرانِ سکوترا، اما، نبايد فراموشي دانست، تاکيد بيش از حدِ آنها برسکوت، همارزِ يادآوري و نشانهي آن است که آنان نه تنها نميتوانند گذشتهرا از يادبرند، بلکه از اهميتِ آن به درستي آگاهند و به همين سبب کوشش ميکنند از آن به عنوانِ کالاي مبادلهپذير در بازار قدرت و اقتصاد به سود بالايي دست يابند. اگر آن هزارهاي که پيوسته فاجعهها را به ياد ميآورد و بازگو ميکند، «بوتيمارِ» است که در آتشِ غمِ خويش ميسوزد، بيترديد هزارهي که از سر محافظهکاري و يا به دليلِ ملاحظاتِسياسيـاقتصادي، کوشش ميکند «سکوت» نمايد، هستيِ شرمزدهي است که مکررِ در مکرر خود را فريب ميدهد و تازمانی که ز نده است خاطراتِ فاجعه، همچون آتشِ زير خاکستر، در پنهانترين لايههايِ هستيِ او شعلهور خواهد بود.
هرچند در حالِ حاضر، افراد همانندِ ما که در وضعيتي «خروجِ مضاعف» قرار دارند، ـ خروج از افغانستان به دليلِ اينکه هزارهايم و خروجِ از هزارهها بدان جهت که ديگر برخي از باورها و مناسکِ آنانرا که تنها بر بنيادِ خيانت به تاريخ و سرنوشتِ آنها استوارند، نميتوانيم بپذيريم-، جز «ناله» و «آهِ محسوس» که خونِ دل و جيغِ جانخراشِ قلمِ ماست، سلاحي در دست نداريم، اما هدفِ ما از درآمد بالا، نه آه و ناله سردادن و سرايشِ سوگسروده در عزايِ گذشتگان،- چيزي که من به خاطرِ آن همواره ملامت شدهام_، بلکه «مسلحساختنِ ستمديدگان به سلاحِ خاطره»، بازگفتِ رنجِ قربانيان و توضيح و تذکر حقيقتهايِ تاريخي است که فهمِ آنها رمز و رازِ اصلي سياست در افغانستان به شمار ميروند: خشونتهايِ سازمانيافتهيِ قومي و نژادي، کشتارهايِ همگاني و اخراجِ اجباري. اگر هرچيزي، حتي دودکردنِ سيگاري در ميانِ خرابههاي «خانهي فرهنگِ شوروي»، ارزشِ آن دارد که موضوعِ تفکر قرار گيرد، چرا مسئلهي سياسي و اخلاقيايِ به اين بزرگي که در آن رابطهي تاريخ و انساني قرباني مطرح است و بيتوجهي به آن پيوسته به نابوديِ و کشتارهمگانيايِ گروهِ عظيمي از انسانها منجر شده است، ارزشِ فکر کردن را نداشته باشد؟ اگر هر نوع سخنِ بيمعنا و بيربطي، رنگِ انسان و حقوقِ بشر به خود ميگيرد، چرا حقِ قربانيانِ تاريخي موردِ غفلت و چشمپوشي قرار گيرد؟ به بيانِ دقيقتر، در اينجا ما با يک مسئلهيِ بزرگِ اخلاقي روبهرو هستيم و آن اينکه آيا بايد به ياد آورد و يا فراموش کرد؟ اگر بايد به ياد آورد چرا و اگر بايد از ياد برد به چه دليل؟ اساساً جايگاهِ انسانِ قرباني در تاريخ کجاست؟ بيگمان اين موضوع، يکي از موضوعاتي بسيار پيچيده است و گسترهي آن به لحاظ زماني تمامي امر گذشته را در بر ميگيرد و به لحاظِ تحليلي داراي ساحتهايِ گوناگون فلسفي، اخلاقي، تاريخي، سياسي، اقتصادي و اجتماعي است، اما به هرحال، موضوعِ اصلي اين ياد داشت روشنساختنِ نسبتِ انسان و فاجعه است؛ نسبتي که نه از طريق بيتوجهي، خويشتنرا گولزدن، «فراموشيِسياسي» و «سرکوبِ خاطراتِ قتلعام» حل شدني است و نه با گفتارهايِ بيمعنا و بيبنيادِ که الگويِ پايدارِ سخنگفتنِ گروههايِ هماره فاتح و همارهقاتل بوده است.
يکي از فاجعههاي تاريخيايِ که فراموشيِ آن ناممکن و يادآوردنش عذابآور است و روح را شکنجه ميدهد، فاجعهي «افشار» است؛ فاجعهي که نه تنها قاتلانِ آن، به حيثِ مجرمانِ جنگي محاکمه نشدند، بلکه اکنون، حتي فعالتر از دورانِ جهاد و عصرِ فاجعهآفريني و بدل کردنِ افشار به «کتابِويراني»، در دولت، پارلمان و ديگر عرصههاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي حضور دارند. پرسش اين است که چگونه امکان دارد، جنايتي به اين بزرگي که در آن يک «شهرانسان» نابود و تماميِ خانهها ويران ميگردد،از سويِ روشنفکران و گروههاي فعال در عرصهي حقوقِ بشر، موردِ غفلت و فراموشي قرار گيرد؟ چرا کشتهشدنِ چند تا طالب در «دشتِ ليلي» که همگي نظامي بودند و پيش از کشتهشدن بيش از دههزار انسان را سلاخي کردند، در دادگاههايِ بينالمللي، به حيث يک مسئلهي انسانيـحقوقي، قابل طرح است و عاملانِ آن مجرمِ جنگي محسوب ميشوند، مسئلهي افشار اما که قربانيانِ اصليِ آن غير نظاميان بودند، هيچگاه به حيث يک مسئلهي حقوقِ بشري مطرح نميگردد؟ آيا ميتوان گفت برخي از انسانها(کشتهشدگانِ دشتِليلي که همگي نظامي بودند) از برخي ديگر(کشتهشدگانِ افشار و قزلآباد که هيچکدام نظامي نبودند) انسانترند و بنابراين بايد به عنوان يک مسئلهي حقوقِ بشري، موردِ توجه رسانههاي ملي و بينالمللي قرار گيرند و يا ماجرا گونهي ديگر است؟ پاسخ به اين پرسشها نه تنها مسئلهي افشار را روشن ميکند، بلکه رمز و رازِ سياست در افغانستان را بر ما آشکار ميسازد.
هرچند فروکاستِ فاجعه در زبان و مفاهيم، رويِ فاجعه سرپوش ميگذارد و ساحت زندة آن را که نه واژگان، بلکه «جيغ» و «جسد» و «خون» و «پيکرهايِ پارهپاره» است ناديده ميگيرد، با اين حال، ما در زندانِ زبان به سر ميبريم و در اين سرا سکونت داريم، بنابراين ناگزيريم افشار را با ميانجيايِ مفاهيمِ زباني، فهم نماييم. از آنجا که دغدغهي اصلي اين يادداشت، فهمِ فاجعهي افشار است ـ البته اينکار بدونِ قراردادنِ آن در بسترِ تاريخ، رخدادپذير نيستـ، کوششِ ميکنيم اين موضوع را نه ژورناليستيک که سنتِ روشنفکري در افغانستان است، بلکه به صورتِ تئوريک دنبال نماييم. پيداکردنِ تئوري مناسبي که با آن بتوان، فاجعهي افشار، اين بزرگترين قساوتِ انسانيايِ تاريخ را درک کرد، اما، کار آساني نيست، زيرا با وقوعِ فاجعهي خوفناکي همچون فاجعة افشار، فقط خانهها ويران نميشود، «کاخِزبان» نيز ويران ميگردد و معنايش را از دست ميدهد؛ در نتيجه روايتِ افشار با لحنِ سرد و بيطرفانه، به قسمي که هم به سرشتِ فاجعه ارتباط پيدا کند و هم به گريه و زاري منجر نگردد، اگر نگوييم محال است، بهيقين دشوار خواهد بود. شايد بتوان گفت مناسبترين تئوريها براي تحليلِ افشار، تئوريهاي معطوف به فاجعه و رويکردهايِ نظريايِ هستند که بررسي رنجِ انسانِ قرباني در کانون آنها قرار دارد. بيهيچ ترديدي تفکر از آنجا که منظومهي از «مفاهيم» است نه تجربهي زنده، توانِ ترجمهي رنجِ انساني را آنگونه واقعا انساني قرباني رنج ميکشد ندارد، زيرا ترجمهي اين رنج، به ويژه اگر پايِ خون و تجاوزهايِ ناموسي به ميان باشد، به زبان که قدرتِ رسانايي محدودي دارد، محال است، اين امر اما از اهميت تفکر چيزي فرو نميکاهد، زيرا فقط به کمکِ تفکر است که ميتوان در بابِ رنجِ قربانيان سخنِ معنا دار گفت. به سخني ديگر، تفکر به هيچوجه صدايِ واقعي انساني قرباني نيست، ولي حرکت به سويِ دنيايي که کمتر از نورِ فاجعه درخشان است، بدونِ تفکر هرگز رخدادپذير نخواهد بود.
تا آنجا که به بحث حاضر ارتباط پيدا مي کند، به طور مشخص اين بحثرا در چارچوبِ ديدگاهِ يکي از برجستهترين نظريهپردازانِ فاجعه، «جورجيوآگامبن» دنبال خواهيم نمود. اين ديدگاه که در حالِ حاضر، يکي از اخلاقيترين ديدگاهها در باب فلسفه و سياست است و بر محور قربانيان جنگ و پناهندگان ميچرخد، از يکسو مبتني است بر رابطهي انسان و زبان در تفکر ارسطو، و از سوي ديگر، پيکربنديِ خاصي است از الاهياتِ سياسيايِ کارلاشميت که هرگونه تصميمِسياسي را به «وضعيتِ اضطراري» و تعليقِ تام و تمام قانونِ قضايي و اخلاقي مشروط ميداند و نظريهي انتقاديِ والتربنيامين که در آن «وضعيتِ اضطراري» برايِ ستمديدگان نه وضعيتِ گذرا، بلکه قاعده است. به سخني دقيقتر آن وضعيتِ اضطراري که براساسِ ديدگاهِ اشميت، در آن «تصميمِ حاکم» رخ ميدهد، در ديدگاهِ بنيامين، نه وضعيتِ اضطراري، بلکه قاعدهزندگي ستمديدگان است. بر اساس ديدگاهِ بنيامين، اين برداشت که وضعيتِ اضطراري پديدة گذراست، نه «قاعدةتاريخي»، تلقياي به تمام فاشيستي از تاريخ است و بنابراين«عطية دميدن بر بارقة اميد فقط از آن مورخي خواهد بود که کاملا اطمينان دارد، در صورتِ پيروزيِ دشمن، حتي مردگان نيز ايمن نخواهند بود.(بنيامين، 1385: 154) » بعدِ ارسطويي اين ديدگاه واکاويِ دو مفهوم «فعليت» و «بالقوگي» است. سياست، چيزي نيست جزگونهي از شکلبخشياي خاص، به امر «بالقوه»؛ اين برداشت از سياست، بيش از همه بر ميگردد به تعريف انسان به عنوان «حيوانِ ناطق» که در آن، انسان، حيثيت بالقوگي است که با دخالتِ زبان به فعليت دست ميبايد. اگر بخواهيم اين تفسير از «فعليت» و «بالقوگي» را به زبان «اشميتـبنيامين» ترجمه کنيم، به صورتبنديِ روشنتري دستخواهيم يافت. مطابقِ اين فرمول، فعليت، همان «تصميمِ حاکم» است که تنها در «وضعيتِ اضطراري» رخدادپذير است و وضعيتِ اضطراري به حيث «قاعدة تاريخ» چيزي نيست، جز انسان ستمديدة که «وضعيتِ اضطرار» برايش قاعدة زندگي است؛ زيرا او در «بالقوگيايِ مدام» به سر ميبرد. از آنجا که فعليتبخشيدنِ امر بالفعل، به لحاظِ نظري تحصيلِ حاصل است، بنابراين محال است که ارادة سياسي به امر بالفعل تعلق گيرد. موضوع تصميمسياسي ميبايست امر بيشکل و مادة صورتپذيرِ سياسي باشد و وضعيتي اضطرارياي مدام، همان «بالقوگياي مدام» است که سياست از طريق شکلدهي به آن خودشرا بر ميسازد. از آنجا که بالقوگي نوعي فقدان است، يعني توانِ فعليت را دارد، اما فعليت نيافته است و بر فرض اگر فعليت يابد ديگر «بالقوگي» نخواهد بود، بنابراين بالقوگيمدام، «فقدانِ» هميشگيايِ است که خود را در نسبت با «نبودِ خويش» و در واقع «بامحروميتِ مدام» سرِ پا نگه ميدارد.
توضيح اين ديدگاه و تشريحِ مفاهيمِ کليدياي آن را به فرصت مناسب وا ميگذاريم. به نظر ميرسد اين توضيحِ اجمالي، به ما امکان ميدهد معادلة نظريايِ را رسم کنيم که با قراردادن «فاجعهي افشار» در آن، ميتوان به نتايجِ معنادار دست يافت. مطابق اين معادله افشار، همان «وضعيتِ اضطراري» است که براي هزارهها قاعده است و بنابراين، ميبايست آن را به عنوان«بالقوگياي مدام» و«کسرِاستثناء از قاعده» درک کرد. به سخنيديگر، افشار تصويرِ مادي و ماترياليستيايِ «محروميتِمدام» است که در آن، خشونتِ تاريخيـسياسياي برسازندة قدرت، به روشنترين وجه، نقاب از چهره بر ميگيرد. همانگونه که تشکيلِ حکومتِ «مذهبيـنژادي» عبدالرحمن، بدونِ قتلِ عام 62%، کسرِ هزارهها از تاريخ و حذفِ ادغامياي آنها، رخدادناپذير بود، تاسيس يک دولتِ جهادي که دستِ کم «سياف»، «محسني» و «رباني» را متحد بسازد، بدونِ نفي هزارهها از حکومت و کشتارهمگانيايِ مردم افشار ناممکن بود. اين سخن، اما، بدان معنانيست که افشار، خود را از قاعده کسر ميکند، در واقع اين قاعده است که از زمان عبدالرحمن تا حکومتِ مجاهدين و طالبان و تا زمانِ حاضر، پيوسته به حذف و استثنا دامن زده و «با برپا نگهداشتن خويش در پيوند با استثناء، خود را به مثابهي قاعده بر ميسازد.(آگامبن، 1388: 49» اگر بخواهيم به چارچوبِ نظريِ بحث حاضر که بنيانِ اصلي گفتار حاضر را تشکيل ميدهد، وفادار باشيم تا خط داستاني بحث گم نگردد، ميتوانيم بگوييم که با فروپاشيِ حکومتِ کمونيستي، تفکرِجهادي نيز فروپاشيد و بنابراين صورتبنديِ دوبارهي آن بدون دامن زدن به استثناء و ايجادِ «وضعيتِ اضطراري»ايِ که در آن هرگونه قواعدِاخلاقي و انساني، ـحتي قاعدة ديني و اخلاقيِ حرام بودنِ تجاوز به زنان، به طورِ مطلق و در هر شرايطيـ، به تعليق درآيد، رخدادپذير نبود. نکتهي که ميبايست به آن توجه شود اين است که امر حذفشده کنار گذاشته نميشود، به نقطهي «عدمِتمايز» رانده ميشود، تا تعليق و اعمالِ همزمان قانون توجيهپذير گرد. افشار، اين شهري که سيمايِ آن با گذشتِ سالها، هنوز زخمي و خونآلود است، از طريق حذف و کسر، در کابل ادغام شد، اما خصلتِ استثنابودگياشرا که همان «بالقوگي مدام» و تعيينکنندهي قدرتِ دولتي است تا هنوز حفظ کرده است؛ افشار، در واقع «نقطة عدمِ تمايز» است که در آنِ واحد هم جدا و بيرون از کابل است و بنابراين مردمِ اصلي آن هيچ حقِ قانوني ندارند، و هم بايد در کابل ادغام گردد، و قاعده تا آن حد در قلمروِ استثناء دخالت کند که حتي درست بر نقطهي که «گور دستهجمعي» در آن وجود دارد، خانه و مسجد بسازد و برايِ آنکه افشار به کلي در کابل ادغام گردد، حتي گورِ قربانيان را نيز محو کند. اين امر حقيقتبودگيايِ آن اخطارِ بنياميني را آشکار ميسازد که «در صورتِ پيروزيِ دشمن، حتي مردگان نيز ايمن نخواهند بود.» افشار، وضعيتي است که در حالتِ استثنايي ايجاد شده و «وضعيتي که در حالتِ استثنايي ايجاد ميشود، دارايِ اين مشخصة غريب است که نه ميتوان آنرا به منزلة يک وضعيتِ بالفعل تعريف کرد و نه به مثابة يک وضعيتِ حقوقي، بلکه بر عکس، اين وضعيت نوعي آستانة پارادوکسيکالِ عدمِ تمايز ميان اين دو را مستقر ميسازد. اين وضعيت بالفعل نيست، زيرا فقط از طريق تعليقِ قاعده خلق ميشود؛ اما درست به همين دليل حتي يک مسئلهي حقوقي هم نيست، حتي اگر در را به رويِ قانون باز کند.(همان) » اين امر که افشار با تمام فجايعِ گستردهي که در آن صورت گرفت و حتي در برخي از اسنادِ بينالمللي به عنوان منطقهي ثبت شد که دهشتناکترين جرايمِ جنگي دورانِ جهاد در آن رخدادهاند، هرگز به مسئلهيِ «حقوقي» بدل نشد، بدان جهت است که افشار نقطهي «عدمِ تمايز» است که در آن مرز درون وبيرون مشخص نيست و فقط ميتواند به عنوان «بالقوگيِ مدام» زمينهي فعليتبخشيايِ خشونتهايِ سياسي را فراهم سازد.
افشار، يگانه فاجعهي تاريخياي تحميلشده بر هزارهها نيست. جابهجايِ قدرتِ سياسي، در طولتاريخ، براي هزارهها مسئلهساز بوده است. بنا به روايت کشيشِ لهستاني،«کروسنسکي»، محمودِ افغان، در مراسمي در اصفهان که در آن اشرف را به عنوانِ وليعهد خويش برگزيد، پنجصد تن از سرانِ هزاره را در ملاء عام سر بريد. در نگاهِ احمدشاهِ ابدالي، نيز هزارهها مردمِ «بيبهره از برگـوـبارِ جوهر آدميت» تفسيرشد و در نتيجه احمدشاه کوشش کرد، بيخ و بنيادِ آنان را از زمين برکند. به رغم تحميل فاجعههاي بسيار، تلاشهاي هوتکيان و ابداليها برايِ حذفِ ادغامي هزارهها در دلِ حکومتِ افغاني بينتيجه ماند و استثناءسازيهاي آنان تا آن حد قدرتمند از آب در نيامد که بتواند هزارهها را به «بالقوگيايِ مدام» و «مادة صورتپذيرِسياسياي ناب» بدل سازند. استثناسازياي عبدالرحمن، اما، از آنجهت که انگليسيها امکاناتِ وسيعي نظامي در اختيار او قرار داد تا هزارهها را به کلي سرکوب نمايد، از قضا کارگر افتاد و نخستينبار، با کشتارهمگانيِ دورانِ عبدالرحمن «وضعيتِ اضظراري»اي ايجاد گرديد که حاکم/امير، هزاره، اين «مادة صورتپذيرِ سياسي» را مطابق خواست خود به حيث «باغيي مهدورالدم» که کشتنِ آنان واجب است ، شکل ميبخشد. در اينجا نيز زبان به عنوان مهمترين عاملِ صورتبخش» عمل کرد، زيرا عبدالرحمن در درجة با تکنيکِ تکفير که در آن زبان بنياد پيکربندياي امرواقع را تشکيل ميدهد، توانست تمام قاعدهها را تعليق نموده و هزارهها را به نقطهي «عدمِتمايز» براند که همزمان در بيرون و درونِ نظمسياسي قرار گيرند. از آنجا که «کافر و مهدورالدم»اند بيرونـاند و بايد نيست شوند، اما از آنجا اطاعت از فرمانِ امير، بر تماميايِ مسلمانان فرضاند، آنها به حيثِ مسلمان، ميبايست به فرمانِ امير گردن نهند. قتلعام 62 درصد هزارهها توسطِ عبدالرحمن، گرهگاهِ اصلي فهم تاريخ و سياست در افغانستان است؛ سياستي نه تنها که با «نقضِ حيات» هزارهها و طردِ اين استثناء از قاعده خودشرا بر ميسازد و در طولِ تاريخ بر همين مبنا خودشرا نگهداشته است؛ به همين سبب خطوطِ ستم بر هزارهها را ميتوان در سراسر افغانستان پيگيري نمود. در زمانِ «بچهسقو» نيز، بدترين ستم بر هزارهها رفت و پس از او، تا دوران حکومتِ کمونيستي، هزارهها «حياتِ برهنه» و موضوعِ اعمال بيميانجي قدرت بودند، به قسمي که حتي براي «نفسِ» خويش نيز بايد ماليات ميپرداختند. دورانِ حکومتِ کمونيستي نيز، براي آنها فاجعهبار بود، زيرا نه تنها نخبگانِ هزاره سر بهنيست شدند، بلکه هر فردِ هزاره، بيآنکه موردِ بازخواست قرار گيرد و يا ارزشِ آنرا داشتهباشد که به زندان برود، يکراست باچاقويِ قدرت قصابي ميشد. کشتارهمگانيِاي مردمِ هزاره در چنداول، هنوز در خاطرهها باقي است. گذشته از دوران طالبان که در آن فتواي «هزارهها به گورستان» صادرشد و آنها موضوعِ اصلي اعمالِ بيميانجياي قدرتِ امارتِ اسلامي طالبان قرار گرفتند، قرباني اصلي دورانِ جهاد نيز هزارهها بودند. آن استثنايي برسازندة که وحدتِ پوشالياي گروههاي مختلفِ جهادي را فراهم ميکرد، طرد و حذفِ هزارهها از قدرت بود. استثناي برسازندة آغازين اين وحدتِ پوشالي، فاجعهي افشار بود. بنابراين افشار، امر جزئي است که با آناکاويِ آن ميتوان امر کلي و کليتِ تاريخِ افغانستانرا با آن رمزگشايي کرد. تاکيد بر افشار هم به عنوان يک موضوعِ عيني و هم استثناء، از نظر روشي نيز براي ما مهم است، زيرا ما را از گمشتگي و غرقشدن در سوژهها، به قسمي که خطوطِ داستاني را گم کنيم، نجات ميبخشد. به سخني ديگر، انتخابِ افشار به عنوان یک «استثنایِ واقعی» از نظر روشي نیز ما را به حقيقت رهنمون ميگردد و چنانکه اشميت در «الهياتِ سياسي» با ارجاع به کتاب «تکرار» کييرکه گارد، آشکا را اظهار ميدارد:«امر اسثتنايي، امرعام و خودشرا توضيح ميدهد و هرگاه کسي واقعا بخواهد امر عام را بر رسي کند، فقط بايد جويايي يک استثنايِ واقعي باشد. امر اسثتنايي با روشنياي بيش از خودِ امر عام، همهچيز را آشکار ميکند. پس از چندي، سخنِ بيپايان در بارة امر عام حالِ آدمرا به هم ميزندـاستثناهايي هم در کار است. اگر توضيحِ آنها ممکن نباشد، توضيح امرِ عام نيز ممکن نيست. البته معمولا اين مشکل به به چشم نميآيد، زيرا امر عام نه باشور و اشتياق بلکه با سطحِ نگريِ بيدردِ سر انديشيده ميشود. ولي امر استثنايي، بر عکس با شور و شوقي حاد به امر عام ميانديشد(همان:47).» بنابراين ضروري نيست تمامي شواهد دوران موبهمو روايت شود، تا آن دوران را بفهميم، افشار، به عنوان يک امر اسثتنايي واقعي، همهچيز را آشکار ميکند و در واقع حکايتِ دايميبودنِ وضعيتِ اضطرار و روشنترين تصوير «بالقوگياي مدام» و عدمامکانِ گذار امر بالقوه به امر بالفعل است. البته قراردادنِ شواهدِ تاريخياي فوق در چارچوبِ نظري اين بحث و تحليلِ آنها با ميانجياي مفاهيمِ کليدياي اين نظريه، امکانِ درکِ تاريخيايِ را فراهم ميسازد که ميتوان قرائتِ معنادار از افشار ارائه داد. مطابقِ اين فرمول نظري، موضوع سياست، «حياتِ برهنه» است که از طريق حذفِ «استثنا» از «قاعدهي عام» پديد ميآيد و «قدرتِ سياسي همواره خود را ـ در مرحلهي نهاييـ، بر پايهي جدايي نوعي ساحتِ حياتِ برهنه از پسزمينههاي شکلهاي حيات بنا مينهد.» بالقوگي، يک امر ساده و « صرفا توانايي انجامِ اين يا آن چيز نيست، بل تواناييِ انجام ندادن و عدمِ گذر به فعليت است (اگامبن، 1389: 3) .» به سخني ديگر، بالقوگي بيش از آنکه توانِ فعليت معنا دهد، «امکانِ محروميت» است و «مقدم بر همهچيز... ، توانايي در عمل نکردن است» و در نتيجه «کلِ بالقوگي، امر منفي است و در ساختارِ اصلياش، خود را در نسبت با محروميت و نبودِ خويش سرپا نگه ميدارد (اهمان).»
اگر گفتههاي فوق را سادهتر بيان کنيم، ميتوانيم بگوييم، افشار، تصويرِ عيني و انضمامياي تاريخ سرشار ازفاجعه، و در حقيقت بالقوگياي مدام است که در نسبت با نبود خويش معنا پيدا ميکند. افشار از آن جهت که نيست و از هستي خويش بيبهره است، افشار است و درست زماني که به کلي ويران گرديد، افشار شد. امکانِ محروميتِ افشار از خويش، اساسِ بالقوگياست که پايهي سياست و زدـوـبندهايِ سياسي قرار ميگيرد. بدونِ اين امکان، نه جلسهي انترکانتينتال در 12 فيبروريِ 1993 که پلانِ نابوديِ اين شهر در آن طراحي گرديد ميتوانست تحقق يابد، نه وحدت ميان سياف و احمدشاه مسعود و نه شيخ آصفِ محسني به دربارِ رباني پذيرفتني ميبود. همة اين بازيهاي سياسيِ رنگارنگ، در غيبتِ افشار و امکانِ محروميتِ او از خويش، فعليت پيدا ميکند و حتي هنوز با فراموشيِ افشار است که آنها به عنوانِ فعالان سياسي در بازي قدرت مشارکت دارند و بر گور قربانيانِ افشار، حوزة علميه و مدرسهي ديني بنا ميکنند. همهچيز به جايِ خويش است و تمامي جانيان، نه تنها در مقامِ شان باقي هستند، بلکه به مقامهاي بالاتري نيز دست يافتهاند، جز افشار که با محروميت از خويش افشار است. دراينجا «محروميت همچون چهره» و «نوعي شکل» مدِ نظر است، زيرا افشار فقط در محروميت از خويش، افشار نيست، بلکه در محروميت از باشندگانش نيز افشار است. افشار در حضورش غايب است. افشار، تمامياي تاريخ است؛ تاريخي که نه با «واژگانِ پوچ و بيمعنا»، بلکه به زبانِ گورهايِدستهجمعي، سخن ميگويد. افشار، با صدايِ خاموشِ تنهاي خفتهدرخاک، از سيمايِ خوفناکِ «قاعدهبودنِ وضعيتِ اضطرار» پرده ميدارد، در فقدانِ کودکانِ گمشده و بينام و نشانش، عدمِ گذار از امکان به فعليت را فرياد بر ميکشد و به زبانِ بيزبانياي زنانِ تجاوزدشدهاش جيغ ميکشد که تاريخ ستم تا هنوز ادامه دارد و ما در همان وضعيتي اضطرارياي هميشگي و بالقوگيمطلق به سر ميبريم، زيرا اين بالقوگي و حذفِ ادغامي استثناء اگر پايان يابد، سياست در اين کشور بيمعنا ميگردد و ديگر مادة صورتپذيرِسياسيايِ که سياست بر مبناي آن پا ميگيرد، وجود نخواهد داشت.
افشار، علاوه بر تصوير«بالقوگيايِ مدام»، سندِ مقدس حقانيت مقاومتِ «غربِ کابل» نيز هست و از آنرو به «کتابِويراني» بدل گرديد و ورقهايش پارهپاره شد که در آن تلاش براي گذار از بالقوگياي مطلق آغاز شد؛ استثنا با يک حرکتِ راديکال و انقلابي حريمِ قاعده را فرو ريخت و اندکاندک، نوعي وضعيتِاضطرارياي واقعيايِ که خطر را تا متنِ قاعده نيز کشاند، ايجاد گرديد. کينتوزياي بيش از حد دشمنان نسبت به افشار را ميتوان نشانهي ترس از همگانيشدنِ وضعيتاضطراري دانست که تا آن زمان فقط تقدير محتوم و قطعي هزارهها به شمار ميرفت. در هر کجا سرکوب جدي است، تلاش برايِ خروج از «بالقوگي» به «فعليت» نيز جدي است. بنابراين خاطراتِ افشار را بايد زنده نگهداشت و قربانياني آن را به مهماني و حضور در تاريخ دعوت کرد؛ زيرا بازگفتِ افشار که به تعبير والتربنيامين «به چنگآوردنِ خاطرهاي است که در لحظة خطر درخشان ميشود»، هنوز توانِ آن را دارد که حالرا واردِ وضعيتِ بحراني نموده و خطريرا که قربانياي آن فقط و فقط هزارههاست، به خطرهمگاني بدل سازد. بايد تلاشهاي جدي براي نجاتِ افشار از «باتلاقِ سازشگري» آغاز گردد و نسلي که تازه در راه است و مسئوليت حفاظت از افشار و امرگذشته زين پس به دوشِ آنها خواهد بود، مسيحاوار برايِ رستگارياي افشار و رستگارشدن در افشار اقداماتِجدي انجام داده و جامعة گناهکارِ افغانستانرا از گناهانِ تاريخي تطهير نمايند. «فروشندگانِ گذشت» بسيارند و «فروشندگانِ سکوت» بيشمار، اما مسئوليتِ انساني و تاريخيايِ ما ايجاب ميکند که تا آخرين توان، براي کشاندنِ جنايتکارانِ افشار در پايِ ميزِ محاکمه و تطبيق قانون عدالتانتقالي تلاش نماييم؛ چراکه «از ميلِ به کينخواهي بيگناه سنگي گرانبهاتر نيست و از بامدادِ ذلتِ خائنان آسماني درخشانتر/ در زمين راهِ رستگاري نيست، تا درِ بخشش به رويِ دژخيمان باز است(الوار، 1382: 97)» آري! افشار را بايد به ياد داشت، زيرا افشار، روشنترين متن زندهي تاريخ ستمديدگان و همزمان گوياترين شاهدِ حقيقتِ فاجعه است. افشار، «ذالک الکتاب لاريب فيه، هدي للمتقين» است؛ «بيان للناس» و «تبيانٌ لکلٌ شيء». افشار، صحراي محشري است که باطن و حقيقت تاريخ و کليت فاجعه در آن واسازي ميشود: «يوم تبلي السرائر».
salam asad jan!maa wqean iftekhar mekonim ki baad az shahid mazari farzandan mesle shoma baqi manda shoma iftekhar tamame hazara ha asted hamisha zinda wa moafaq bashid
اینهمه دست آورد غرب است که توسط نوکران داخلی مجاهدین صورت گرفته استبسیار وحشت ناک است - قابل تحمل نیست - .... مرگ بر عاملین اینهامرگ به نوکرانیکه دست به اینجنین عمل زدندمردم عزیز من دست به هم دهید دیگر به اجنت ها فرصت ندهید !!
دوستان سلام !من درقضیه افشار حاضر بودم حتی جنازه ها را من دفن کردم و مراسم فاتحه خوانی ترتیب دادم .می توانم مصاحبه مفصل با شما داشته باشم . انجنیر محمدعلی بهسودی 0799013672
salam bar to afshar we wont forget u.we will always remember u.zinda bad our imama adull ali mazari
سلام بر همه دلبستگان به آزادی !کاش گفتار ما با کردار ما یکهدف را دنبال می کرد کاش که قبل ازگفتار ،رفتار مابود .کاش بجای این همه شعار های هوا یی وواژه های دهن پرکن ،اندکی عمل هم با تهدیدهای پشت دیواری وجود داشت وهزارن کاش ...!دوستانم قلم همه تان پسندیده وزیبنده است شاید در جشنواره ادبیات هر کام تان یک مقامی را هر چند در رتبه هزارم ،می توانید بدست بیاورید. اماچه خب بود که کاری را نیز بطور عملی بعهده می گرفتیم ووارد عصه ی نبد میدانی می شدیم .امروز جنگ سخن وقلم است .اما کجا؟؟!!افغانستان ؟که از زیرپتوها{ی چرکین بافنده شده از موی بز ودم خر ومی شتر}تفنگها انسانها را تهدید می کند اینجا می شود فقط به قلم بسنده کرد ؟فکر می کنم شعار کافیست اگر اینقدر توانایی که از خود در نوشار نشان می دهید در کردار{تاسیس حزب ملی هزاره } نیز بکوشد .
از معلومات که داده اید بسیار تشکر امید است که جوانان ما از این صحنه های دلخراش پند بگیرند و اینسو و انسو دنباله رو افراد نباشند یکی از مانع ها در پیشرفت هزاره شخصیت پرستی های بیجای ماست من امید وارم اقای بودا در ین باره تمرکز نموده و چیزی های بهتر ی برای نسل های ما ازمغان نمایند . ما هنوز به ملت تبدیل نشده ایم امید وارم که هرچه زود تر به ملت تبدیل شویم و یکدست باشیم .
سلام پوشیشی که امسال جمهوری سکوت به حادثه افشار داده است بسیار قابل قدر است . عکسهای که دیدم و دست نوشته های که دیدم وخاطره ها ی بسیار جالب واقعا برایم جذاب بود . بویژه که امروزه از هر متنی بدم می آید .
افشارمتن تاریخی است که فاجعه وعمق فاجعه ای آن و منطقه جغرافیای که درآن واقع گردیده البته با توجه به موقعیت ها وسنگر های گرگانی که درلباس مجاهد اخذموضع کرده بودند ملامت وسلامت ظالم ومظلوم تجاوز گر ودفاع کننده را درجنگ های سال 1371 الی اواخر سال 1372 را به صورت بسیار شفاف و روشن بیان میکند وداد میکشد. اما کجاست گوش شنوا که بشنود وکجاست چشم بینا که بیبیند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ازسازمان های بین المللی که درارتباط با جنایات بشری کارمیکنند و کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان مجدانه میخواهیم که این جنایت علنی را که با افتخار انجام شد و بعدا ازان شعار های فتح ایمین سرداده شد و اشتراک کننده گان دراین تجاوز برانسانیت با خون قربانیان نوشتند که یادگار فلانی و یا دررادیوی بی بی سی علنا میگفت من به خون هزاره تشنه ام را جدی بگیرند و عاملان آنرا به دادگاه بکشانند.با فکرکردن براین فاجعه به آنجا میرسیم که انسان میتواند ازحیوانات هم پست ترمیگردد.
سلام به به اسدعزیز .مقاله تان خیلی زیبابوداما مثل دیگرمقالاتان خیلی طولانی کسیل کننده درعین حال دشوارفهم بود. به هرحال جای بس خورسندی است که درجامعه ماهستند کسانی که حادثه دل خراش افشاررازنده نگه میداردبدون تردید باز خوانی ویادآوری فاجعه افشار وظیفه هر فرد ماست ولی وظیفه قلم بدستان سنگین تر است
همه ی روزها عاشورا، همه ی ماه ها محرم وهمه ی زمین ها کربلا است. افشار حماسه ی خون و شمشیر است و بدست کسانی رقم خورد که وقت نماز باشما ست و وقت غذا با دگران، امید درس آموزندگی برای آنهای باشد که همیشه برای مذهب، پیرمریدی و ... گلو پاره می کنند. و غافل از شناخت خود که کی هست و درکجای زمان!
افشار جانگداز ترين فاجعه انساني در تاريخ است، نبايد آنرا به فراموشي سپرد. انسانهاي پست تر از حيوان افشار را به ويرانه اي تبديل كرده و سا كنين آنرا بيرحمانه كشتند.
بیست و دو دلو جنایت افشار توسط خونخواران جلاد سیاف و مسعود و قتل عام کودکان و پیر زنان و به غارت بردن اموال مردم را بر تمام هزاره های جهان تسلیت باد.
فاجعه افشار بسیار تلخ ودرد ناک است برای فرد چیزفهم هزاره، ولی وضع فعلی هزاره ها؛ تلخ تر ودردناکتر از فاجعه افشار است!حتی، تاهنوز هزاره ها برای تصمیم گیری بر سرنوشت خودشان حاضر نیستند که با جمع شوند، واکثرآ پیرو سلیقه هاو خواست شخصی فردی خاص خودشان استند.هرگاه این روند اصلاح نگردد، باز سرنوشت افشار دربهسود وجای دیگر تکرار خواهد شد.
برادرن عزیز امروز آن ها نتنها افشار را ویرا ن و ما را اواره کردند بلکه می خو ا هند افشار را فضای سبز تبدیل کنند باید هر طور که شده جلوی این کار گرفته شود
درودایا در راستای به محاکمه کشاندن جنایت کاران حادسه افشار در دادگاه های جنایات جنگی کسی گام عملی برداشته است یانه.لطفا اگر کسی در این رابطه معلومات داره به این ادرس بمن هم خبر بیدهyema.ml25 تشکر در ضمن از خقوق دان های عزیز خواهش میکنم که دراین ارتبات برای مادران داغدیده افشار کار بکنند میلوسویچ هم فکر نمیکرد که یگ روز به محاکمه کشیده میشه دیدیم که شد اگر کار شود دور انتظار نخواهد بود با امید انروز.
با تقدیم احترمات به شهدای تاریخ و شهدای که راه زنده گی کردن را بما آموختاند و اما افسوس و صد افسوس که برای یاد دادن چگونگی کردن زنده گی بما بهای آن را به قیمت جان های شان تمام شد و این راه استواری ان بزرگوارن را به تاریخ به نمایش خواهد گذاشتامروز تاریخ با عصر استبدادیسم خوب میداند که چگونه ورق بخورد و چگونه سرنوشت ملت هارا تعیین نماید و ما با این عصر همگام با تاریخ قدم های استوار خواهیم گذاشت چون این راه هست که دیگه با داشتن ان سرنوشت دیگری را ورق خواهیم زد.افشار با تمام سکوتش در مرزهای باور ها تا ان سرحدات غیر باور ها رخنه کرد و خون تمام ریشه های فاسد را به جویبار ها هدیه داد و تازه هم این سر کار و اغاز کار هست که با گذشتاندن نامش به صحیفه تاریخ اینهمه گذشته های دور و نزدیگ را به اندیشه ها و باورهای خام استبدادیسم خیانت گر جا داده است تا باشد که از از باورهای پوچ خیانت گران به باورهای روشنفکران و پژوهشگران عصر ارتباط رخنه نماید و این همان زمان که ما خود به باورهای خویشتن مهر تائید حق به جانبانه مینهیم و اما چرا این همه درو؟چرا این همه دور و دور؟نباید گذشته های غمناگ مان را به باد فراموشی میسپاریم.
ویدیو ها در یوتیوپ موجود نیست. نمی دانم چرا برداشته شده؟
salam bar bodae salam bar shohadae aziz afshar khob aona sokod kardan wa hahad kard. wale ma k madanem hadesae afshar tawasode ke wa az tarafe ke ma wa tahmel shoda ma bayad k sokod nakonem ma ba nazare khoware aziz kho bagom mowafeq astom ma bayad k amal konen afshar wa tamame hadesad faqad dar maqala ha nabayad bomanad mofaq bashen
Salam wa dorodi bepayan bar bodai gerami wa salam ba tamami baraderan ki az nawishtai boda ba nikoie istiqbal kardandTawana wa sarafraz bashi bodai boodshikan qawm
گوارای وجودت باد اسد آن شیری که تو نوشیدیبا قلم تو افشار زنده تر از گذشته بر پیشانی تاریخ خواهد درخشید
گریانم برای افشار ،دلم تکه تکه شد چرا و به کدامین جرم ؟؟ درد ناک است درد اش را تا مغز استخوان حس کردم دلم غرق خون است دیگه کاسه صبرم لبریز است .کاش ای کاش در همان زمانه می بودم من هم یک گشته و به خون آغشته می بودم شاید میتوانستم جان ام را فدای یک خواهر و مادر و برادر افشاری ام میکردم شاید میتوانستم دل ام را تسکین میکردم اما خودم را در کدامین محکمه صحرائی محکمه کنم چی جواب دارم برای آنهای که رفته اند و با خون و ناموس خود ما را صاحب نام و نشان کرد امروز از برکت خون همان مردم غیور میتوانم با صدای بلند فریاد بزنم که هزاره ام .
سلام بر بودای عزیز وهمهء بوله ها! من سه سال قبل در انجمن هزاره ها در یکی از شهر های اروپا فعالیت داشتم و خواهش کردم که سیمیناری به مناسبت گرامیداشت از فاجعه افشار راه اندازی شود تا گامی باشد برای مطرح کردن این جنایت . اما متاسفانه بعضی دوستان هزاره که خود قلم بدست و از قشر روشنفکر جامعه هزاره اند با این پیشنهاد من موافقت نشان ندادند، که گویا مطرح کردن این موضوع فعلآ به صلاح سیاسی هزاره ها نیست. متاسفانه هزاره های که فعلآ در موقعیت های بهتری از نظر سیاسی و اجتماعی قرار دارند بیشتر محافظه کار اند تا واقع بین. برای مطرح کردن فجایع افشار باید گامهای عملی برداشته شود. سیمینار ها، تظاهرات، نمایشگاه ها و صد ها راهء دیگر که توجه جامعه جهانی را بخود جلب کند. جوانانی که در غرب اند امکانات زیادی برای راه اندازی این گونه برنامه ها و پروژه ها دارند. من واقعآ نمیدانم با وجود این همه قشر درس خوانده و چیز فهم ، چرا فعالیت هزاره ها چشمگیر نیست؟ البته بوله ها هم از نقطه نظر سیاسی و اجتماعی در وضعیت بدی اند اما تا جاییکه بحث بر سر افشار است واقعآ هیچ کاری تا حالا صورت نگرفته.
بابه گفت: کاش زنده نبودم تا حادثه افشار را نمیدیدماین حادثه انقدر برای بابه سنگین وطاقت فرسا بود که به گفته همراهانش هرگاه یادی از افشار می شد فورا و به شدت متاثر می شد بابه هنگام صحبت از افشار همیشه از خطر خیانت عناصر داخلی هشدار میداد این مهم در سخنرانی هایش هم بارها و با صراحت ابراز شده استراهیان راه بابه! بیایید با سهمگیری در افشا و به محاکمه کشاندن عاملین جنایت افشار از سنگینی این درد بر روح بابای بزرگ قوم نیز بکاهیم
Salam asad boudaAsad jan az kasani chun shafay deewana naseer deewana qanbar ali mazlomyar wa ............ ham yadi kon chon dar hal faramushe hastand wa hamchenan beshtara hazarahai ke dar gharb kabul dar salhai jang nabudand anha ra qatil wa jallad megoyand besyar khub khad bud agar ba qalama jadoyet in qahramanan ra jawidan kuni
Salam I could not understand the article but the Video made me cry
salm to great buddah& all hazara those who havent forgot the event of afshar.and evend of yakawlang.orgot afsher is not our nationOUR Grear leader Bab Mazari saide that afasher has the sceret for us. those who f
everyone has a totem in his life, thinking, being in tears, and idolizing around the clock ... and... but my totem would be the "Afshar" word, it is my totem, and i would ... even it is done befor, but there is still a lot of things to be done... thank you verey verrrrrrrrry much Buda !!!!!!!!!!
Forgotten? No, we never do forget: We may let the years go; wash them clean with tears, heart, thinking about..., as much as close, as deep as possible,... Leave them to bleach out in the open days, Or lock them careful by, like dead friends' clothes,... Till we shall dare unfold them without pain,-- But we forget not, never can forget ,never ever ....
"... افشار برای ما یک فاجعه ملی و (انسانی) است، افشار برای مردم ما یک قداست سیاسی، تاریخی و مذهبی دارد.، ..."مزاریدر این جریانهای روزمره، پرهیاهو و پلید زندگی، پستی های زمین، بی رحمی های زمان تنها افشار است. و افشار خود تاریخ است که:این کلمات خدای را در خونم، درقلبم، در روحم، یادم، خیالم، خاطره ام، و خلقتم میریزد که :واژه افشار امانت من است، رسالت من است، " ودیعه مریم پاک من است، صلیب مقدس من است". واژه افشار برای من "چیزی" است، و این چیز هیچ اسمی به خود نمیگیرد. و افشار چیزی است که هیچ چیزی مثل او نیست، افشار "لاکل شئ کمثله شی" من است. و آری چه زیبا نوشتی عزیز "افشار، افشار است"...!هرکس در زندگی "چیزی" دارد، "هرکه هنوزخودش را فراموش نکرده است" هرکه هنوز ادم است، هرکه هنوز کرگدن نشده است، هنوز مسخ نشده است، هنوز شب نشده است، باشب خو نکرده است، و این "چیز" برایش بی نهایت ...است. و برای من اون چیز "افشار" است.او نمی گذارد که فراموش کنم، فراموش شوم، که باشب خو کنم،که از آفتاب نگویم، که دیروزم را از یاد ببرم، که فردا را بیاد نیاورم، که تسلیم شوم، نومیدشوم، به قولی خیلی ها به مصلحت ملی خو کنم، به این خوشبختی خو کنم، دل خوش کنم، تسلیم شوم، که به این تسلیم خو کنم...که ...!افشار برای من فضای خلوتی هست، اصلا افشار خلوتهای من است، خلوتهای سکوت من است، سکوت همیشه نالان من است، این افشاراست که دلیل بودنم را توجیه میکند، چگونه بودنم را تفسیر میکند، افشار ...باریه های او دم زدن، بانبض او طپیدن، باقدم های او رفتن، بسوی آباد "ناکجا آبادم"، بابودن او زیستن، و درزیستن او جان دادن... مردن و آنگاه به کام دل رسیدن...تنها با افشار است که میتوانم انسان را، ادم را، حوا را، انسانیت را، حق را، حقوق را، ظلم، ستم، کینه، نفرت، خون، خشونت، ازادی، عدالت، وفا، صداقت، همدلی، همزبانی، همنوع بودن، عشق، عاطفه، و ... را تعریف کنم. تصورکنم، بفهمم، احساس کنم...و در پایان؛ قطعه تکه تکه، شکسته و پوسیده ای هستم از یادگار این دوران، عهدٍ تباهی ها و ویرانی ها، عهدٍ که انسانیت، عقلانیت تعطیل بود مثل امروز، مثل فردا، ... ولی هستم، و خواهم بود، به این امانت گرانبهایم سوگند که هیچ کسی، احدی، و هیچ تاریخی نتواند نبودنم را جشن بیگیرد. هستم، و خواهم بود تازور بداند، زر بداند، تزویر بداند که این امانت معنی بودن من است، فرعونیان نمیتوانند از من گرفت، قارونیان نمی توانند از من خرید، بلعمیان نمتوانند انرا بربایند.هستم، و خواهم بود...!
کسی که افشار را و خیانت یکعده سادت و قزلباش و بیات را فراموش کند، هزاره نیست بلکه انسان نیست. قتل عام افشار عمق تراژدی زنده ای است که با چشم سز دیدیم. ترجیح می دهم که بجای آه و ناله ،نوشته های مانند مقاله بودای عزیز را بخوانیم و با درک بهتر تر به مسئله نگاه کنیم. من ایمان دارم که تنها را انتقام گیری و خلاص شدن از شر تکرار همچون نسل کشی ها، حذف فزیکی و آیده لوزژیکی انگل های درون جامعه هزاره است که از خون ما تغذیه می کنند ولی نمکدان ما را می شکنند.
دختر زیبای بودم از دل افشار هفت سالم بود شاید کمتر و یا بیشعاشق چشم چپم سیاف شد پیر مرد استاد دانشگاه الازهر با خدا و دین و قرآن میل ها از دیگران نزدیکتر ریش انبوهش نشان قرص ایمانشپایتخت مکر شیطان گرچه باشد در دل و جانش آمد و چشم چپم را چون عروسِبرد تا با خود نگه داردروز "توی" چشم من"قوده" مست فتح بود پای کوبیدند و رقصیدند از طنین خندهای مست راکتها و هاوانها لرزه در اندام افشار جوانمرگ اُفتادذبح کردند کودک و پیر و جوان و مرد، زن کله و دست و زبان و گرده بود و پای بودگوشتها خروار در خروار پیش پای نو عروس و پیر مرد زنده دلانتهای دست و دل بازیست "توی" با این کش و فش بعد عمری گشنگیسکهای سرگردان شهر معده های خشک شان تکلیف بوداز پر خوریسالها از "توی" چشم من گذشت روز گار خاطرات آلود از فریمانی گوشت قصه دارد پیر سگ با نسل امروزشهفت سالم بود شاید کمتر و یا بیشخوب یادم هستگو همین دیروز بود
سلام بر بودا سلام بر افشار سلام بر روح پاک گلگون کفن شهیدان افشار. سلام بار روحی بلند بابه سلام بر صادق سیا سلام بر ابزار قهرمان، سلام بر سردار شفع سلام بر سردار نصیر سلام و سلام بر تمام شهیدان غربی کابل.دارااااااااااام پاره پاره میشم. ای کاش من هم در جمع این ها کشته میشدم. ای کاش شهدات نصیب من هم میشد، ای کاااااااااااش من هم نابود میشدم . نفرین بر تو احمد شاه نفرین بر تو سیاف نفرین بر تو زمانه نامرد
سلام بر اسد بوداو دست اندر کاران این سایت وزین!هر چند افشار درد مدام است اما این نسخه، همان درمان مدام است که هر دردمند باید بخواند و بداند.امروز تناسب حافظه و قدرت را پی بردم و دانستم که افشار یک فاجعه است اما سکوت فاجعهء مدام افشار است.و به گفته ارد بزرگ ( هر گاه دیدی خطر است،ساکت منشین و صدایت را بلند کن)... اسد بودا مثل همیش بلند می نویسد و ناب می اندیشد.اما این بار /ن والقلم و ما یسطرون /که ناب نویشته اند.. بودا الهی همیش بودا باشی!....
برای اینکه فاجعه ی افشار فراموش نشود، خواستم یک نقل قول از آقای میثاق را داشته باشم، اینکه باید خود را قوی کرد و الا قوی ضعیف را میخورد و جناب میثاق این وضع را خصلت طبیعت میداند. ما باید به عنوان وارثان فاجعه ی افشار در پی قوی کردن خویش باشیم و یا اینکه تن به خصلت طبیعت در دهیم. باید نویسنده گان هزاره عینی نوشته هایی را به زبان انگلیسی به سازمان های بین المللی حقوق بشر و سایر سازمان های از این نوع ارسال کنند. همچنین باید سالروز فاجعه ی افشار خیلی با شکوه با راهپیمایی های بزرگی در داخل و خارج از کشور برگزار شود تا جامعه ی ما، توجه جامعه جهانی را به خود معطوب دارند. تنها ثبت شدن فاجعه ی افشار به عنوان هولناکترین جنایت در عصر حاضر به عقیده ی من کافی نیست. وقتی که فاجعه ی افشار هولناک بوده باید از آن یاد آور شد و مجرمین این جنایت و فاجعه را باید با کمک سازمان های بین المللی به پای میز محاکمه کشانید، تا از فاجعه های هولناکی نظیر آن جلوگیری به عمل آید. باید افشار را یاد آور شد چنانکه گفتم با راهپیمایی های بزرگی، تا کشته شدن چند تا تروریست در دشت لیلی و یا قلعه ی جنگی مزار چنان بر جسته نباشد که فاجعه های از قبیل افشار را تحت تاثیر خویش قرار دهد.
زنده باد اسد! زنده باد افشار!
افشار، سکوت را بشکن!افشار، سکوت را بشکن و با ما سخن بگو, بگو که با تو چه کردند؟ افشار، تا به کی مهر سکوت بر لب خواهی داشت، سخن بگو. حتما صدایشکستن استخوانها، از شدت بغض و کینه سیافیان و مسعودیان در زیر تانکهایغول پیکر را شنیده ای. از لحظاتی بگو که زنان در قتلگاهت به دنبال پیکر بی جان و تکه تکه شده شوهران و برادرانشان سرگردان می گشتند. بگو که چگونهاطفال معصومت را به قتل می رساندند و با نوک تفنگ گلوان نازک آنان را پاره می کردند. از آه و ناله های کودکانت بگو. بگو که زنان چگونه جیغ می زدندو از شدت گریه از هوش می رفتند. از لحظاتی که جوانانت را سر می بریدند بگوو بگو که چرا خانه هایت را آتش زدند و ویران کردند. از لحظاتی بگو کهمادران را در پیش چشم فرزندانشان بی رحمانه می کشتند. از وحشیانه ترین وخوفناکترین جنایات مسعود و سیاف که با تو کردند، بگو. افشار، یادت است کهمردمانت چگونه در دل شبها با دست خود قبر می کندند.افشار باشد، تو سکوت کردی و تا آخر هم سکوت خواهی کرد. ...بهسود، شما همسکوت کنید اما ... من سکوت نخواهم کرد و به همه خواهم گفت: در ...، افشارو بهسود چه گذشته است و جنایکاران را رسوا خواهم نمود. به همه خواهم گفت:ما مسئولیت بس سنگین داریم . همانطور که شهدای ما هل من ناصر مزاری رالبیک گفتند، ما هم باید ادامه دهنده راه آن شهیدان باشیم .
درود بر قلم رسای بوداباز خوانی فاجعه افشار وظیفه هر فرد ماست ولی وظیفه قلم بدستان سنگین تر است. بودا وظیفه خود را خوب انجام داده است. ما نیاز به همین قلم دستان داریم تا از زاویه ای دگری این تروما ره به تصویر بکشد.من معتقدم عدالت هیچ وقت نمی میرد. شاید چند روزی قدرتمندان بخواهند آنرا پنهان کنند ولی آفتاب به دو انگشت پنهان نمی شود.
خیلی عالی اما درفقره اول نوشته ها باهم چسپیده تصحیح شود دفقره اخیرمحتوم باید باشد که محدوم نوشته شده لطفا اصلاح نمایید
خیلی دردناک است
this all are the best topics which are essntail to b be mention as a hazara girl i never forget my nation and where ever i go and what ever i become in the future the first point which i think about that is mhy nationality that iam a hazara girlthanks from all of you Nargis Qasimi