۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو
افشار، متنِ زنده‌ي تاريخ ستمديدگان

افشار، متنِ زنده‌ي تاريخ ستمديدگان

يکي از فاجعه هاي تاريخي ايِ که فراموشيِ آن ناممکن و ياد آوردنش عذاب آور است و روح را شکنجه ميدهد، فاجعه ي «افشار» است؛ فاجعه ي که نه تنها قاتلانِ آن، به حيثِ مجرمانِ جنگي محاکمه نشدند، بلکه اکنون، حتي فعالتر از دورانِ جهاد و عصرِ فاجعه آفريني و بدل کردنِ افشار به «کتابِ ويراني»، در دولت، پارلمان و ديگر عرصه هاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي حضور دارند.

افشار، روشن‌‌ترين متن زنده‌ي تاريخ ستمديدگان و همزمان گوياترين شاهدِ حقيقتِ فاجعه است. افشار، «ذالک الکتاب لاريب فيه، هدي للمتقين» است؛ «بيان للناس» و «تبيانٌ لکلٌ شيء». افشار، صحراي محشري است که باطن و حقيقت تاريخ و کليت فاجعه در آن واسازي مي‌شود: «يوم تبلي السرائر».

 

افشار، متنِ زنده‌ي تاريخ ستمديدگان

 

  • I.

تاريخِ هزاره​ها از متن بي​شمار تجربه​هايِ دردناک مي​گذرد، تجربه​هايِ دردناکي که فراموشيِ آن​ها رخدادناپذير و يادآوريِ آن​ها عذاب​آور و زهراگين است. هر چند روندِ کنوني، روندِ فراموشي است و در ظاهر به نظر مي​آيد که ذهنيتِ تازه​ي در حال شکل​گيري است و فاجعه​هايِي که تا کنون هرگز گفته نشده​اند، ليکن در ياد و خاطره​ها زنده بودند، اندک​اندک دارد از لوحِ خاطرِ هزاره​ها محو مي​شوند، واقعيت، اما، آن است که فاجعه​ها را به اين آساني نمي​توان از ياد برد؛ به رغمِ به محاق راندان، سرکوب و تحميلِ فراموشيِ​سياسي از سويِ حکومت، و خود-​سانسوري پيوسته، از سوي خود هزاره​ها، ردـ​نشانِ آن​ها در هر اثري، اعم از دوبيتي، ادبياتِ داستاني، هنر، موسيقي و تحليل​هايِ سياسي و اجتماعي آشکار است. رخدادناپذيريِ فراموشي، اما بدان معنا نيست که «يادآوري» رويدادهايِ تروماتيکِ تاريخي را امر ساده و پيش​پا افتاده بپنداريم و تصور رود که «روحِ متذکر» عذاب نمي​کشد. اگر از نقطه نظر روان​شناختي اين موضوع را توضيح دهيم مي​توان گفت، بي​هيچ ترديدي يادآوردنِ اين فاجعه​ها برايِ قربانيان عذاب​آور است، زيرا آنان​را يک​راست به قتل​گاهِ تاريخ و در قلبِ زمان و مکاني مي​برد که فجايع رخ داده اند. شکنجه​ي ناشي از يادآوريِ قتلِ عام، هرگز کم​تر از شکنجه​يِ خودِ قتلِ عام نيست؛ به همين سبب است که برخي از هزاره​ها، از يادآوريِ گذشته که در واقع چيزي جز عذابِ و شکنجه​ي روحي براي آن​ها ارمغانِ ديگري ندارد، گريزان​اند. به سخني ديگر يادآوري همراه است با مصيبت​هايِ بسيار، و در نتيجه آن​ها با يادآوردنِ هر رخدادِ تاريخي، از نو شهيد و با تيغِ تيز و برانِ فاجعه، شرحه​شرحه مي​گردند.

 

  • II.

 يادآوري اين رخدادهايِ دردناک​را نمي​توان در شکنجه و عذابِ ذهني و رواني فروکاست، داراي بعدِ سياسي​ـ​انقلابي نيز هست. از آن​جا تاريخِ رسمي بر بنياد بيرون​راندنِ انسانِ قرباني از دنيايِ متن و تصوير، استوار است، نفسِ تامل در سرگذشتِ قربانيان، نوعي مقاومتِ راديکالِ است که زنجيره​ي اين​همانيِ تاريخ را پاره نموده و تاريخ​را واردِ مرحله​ي بحراني مي​کند. دنيايِ سرشار از تبعيض و نابرابري​را نمي​توان بدون مقاومتِ انقلابي و راديکال و حتي «جنگ» دگرگون نموده و بنيان​هايِ تاريخي-​فرهنگي​ايِ آن​را فروريخت. خطاست اما اگر «جنگ» و «مقاومتِ انقلابي» در خشونت​هاي نظامي فروکاسته شود، راديکال​ترين مقاومت، مقاومت در برابرِ فراموشي و سرنوشت​سازترين «جنگ»، جنگِ «حافظه» با «قدرت» است، چيزي که بسيار کم​تر مورد توجه قرار مي​گيرد. مبارزه​ي نظامي آن​گاه به آزادي منجر خواهد شد، که بتواند ذهنيتِ​تاريخي​اي يک جامعه را از سلطه​ي هرگونه روايتِ رسمي، خواه روايتِ رسمي از مذهب و خواه تاريخ نجات بخشد و روايتِ​رسمي​ از تاريخ و فرهنگ را که در واقع چيزي جز مدحِ حاکمانِ خون​خوار و ياوه​سرايي در بابِ فرهنگ و امرگذشته نيست، از چرخه​ي اعتبار ساقط گرداند. قهرمانِ اين مبارزه کسي است که نه تنها خود با «سلاحِ خاطره» به جنگِ رژيم​هايِ توتاليتر و زور گو مي​رود، بلکه مردم​را نيز به سلاحِ خاطره مسلح مي​​سازد.

از آن​جا يادآوري نوعي مبارزة​سياسي و مقاومتِ انقلابي در برابرِ فراموشيِ است، افزون بر عذابِ رواني، تنبيهِ فرهنگي و عذابِ سياسي نيز در پي دراد. نمونه​ي بارز و عيني کساني که از اين تنبيه مي​گريزند، سوداگرانِ​سياسي و دلالان مذهب، قدرت​ و اقتصاد هستند که سکوت مي​فروشند و قدرت و اقتصاد مي​خرند و يا روشنفکراني که رسالتِ اخلاقيِ تفکر را که از نظرِ ما همانا روايت و بازگفت رنجِ قربانيان، و در واقع دادخواهي از حقِ ضايع​شده​ي آن​ها در دادگاهِ زبان است، از ياد برده و مهملات مي​بافند تا شهرتِ ملي به دست​آورند. اين نوع سکوت، نه کنشِ اخلاقي، بلکه نوعي انتخابِ عقلاني​ايِ متناسب با منطقِ مبادلة عقلاني در بازارِ مکاره​ي سياست است. تاکيد بر اين امر از آن​رو در حالِ حاضرـ​ به​ويژه اگر مخاطبِ ما آن گروه​هايِ تحصيل​کرده​ جوان(اعم از زن و مرد) باشد که به​تازگي به کتاب و قلم روي​ آورده​اند​ـ، ضروري به نظر مي​رسد که سکوت، نه از جمله​ي «وسايلِ بي​هدف» و امر هيچ و پوچ، بلکه​ کالايِ کمياب و گران​بهايي است که در بازار مبادله داراي ارزش است و مي​توان آن​را فروخت. بزرگ​ترين تاجرانِ سياسي و اقتصادي امروز هزاره، تاجرانِ هستند که در بازارِ پر رونقِ فروش سکوت فعال​اند. سکوت، فقط برايِ روشنفکرِ هزاره شهرتِ ملي نمي​آورد، برايِ سياست​مداران هزاره چوکي و مقام و برايِ تاجران و فعالان​اقصتادي هزاره، امنيتِ جاني و مالي مي​آورد. البته بازار سکوت نيز نوساني​هاي خود را دارد و همانندِ ديگر کالاهايِ تجاري، منطبق با منطقِ بازار است و افزايش و کاهش قيمتِ آن از قانونِ عرضه و تقاضا پيروي مي​کند. هرچه بازارِ سياست داغ​تر و قدرتِ​رسمي آسيب​پذيرتر گردد، سکوت، گران​تر به فروش مي​رسد؛ هرچه موقعيت​هاي قدرتِ حاکم مسئله​ متزلزل​تر شود، واعظان و سوداگرانِ بيش​تري به حيثِ «فروشندگانِ گذشت» وارد بازار گرديده و قربانيان را به فراموشي و گذشت​ دعوت مي​کنند و در نتيجه کساني که به موقعيت​هايِ سياسي، اقتصادي و اجتماعيِ بالاتر، به ويژه امتيازاتِ حکومتي مي​انديشند، ترجيح مي​دهند در بارة امر گذشته سکوت نمايند. سکوتِ تاجرانِ سکوت​را، اما، نبايد فراموشي دانست، تاکيد بيش از حدِ آن​ها برسکوت، هم​ارزِ يادآوري و نشانه​ي آن است که آنان نه تنها نمي​توانند گذشته​را از يادبرند، بلکه از اهميتِ آن به درستي آگاهند و به همين سبب کوشش مي​کنند  از آن به عنوانِ کالاي مبادله​پذير در بازار قدرت و اقتصاد به سود بالايي دست ​يابند. اگر آن هزاره​​اي که پيوسته فاجعه​ها را به ياد مي​آورد و بازگو مي​کند، «بوتيمارِ» است که در آتشِ غمِ خويش مي​سوزد، بي​ترديد هزاره​ي که از سر محافظه​کاري و يا به دليلِ ملاحظاتِ​سياسي​ـ​اقتصادي، کوشش مي​کند «سکوت» نمايد، هستيِ شرم​زده​ي است که مکررِ در مکرر خود را فريب مي​دهد و تازمانی که ز نده است خاطراتِ فاجعه، همچون آتشِ زير خاکستر، در پنهان​ترين لايه​هايِ هستيِ او شعله​ور خواهد بود.

 

  • III.

هرچند در حالِ حاضر، افراد همانندِ ما که در وضعيتي «خروجِ مضاعف» قرار دارند، ـ خروج از افغانستان به دليلِ اينکه هزاره​ايم و خروجِ از هزاره​ها بدان جهت که ديگر برخي از باورها و مناسکِ آنان​‌​را که تنها بر بنيادِ خيانت به تاريخ و سرنوشتِ آن​ها استوارند، نمي​توانيم بپذيريم-، جز «ناله» و «آهِ محسوس» که خونِ دل و جيغِ جان​خراشِ قلمِ ماست، سلاحي در دست نداريم، اما هدفِ ما از درآمد بالا، نه آه و ناله سردادن و سرايشِ سوگ​سروده در عزايِ گذشتگان،- چيزي که من به خاطرِ آن همواره ملامت شده­ام_، بلکه «مسلح​ساختنِ ستمديدگان به سلاحِ خاطره»، بازگفتِ رنجِ قربانيان و توضيح و تذکر حقيقت​هايِ تاريخي است که فهمِ آن​ها رمز و رازِ اصلي سياست در افغانستان به شمار مي​روند: خشونت​هايِ سازمان​يافته​يِ قومي و نژادي، کشتارهايِ همگاني و اخراجِ اجباري. اگر هرچيزي، حتي دودکردنِ سيگاري در ميانِ خرابه​هاي «خانه​ي فرهنگِ شوروي»، ارزشِ آن دارد که موضوعِ تفکر قرار گيرد، چرا مسئله​ي سياسي و اخلاقي​ايِ به اين بزرگي که در آن رابطه​ي تاريخ و انساني قرباني مطرح است و بي​توجهي به آن پيوسته به نابوديِ و کشتارهمگاني​ايِ گروهِ عظيمي از انسان​ها منجر شده است، ارزشِ فکر کردن را نداشته باشد؟ اگر هر نوع سخنِ بي​معنا و بي​‌ربطي، رنگِ انسان و حقوقِ بشر به خود مي​گيرد، چرا حقِ قربانيانِ تاريخي موردِ غفلت و چشم​پوشي قرار گيرد؟ به بيانِ دقيق​تر، در اين​جا ما با يک مسئله​يِ بزرگِ اخلاقي روبه​رو هستيم و آن اينکه آيا بايد به ياد آورد و يا فراموش کرد؟ اگر بايد به ياد آورد چرا و اگر بايد از ياد برد به چه دليل؟ اساساً جايگاهِ انسانِ قرباني در تاريخ کجاست؟ بي​گمان اين موضوع، يکي از موضوعاتي بسيار پيچيده است و گستره​ي آن به لحاظ زماني تمامي امر گذشته را در بر مي​گيرد و به لحاظِ تحليلي داراي ساحت​هايِ گوناگون فلسفي، اخلاقي، تاريخي، سياسي، اقتصادي و اجتماعي است، اما به هرحال، موضوعِ اصلي اين ياد داشت روشن​ساختنِ نسبتِ انسان و فاجعه است؛ نسبتي که نه از طريق بي​توجهي، خويشتن​را گول​زدن، «فراموشيِ​سياسي» و «سرکوبِ خاطراتِ قتل​عام» حل شدني است و نه با گفتارهايِ بي​معنا و بي​بنيادِ که الگويِ پايدارِ سخن​گفتنِ گروه​هايِ هماره فاتح و هماره​قاتل بوده است.

 

  • IV.

يکي از فاجعه​هاي ​تاريخي​ايِ که فراموشيِ آن ناممکن و يادآوردنش عذاب​آور است و روح را شکنجه مي​دهد، فاجعه​ي «افشار» است؛ فاجعه​ي که نه تنها قاتلانِ آن، به حيثِ مجرمانِ جنگي محاکمه نشدند، بلکه اکنون، حتي فعال​تر از دورانِ جهاد و عصرِ فاجعه​آفريني و بدل کردنِ افشار به «کتابِ​ويراني»، در دولت، پارلمان و ديگر عرصه​هاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي حضور دارند. پرسش اين است که چگونه امکان دارد، جنايتي به اين بزرگي که در آن يک «شهرانسان» نابود و تماميِ خانه​ها ويران مي​گردد،از سويِ روشنفکران و گروه​هاي فعال در عرصه​ي حقوقِ بشر، موردِ غفلت و فراموشي قرار ​گيرد؟ چرا کشته​شدنِ چند تا طالب در «دشتِ ليلي» که همگي نظامي بودند و پيش از کشته​شدن بيش از ده​هزار انسان را سلاخي کردند، در دادگاه​هايِ بين​المللي، به حيث يک مسئله​ي انساني​ـ​حقوقي، قابل طرح است و عاملانِ آن مجرمِ جنگي محسوب مي​شوند، مسئله​ي افشار اما که قربانيانِ اصليِ آن غير نظاميان بودند، هيچ​گاه به حيث يک مسئله​ي حقوقِ بشري​ مطرح نمي​گردد؟ آيا مي​توان گفت برخي از انسان​ها(کشته​شدگانِ دشتِ​ليلي که همگي نظامي بودند) از برخي ديگر(کشته​شدگانِ افشار و قزل​آباد که هيچ​کدام نظامي نبودند) انسان​ترند و بنابراين بايد به عنوان يک مسئله​ي حقوقِ بشري، موردِ توجه رسانه​هاي ملي و بين​المللي قرار گيرند و يا ماجرا گونه​ي ديگر است؟ پاسخ به اين پرسش​ها نه تنها مسئله​ي افشار را روشن مي​کند، بلکه رمز و رازِ سياست در افغانستان را بر ما آشکار مي​سازد.

هرچند فروکاستِ فاجعه در زبان و مفاهيم، رويِ فاجعه سرپوش مي​گذارد و ساحت زندة آن را که نه واژگان، بلکه «جيغ» و «جسد» و «خون» و «پيکرهايِ پاره​پاره» است ناديده مي​گيرد، با اين حال، ما در زندانِ زبان به سر مي​بريم و در اين سرا سکونت داريم، بنابراين ناگزيريم افشار را با ميانجي​ايِ مفاهيمِ زباني، فهم نماييم. از آن​جا که دغدغه​ي اصلي اين يادداشت، فهمِ فاجعه​ي افشار است ـ البته اين​کار بدونِ قراردادنِ آن در بسترِ تاريخ، رخدادپذير نيست​ـ، کوششِ مي​کنيم اين موضوع را نه ژورناليستيک که سنتِ روشنفکري در افغانستان است، بلکه به صورتِ تئوريک دنبال نماييم. پيداکردنِ تئوري مناسبي که با آن بتوان، فاجعه​ي افشار، اين بزرگ​ترين قساوتِ انساني​ايِ تاريخ را درک کرد، اما، کار آساني نيست، زيرا با وقوعِ فاجعه​ي خوف​ناکي همچون  فاجعة افشار، فقط خانه​ها ويران نمي​شود، «کاخِ​زبان» نيز ويران مي​گردد و معنايش را از دست مي​دهد؛ در نتيجه روايتِ افشار با لحنِ سرد و بي​طرفانه، به قسمي که هم به سرشتِ فاجعه ارتباط پيدا کند و هم به گريه و زاري منجر نگردد، اگر نگوييم محال است، به​يقين دشوار خواهد بود. شايد بتوان گفت مناسب​ترين تئوري​ها براي تحليلِ افشار، تئوري​هاي معطوف به فاجعه و رويکردهايِ نظري​ايِ هستند که بررسي رنجِ انسانِ قرباني در کانون آن​ها قرار دارد. بي​هيچ ترديدي تفکر از آن​جا که منظومه​ي از «مفاهيم» است نه تجربه​ي زنده، توانِ ترجمه​ي رنجِ انساني را آن​گونه واقعا انساني قرباني رنج مي​کشد ندارد، زيرا ترجمه​ي اين رنج، به ويژه اگر پايِ خون و تجاوزهايِ ناموسي به ميان باشد، به زبان که قدرتِ رسانايي محدودي دارد، محال است، اين امر اما از اهميت تفکر چيزي فرو نمي​کاهد، زيرا فقط به کمکِ تفکر است که مي​توان در بابِ رنجِ قربانيان سخنِ معنا دار گفت. به سخني ديگر، تفکر به هيچ​وجه صدايِ واقعي انساني قرباني نيست، ولي حرکت به سويِ دنيايي که کم​تر از نورِ فاجعه درخشان است، بدونِ تفکر هرگز رخدادپذير نخواهد بود.

 

  • V.

تا آن​جا که به بحث حاضر ارتباط پيدا مي کند، به طور مشخص اين بحث​را در چارچوبِ ديدگاهِ يکي از برجسته​ترين نظريه​پردازانِ فاجعه، «جورجيوآگامبن» دنبال خواهيم نمود. اين ديدگاه که در حالِ حاضر، يکي از اخلاقي​ترين ديدگاه​ها در باب فلسفه و سياست است و بر محور قربانيان جنگ و پناهندگان مي​چرخد، از يک​سو مبتني است بر رابطه​ي انسان و زبان در تفکر ارسطو، و از سوي ديگر، پيکربنديِ خاصي است از الاهياتِ سياسي​ايِ کارل​اشميت که هرگونه تصميمِ​سياسي را به «وضعيتِ اضطراري» و تعليقِ تام و تمام قانونِ قضايي و اخلاقي مشروط مي​داند و نظريه​ي انتقاديِ والتربنيامين که در آن «وضعيتِ اضطراري» برايِ ستم​ديدگان نه وضعيتِ گذرا، بلکه قاعده است. به سخني دقيق​تر آن وضعيتِ اضطراري که براساسِ ديدگاهِ اشميت، در آن «تصميمِ حاکم» رخ مي​دهد، در ديدگاهِ بنيامين، نه وضعيتِ اضطراري، بلکه قاعده​زندگي ستم​ديدگان است. بر اساس ديدگاهِ بنيامين، اين برداشت که وضعيتِ اضطراري پديدة گذراست، نه «قاعدة​تاريخي»، تلقي​اي به تمام فاشيستي از تاريخ است و بنابراين«عطية دميدن بر بارقة اميد فقط از آن مورخي خواهد بود که کاملا اطمينان دارد، در صورتِ پيروزيِ دشمن، حتي مردگان نيز ايمن نخواهند بود.(بنيامين، 1385: 154) » بعدِ ارسطويي اين ديدگاه واکاويِ دو مفهوم «فعليت» و «بالقوگي» است. سياست، چيزي نيست جزگونه​ي از شکل​بخشي​اي خاص، به امر «بالقوه»؛ اين برداشت از سياست، بيش از همه  بر مي​گردد به  تعريف انسان به عنوان «حيوانِ ناطق»  که در آن، انسان، حيثيت​ بالقوگي است که با دخالتِ زبان به فعليت دست​ مي​بايد. اگر بخواهيم اين تفسير از «فعليت» و «بالقوگي» را به زبان «اشميت​ـ​بنيامين» ترجمه کنيم، به صورت​بنديِ روشن​تري دست​خواهيم يافت. مطابقِ اين فرمول، فعليت، همان «تصميمِ حاکم» است که تنها در «وضعيتِ اضطراري» رخدادپذير است و وضعيتِ اضطراري به حيث «قاعدة تاريخ» چيزي نيست، جز انسان ستمديدة که «وضعيتِ اضطرار» برايش قاعدة زندگي است؛ زيرا او در «بالقوگي​ايِ مدام» به سر مي​برد. از آن​جا که فعليت​بخشيدنِ امر بالفعل، به لحاظِ نظري تحصيلِ حاصل است، بنابراين محال است که ارادة سياسي به امر بالفعل تعلق گيرد. موضوع تصميم​سياسي مي​بايست امر بي​شکل و مادة صورت​پذيرِ سياسي باشد و وضعيتي اضطراري​اي مدام، همان «بالقوگي​​اي مدام» است که سياست از طريق شکل​دهي به آن خودش​را بر مي​سازد. از آن​جا که بالقوگي نوعي فقدان است، يعني توانِ فعليت را دارد، اما فعليت نيافته است و بر فرض اگر فعليت يابد ديگر «بالقوگي» نخواهد بود، بنابراين بالقوگي​مدام، «فقدانِ» هميشگي​ايِ است که خود را در نسبت با «نبودِ خويش» و در واقع «بامحروميتِ مدام» سرِ پا نگه مي​دارد.

توضيح اين ديدگاه و تشريحِ مفاهيمِ کليدي​اي آن را به فرصت مناسب وا مي​گذاريم. به نظر مي​رسد اين توضيحِ اجمالي، به ما امکان مي​دهد معادلة نظري​ايِ ​را رسم کنيم که با قراردادن «فاجعه​ي افشار» در آن، مي​توان به نتايجِ معنادار دست​ يافت. مطابق اين معادله افشار، همان «وضعيتِ اضطراري» است که براي هزاره​ها قاعده است و بنابراين، مي​بايست آن را به عنوان«بالقوگي​اي مدام» و«کسرِاستثناء از قاعده» درک کرد. به سخني​ديگر، افشار تصويرِ مادي و ماترياليستي​ايِ «محروميتِ​مدام» است که در آن، خشونتِ​ تاريخي​ـ​سياسي​اي برسازندة قدرت، به روشن​ترين وجه، نقاب از چهره بر مي​گيرد. همان​گونه که تشکيلِ حکومتِ «مذهبي​ـ​​نژادي» عبدالرحمن، بدونِ قتلِ عام 62%، کسرِ هزاره​ها از تاريخ و حذفِ ادغامي​اي آن​ها، رخدادناپذير بود، تاسيس يک دولتِ جهادي که دستِ کم «سياف»، «محسني» و «رباني» را متحد بسازد، بدونِ نفي هزاره​ها از حکومت و کشتارهمگاني​ايِ مردم افشار ناممکن بود. ​اين سخن، اما، بدان معنانيست که افشار، خود را از قاعده کسر​ مي​کند، در واقع اين قاعده است که از زمان عبدالرحمن تا حکومتِ مجاهدين و طالبان و تا زمانِ حاضر، پيوسته به حذف و استثنا دامن زده و «با برپا نگه​داشتن خويش در پيوند با استثناء، خود را به مثابه​​ي قاعده بر مي​سازد.(آگامبن، 1388: 49» اگر بخواهيم به چارچوبِ نظريِ بحث حاضر که بنيانِ اصلي گفتار حاضر را تشکيل مي​دهد، وفادار باشيم تا خط داستاني بحث گم نگردد، مي​توانيم بگوييم که با فروپاشيِ حکومتِ کمونيستي، تفکرِجهادي نيز فروپاشيد و بنابراين صورت​بنديِ دوباره​ي آن بدون دامن زدن به استثناء و ايجادِ «وضعيتِ اضطراري»​ايِ که در آن هرگونه قواعدِاخلاقي و انساني، ـ​حتي قاعدة ديني و اخلاقيِ حرام بودنِ تجاوز به زنان، به طورِ مطلق و در هر شرايطي​ـ، به تعليق درآيد، رخدادپذير نبود. نکته​ي که مي​بايست به آن توجه شود اين است که امر حذف​شده کنار گذاشته نمي​شود، به نقطه​ي «عدمِ​تمايز» رانده مي​شود، تا تعليق و اعمالِ همزمان قانون توجيه​پذير گرد. افشار، اين شهري که سيمايِ آن با گذشتِ سال​ها، هنوز زخمي و خون​آلود است، از طريق حذف و کسر، در کابل ادغام شد، اما خصلتِ استثنابودگي​اش​را که همان «بالقوگي مدام» و تعيين​کننده​ي قدرتِ دولتي است تا هنوز حفظ کرده است؛ افشار، در واقع «نقطة عدمِ تمايز» است که در آنِ واحد هم جدا و بيرون از کابل است و بنابراين مردمِ اصلي آن هيچ حقِ قانوني ندارند، و هم بايد در کابل ادغام گردد، و قاعده تا آن حد در قلمروِ استثناء دخالت کند که حتي درست بر نقطه​ي که «گور دسته​جمعي​» در آن وجود دارد، خانه و مسجد بسازد و برايِ آن​که افشار به کلي در کابل ادغام گردد، حتي گورِ قربانيان را نيز محو کند. اين امر حقيقت​بودگي​ايِ آن اخطارِ بنياميني را آشکار مي​سازد که «در صورتِ پيروزيِ دشمن، حتي مردگان نيز ايمن نخواهند بود.» افشار، وضعيتي است که در حالتِ استثنايي ايجاد شده و «وضعيتي که در حالتِ استثنايي ايجاد مي​شود، دارايِ اين مشخصة غريب است که نه مي​توان آن​را به منزلة يک وضعيتِ بالفعل تعريف کرد و نه به مثابة يک وضعيتِ حقوقي، بلکه بر عکس، اين وضعيت نوعي آستانة پارادوکسيکالِ عدمِ تمايز ميان اين دو را مستقر مي​سازد. اين وضعيت بالفعل نيست، زيرا فقط از طريق تعليقِ قاعده خلق مي​شود؛ اما درست به همين دليل حتي يک مسئله​ي حقوقي هم نيست، حتي اگر در را به رويِ قانون باز کند.(همان) » اين امر که افشار با تمام فجايعِ گسترده​ي که در آن صورت گرفت و حتي در برخي از اسنادِ بين​المللي به عنوان منطقه​ي ثبت شد که دهشت​ناک​ترين جرايمِ جنگي دورانِ جهاد در آن رخ​داده​اند، هرگز به مسئله​يِ «حقوقي» بدل نشد، بدان جهت است که افشار نقطه​ي «عدمِ​ تمايز» است که در آن مرز درون وبيرون مشخص نيست و فقط مي​تواند به عنوان «بالقوگيِ مدام» زمينه​ي فعليت​بخشي​ايِ خشونت​هايِ سياسي را فراهم سازد.

 

  • VI.

افشار، يگانه فاجعه​ي تاريخي​اي تحميل​شده بر هزاره​ها نيست. جابه​جايِ قدرتِ سياسي، در طول​تاريخ، براي هزاره​ها مسئله​ساز بوده است. بنا به روايت کشيشِ لهستاني،«کروسنسکي»، محمودِ افغان، در مراسمي در اصفهان که در آن اشرف​ را به عنوانِ ولي​عهد خويش برگزيد، پنج​صد تن از سرانِ هزاره​ را در ملاء عام سر بريد. در نگاهِ احمدشاهِ ابدالي، نيز هزاره​ها مردمِ «بي​بهره از برگ​ـ​وـ​بارِ جوهر آدميت» تفسيرشد و در نتيجه احمدشاه کوشش کرد، بيخ و بنيادِ آنان را از زمين برکند. به رغم تحميل فاجعه​هاي بسيار، تلاش​هاي هوتکيان و ابدالي​ها برايِ حذفِ ادغامي هزاره​ها در دلِ حکومتِ افغاني بي​نتيجه ماند و استثناءسازي​هاي آنان تا آن حد قدرت​مند از آب در نيامد که بتواند هزاره​ها را به «بالقوگي​​ايِ مدام» و «مادة صورت​پذيرِسياسي​اي ناب» بدل سازند. استثناسازي​اي عبدالرحمن، اما، از آن​جهت که انگليسي​ها امکاناتِ وسيعي نظامي در اختيار او قرار داد تا هزاره​ها را به کلي سرکوب نمايد، از قضا کارگر افتاد و نخستين​بار، با کشتارهمگانيِ دورانِ عبدالرحمن «وضعيتِ اضظراري​»​اي ايجاد گرديد که حاکم/امير، هزاره، اين «مادة صورت​پذيرِ سياسي» را مطابق خواست خود به حيث «باغي​ي مهدورالدم» که کشتنِ آنان واجب است ،  شکل مي​بخشد.  در اين​جا نيز زبان به عنوان مهم​ترين عاملِ صورت​بخش» عمل کرد، زيرا عبدالرحمن در درجة با تکنيکِ تکفير که در آن زبان بنياد پيکربندي​اي امرواقع را تشکيل مي​دهد، توانست تمام قاعده​ها را تعليق نموده و هزاره​ها را به نقطه​ي «عدمِ​تمايز» براند که همزمان در بيرون و درونِ نظم​​سياسي قرار گيرند. از آن​جا که «کافر و مهدورالدم»​اند بيرون​ـ​اند و بايد نيست شوند، اما از آن​جا اطاعت از فرمانِ امير، بر تمامي​ايِ مسلمانان فرض​اند، آن​ها به حيثِ مسلمان، مي​بايست به فرمانِ امير گردن نهند. قتل​عام 62 درصد هزاره​ها توسطِ عبدالرحمن، گره​گاهِ اصلي فهم تاريخ و سياست در افغانستان است؛ سياستي نه تنها که با «نقضِ حيات» هزاره​ها و طردِ اين استثناء از قاعده خودش​را بر مي​سازد و در طولِ تاريخ بر همين مبنا خودش​را نگه​داشته است؛ به همين سبب خطوطِ ستم بر هزاره​ها را مي​توان در سراسر افغانستان پي​گيري نمود. در زمانِ «بچه​سقو» نيز، بدترين ستم بر هزاره​ها رفت و پس از او، تا دوران حکومتِ کمونيستي، هزاره​ها «حياتِ برهنه»​​ و موضوعِ اعمال بي​ميانجي قدرت بودند، به قسمي که حتي براي «نفسِ» خويش نيز بايد ماليات مي​پرداختند. دورانِ حکومتِ کمونيستي نيز، براي آن​ها فاجعه​بار بود، زيرا نه تنها نخبگانِ هزاره سر به​نيست شدند، بلکه هر فردِ هزاره، بي​آن​که موردِ بازخواست قرار گيرد و يا ارزشِ آن​‌را داشته​باشد که به زندان برود، يک​راست باچاقويِ قدرت قصابي مي​شد. کشتارهمگانيِ​اي مردمِ هزاره در چنداول، هنوز در خاطره​ها باقي است. گذشته از دوران طالبان که در آن فتواي «هزاره​ها به گورستان» صادرشد و آن​ها موضوعِ اصلي اعمالِ بي​ميانجي​اي قدرتِ امارتِ اسلامي طالبان قرار گرفتند، قرباني اصلي دورانِ جهاد نيز هزاره​ها بودند. آن استثنايي برسازندة که وحدتِ پوشالي​اي گروه​هاي مختلفِ جهادي را فراهم مي​کرد، طرد و حذفِ هزاره​ها از قدرت بود. استثناي برسازندة آغازين اين وحدتِ پوشالي، فاجعه​ي افشار بود. بنابراين افشار، امر جزئي است که با آناکاويِ آن مي​توان امر کلي و کليتِ تاريخِ افغانستان​را با آن رمزگشايي کرد. تاکيد بر افشار هم به  عنوان يک موضوعِ عيني و هم استثناء، از نظر روشي نيز براي ما مهم است، زيرا ما را از گمشتگي و غرق​شدن در سوژه​ها، به قسمي که خطوطِ داستاني را گم کنيم، نجات مي​بخشد. به سخني ديگر، انتخابِ افشار به عنوان یک «استثنایِ واقعی» از نظر روشي نیز ما را به حقيقت رهنمون مي​گردد و چنان​که اشميت در «الهياتِ سياسي» با ارجاع به کتاب «تکرار» کي​يرکه گارد، آشکا را اظهار مي​دارد:«امر اسثتنايي، امرعام و خودش​را توضيح مي​دهد و هرگاه کسي واقعا بخواهد امر عام را بر رسي کند، فقط بايد جويايي يک استثنايِ واقعي باشد. امر اسثتنايي با روشني​اي بيش از خودِ امر عام، همه​چيز را آشکار مي​کند. پس از چندي، سخنِ بي​پايان در بارة امر عام حالِ آدم​را به هم مي​زندـ​استثناهايي هم در کار است. اگر توضيحِ آن​ها ممکن نباشد، توضيح امرِ عام نيز ممکن نيست. البته معمولا اين مشکل به به چشم نمي​آيد، زيرا امر عام نه باشور و اشتياق بلکه با سطحِ نگريِ بي​دردِ سر انديشيده مي​شود. ولي امر استثنايي، بر عکس با شور و شوقي حاد به امر عام مي​انديشد(همان:47).» بنابراين ضروري نيست تمامي شواهد دوران موبه​مو روايت شود، تا آن دوران را بفهميم، افشار، به عنوان يک امر اسثتنايي واقعي، همه​چيز را آشکار مي​کند و در واقع حکايتِ دايمي​بودنِ وضعيتِ اضطرار و روشن​ترين تصوير «بالقوگي​اي مدام» و عدم​امکانِ گذار امر بالقوه به امر بالفعل است. البته قراردادنِ شواهدِ تاريخي​اي فوق در چارچوبِ نظري اين بحث و تحليلِ آن​ها با ميانجي​اي مفاهيمِ کليدي​اي اين نظريه، امکانِ درکِ تاريخي​ايِ را فراهم مي​سازد که مي​توان قرائتِ معنادار از افشار ارائه داد. مطابقِ اين فرمول نظري، موضوع سياست، «حياتِ برهنه»​ است که از طريق حذفِ «استثنا» از «قاعده​ي عام»  پديد مي​آيد و «قدرتِ سياسي همواره خود را ـ در مرحله​ي نهايي​ـ، بر پايه​ي جدايي نوعي ساحتِ حياتِ برهنه از پس​زمينه​هاي شکل​هاي حيات بنا مي​نهد.» بالقوگي، يک امر ساده و « صرفا توانايي انجامِ اين يا آن چيز نيست، بل تواناييِ انجام ندادن و عدمِ گذر به فعليت است (اگامبن، 1389: 3) .» به سخني ديگر، بالقوگي بيش از آن​که توانِ فعليت معنا دهد، «امکانِ محروميت» است و «مقدم بر همه​چيز... ، توانايي در عمل نکردن است» و در نتيجه «کلِ بالقوگي، امر منفي است و در ساختارِ اصلي​اش، خود را در نسبت با محروميت و نبودِ خويش سرپا نگه مي​دارد (اهمان).»

 

  • VII.

اگر گفته​هاي فوق را ساده​تر بيان کنيم، مي​توانيم بگوييم، افشار، تصويرِ عيني و انضمامي​اي تاريخ سرشار ازفاجعه، و در حقيقت بالقوگي​اي مدام است که در نسبت با نبود خويش معنا پيدا مي​کند. افشار از آن جهت که نيست و از هستي خويش بي​بهره است، افشار است و درست زماني که به کلي ويران گرديد، افشار شد. امکانِ محروميتِ افشار از خويش، اساسِ بالقوگي​است که پايه​ي سياست و زدـ​​وـ​بندهايِ سياسي قرار مي​گيرد. بدونِ اين امکان، نه جلسه​ي انترکانتينتال در 12 فيبروريِ 1993 که پلانِ نابوديِ اين شهر در آن طراحي گرديد مي​توانست تحقق يابد، نه وحدت ميان سياف و احمدشاه مسعود و نه شيخ​ آصفِ محسني به دربارِ رباني پذيرفتني مي​بود. همة اين بازي​هاي سياسيِ رنگارنگ، در غيبتِ افشار و امکانِ محروميتِ او از خويش، فعليت پيدا مي​کند و حتي هنوز با فراموشيِ افشار است که آن​ها به عنوانِ فعالان سياسي در بازي قدرت مشارکت دارند و بر گور قربانيانِ افشار، حوزة علميه و مدرسه​ي ديني بنا مي​کنند. همه​چيز به جايِ خويش است و تمامي جانيان، نه  تنها در مقامِ شان باقي هستند، بلکه به مقام​هاي بالاتري نيز دست يافته​اند، جز افشار که با محروميت از خويش افشار است. دراين​جا «محروميت همچون چهره» و «نوعي شکل» مدِ نظر است، زيرا افشار فقط در محروميت از خويش، افشار نيست، بلکه در محروميت از باشندگانش نيز افشار است. افشار در حضورش غايب است. افشار، تمامي​اي تاريخ است؛ تاريخي که نه با «واژگانِ پوچ و بي​معنا»، بلکه به زبانِ گورهايِ​دسته​جمعي، سخن مي​گويد. افشار، با صدايِ خاموشِ تن​هاي خفته​درخاک، از سيمايِ خوف​ناکِ «قاعده​بودنِ وضعيتِ اضطرار» پرده مي​​دارد، در فقدانِ کودکانِ گمشده​ و بي​نام و نشانش،  عدمِ گذار از امکان به فعليت را فرياد بر مي​کشد و به زبانِ بي​زباني​اي زنانِ تجاوزدشده​اش جيغ مي​کشد که تاريخ ستم تا هنوز ادامه دارد و ما در همان وضعيتي اضطراري​اي هميشگي و بالقوگي​مطلق به سر مي​بريم، زيرا اين بالقوگي و حذفِ ادغامي استثناء اگر پايان يابد، سياست در اين کشور بي​معنا مي​گردد و ديگر مادة صورت​پذيرِسياسي​ايِ که سياست بر مبناي آن پا مي​گيرد، وجود نخواهد داشت.

  • VIII.

افشار، علاوه بر تصوير«بالقوگي​​ايِ مدام»، سندِ مقدس حقانيت مقاومتِ «غربِ کابل» نيز هست و از آن​ر​و به «کتابِ​ويراني» بدل گرديد و ورق​هايش پاره​پاره شد که در آن تلاش براي گذار از بالقوگي​اي مطلق آغاز شد؛  استثنا با يک حرکتِ راديکال و انقلابي حريمِ قاعده را  فرو ريخت و  اندک​اندک، نوعي وضعيتِ​اضطراري​اي واقعي​ايِ که خطر را تا متنِ قاعده نيز کشاند، ايجاد ​گرديد. کين​توزي​اي بيش از حد دشمنان نسبت  به افشار را مي​توان نشانه​ي ترس از همگاني​شدنِ وضعيت​اضطراري​ دانست که تا آن زمان فقط تقدير محتوم و قطعي هزاره​ها به شمار مي​رفت. در هر کجا سرکوب جدي است، تلاش برايِ خروج از «بالقوگي» به «فعليت» نيز جدي است. بنابراين خاطراتِ افشار را بايد زنده نگه​داشت و قربانياني آن را به مهماني و حضور در تاريخ دعوت کرد؛ زيرا بازگفتِ افشار که  به تعبير والتربنيامين «به چنگ​آوردنِ خاطره​اي است که در لحظة خطر درخشان مي​شود»، هنوز توانِ آن را دارد که حال​را واردِ وضعيتِ بحراني نموده و خطري​را که قرباني​اي آن فقط و فقط هزاره​هاست، به خطرهمگاني بدل سازد. بايد تلاش​هاي جدي براي نجاتِ افشار از «باتلاقِ سازش​گري» آغاز گردد و نسلي که تازه در راه است و مسئوليت حفاظت از افشار و امرگذشته زين پس به دوشِ آن​ها خواهد بود، مسيحاوار برايِ رستگاري​اي افشار و رستگارشدن در افشار اقداماتِ​جدي انجام داده و جامعة گناه​کارِ افغانستان​را از گناهانِ تاريخي تطهير نمايند. «فروشندگانِ گذشت» بسيارند و «فروشندگانِ سکوت» بي​شمار، اما مسئوليتِ انساني و تاريخي​ايِ ما ايجاب مي​کند  که تا آخرين توان، براي کشاندنِ جنايت​کارانِ افشار در پايِ ميزِ محاکمه و تطبيق قانون عدالت​انتقالي تلاش نماييم؛ چراکه «از ميلِ به کين​خواهي بي​گناه سنگي گران​بهاتر نيست و از بامدادِ ذلتِ خائنان آسماني درخشان​تر/ در زمين راهِ رستگاري نيست، تا درِ بخشش به رويِ دژخيمان باز است(الوار، 1382: 97)» آ‌ري! افشار را بايد به ياد داشت، زيرا  افشار، روشن‌‌ترين متن زنده‌ي تاريخ ستمديدگان و همزمان گوياترين شاهدِ حقيقتِ فاجعه است. افشار، «ذالک الکتاب لاريب فيه، هدي للمتقين» است؛ «بيان للناس» و «تبيانٌ لکلٌ شيء». افشار، صحراي محشري است که باطن و حقيقت تاريخ و کليت فاجعه در آن واسازي مي‌شود: «يوم تبلي السرائر».

نویسنده : اسد بودا نظرات : 40
  • Anita Hussaini ۱۳۸۹ دوشنبه ۱۰ جوزا

    salam asad jan!
    maa wqean iftekhar mekonim ki baad az shahid mazari farzandan mesle shoma baqi manda shoma iftekhar tamame hazara ha asted hamisha zinda wa moafaq bashid

  • رهجو ۱۳۸۹ جمعه ۱۷ ثور

    اینهمه دست آورد غرب است که توسط نوکران داخلی مجاهدین صورت گرفته است

    بسیار وحشت ناک است - قابل تحمل نیست - ....

    مرگ بر عاملین اینها
    مرگ به نوکرانیکه دست به اینجنین عمل زدند

    مردم عزیز من دست به هم دهید دیگر به اجنت ها فرصت ندهید !!

  • انجنیر محمدعلی بهسودی ۱۳۸۸ چهارشنبه ۱۲ حوت

    دوستان سلام !
    من درقضیه افشار حاضر بودم حتی جنازه ها را من دفن کردم و مراسم فاتحه خوانی ترتیب دادم .
    می توانم مصاحبه مفصل با شما داشته باشم .
    انجنیر محمدعلی بهسودی
    0799013672

  • hazaraistan ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۱ حوت

    salam bar to afshar we wont forget u.we will always remember u.zinda bad our imama adull ali mazari

  • راسخ ۱۳۸۸ سه شنبه ۴ حوت

    سلام بر همه دلبستگان به آزادی !
    کاش گفتار ما با کردار ما یکهدف را دنبال می کرد کاش که قبل ازگفتار ،رفتار مابود .کاش بجای این همه شعار های هوا یی وواژه های دهن پرکن ،اندکی عمل هم با تهدیدهای پشت دیواری وجود داشت وهزارن کاش ...!
    دوستانم قلم همه تان پسندیده وزیبنده است شاید در جشنواره ادبیات هر کام تان یک مقامی را هر چند در رتبه هزارم ،می توانید بدست بیاورید. اماچه خب بود که کاری را نیز بطور عملی بعهده می گرفتیم ووارد عصه ی نبد میدانی می شدیم .
    امروز جنگ سخن وقلم است .اما کجا؟؟!!افغانستان ؟که از زیرپتوها{ی چرکین بافنده شده از موی بز ودم خر ومی شتر}تفنگها انسانها را تهدید می کند اینجا می شود فقط به قلم بسنده کرد ؟
    فکر می کنم شعار کافیست اگر اینقدر توانایی که از خود در نوشار نشان می دهید در کردار{تاسیس حزب ملی هزاره } نیز بکوشد .

  • غلام رسول " سرابی" ۱۳۸۸ يکشنبه ۲ حوت


    از معلومات که داده اید بسیار تشکر امید است که جوانان ما از این صحنه های دلخراش پند بگیرند و اینسو و انسو دنباله رو افراد نباشند یکی از مانع ها در پیشرفت هزاره شخصیت پرستی های بیجای ماست من امید وارم اقای بودا در ین باره تمرکز نموده و چیزی های بهتر ی برای نسل های ما ازمغان نمایند . ما هنوز به ملت تبدیل نشده ایم امید وارم که هرچه زود تر به ملت تبدیل شویم و یکدست باشیم .

  • عیسی مسیح ۱۳۸۸ پنج شنبه ۲۹ دلو

    سلام
    پوشیشی که امسال جمهوری سکوت به حادثه افشار داده است بسیار قابل قدر است . عکسهای که دیدم و دست نوشته های که دیدم وخاطره ها ی بسیار جالب واقعا برایم جذاب بود . بویژه که امروزه از هر متنی بدم می آید .

  • محمد میرزایی ۱۳۸۸ دوشنبه ۲۶ دلو

    افشارمتن تاریخی است که فاجعه وعمق فاجعه ای آن و منطقه جغرافیای که درآن واقع گردیده البته با توجه به موقعیت ها وسنگر های گرگانی که درلباس مجاهد اخذموضع کرده بودند ملامت وسلامت ظالم ومظلوم تجاوز گر ودفاع کننده را درجنگ های سال 1371 الی اواخر سال 1372 را به صورت بسیار شفاف و روشن بیان میکند وداد میکشد. اما کجاست گوش شنوا که بشنود وکجاست چشم بینا که بیبیند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    ازسازمان های بین المللی که درارتباط با جنایات بشری کارمیکنند و کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان مجدانه میخواهیم که این جنایت علنی را که با افتخار انجام شد و بعدا ازان شعار های فتح ایمین سرداده شد و اشتراک کننده گان دراین تجاوز برانسانیت با خون قربانیان نوشتند که یادگار فلانی و یا دررادیوی بی بی سی علنا میگفت من به خون هزاره تشنه ام را جدی بگیرند و عاملان آنرا به دادگاه بکشانند.

    با فکرکردن براین فاجعه به آنجا میرسیم که انسان میتواند ازحیوانات هم پست ترمیگردد.

  • غوری ۱۳۸۸ يکشنبه ۲۵ دلو

    سلام به به اسدعزیز .مقاله تان خیلی زیبابوداما مثل دیگرمقالاتان خیلی طولانی کسیل کننده درعین حال دشوارفهم بود. به هرحال جای بس خورسندی است که درجامعه ماهستند کسانی که حادثه دل خراش افشاررازنده نگه میداردبدون تردید باز خوانی ویادآوری فاجعه افشار وظیفه هر فرد ماست ولی وظیفه قلم بدستان سنگین تر است

  • علی رهگذر ۱۳۸۸ يکشنبه ۲۵ دلو

    همه ی روزها عاشورا، همه ی ماه ها محرم وهمه ی زمین ها کربلا است.
    افشار حماسه ی خون و شمشیر است و بدست کسانی رقم خورد که وقت نماز باشما ست و وقت غذا با دگران، امید درس آموزندگی برای آنهای باشد که همیشه برای مذهب، پیرمریدی و ... گلو پاره می کنند. و غافل از شناخت خود که کی هست و درکجای زمان!

  • مهران جمال ۱۳۸۸ شنبه ۲۴ دلو

    افشار جانگداز ترين فاجعه انساني در تاريخ است، نبايد آنرا به فراموشي سپرد. انسانهاي پست تر از حيوان افشار را به ويرانه اي تبديل كرده و سا كنين آنرا بيرحمانه كشتند.

  • عبدالله همدرد ۱۳۸۸ پنج شنبه ۲۲ دلو

    بیست و دو دلو جنایت افشار توسط خونخواران جلاد سیاف و مسعود
    و قتل عام کودکان و پیر زنان و به غارت بردن اموال مردم را بر تمام هزاره های جهان تسلیت باد.

  • Reza Kateb ۱۳۸۸ پنج شنبه ۲۲ دلو


    فاجعه افشار بسیار تلخ ودرد ناک است برای فرد چیزفهم هزاره، ولی وضع فعلی هزاره ها؛ تلخ تر ودردناکتر از فاجعه افشار است!
    حتی، تاهنوز هزاره ها برای تصمیم گیری بر سرنوشت خودشان حاضر نیستند که با جمع شوند، واکثرآ پیرو سلیقه هاو خواست شخصی فردی خاص خودشان استند.
    هرگاه این روند اصلاح نگردد، باز سرنوشت افشار دربهسود وجای دیگر تکرار خواهد شد.

  • افشار ۱۳۸۸ پنج شنبه ۲۲ دلو

    برادرن عزیز
    امروز آن ها نتنها افشار را ویرا ن و ما را اواره کردند بلکه می خو ا هند افشار را فضای سبز تبدیل کنند
    باید هر طور که شده جلوی این کار گرفته شود

  • علی ۱۳۸۸ پنج شنبه ۲۲ دلو

    درود
    ایا در راستای به محاکمه کشاندن جنایت کاران حادسه افشار در دادگاه های جنایات جنگی کسی گام عملی برداشته است یانه.لطفا اگر کسی در این رابطه معلومات داره به این ادرس بمن هم خبر بیده
    yema.ml25 تشکر در ضمن از خقوق دان های عزیز خواهش میکنم که دراین ارتبات برای مادران داغدیده افشار کار بکنند میلوسویچ هم فکر نمیکرد که یگ روز به محاکمه کشیده میشه دیدیم که شد اگر کار شود دور انتظار نخواهد بود با امید انروز.

  • reza wasil ۱۳۸۸ پنج شنبه ۲۲ دلو

    با تقدیم احترمات به شهدای تاریخ و شهدای که راه زنده گی کردن را بما آموختاند و اما افسوس و صد افسوس که برای یاد دادن چگونگی کردن زنده گی بما بهای آن را به قیمت جان های شان تمام شد و این راه استواری ان بزرگوارن را به تاریخ به نمایش خواهد گذاشت

    امروز تاریخ با عصر استبدادیسم خوب میداند که چگونه ورق بخورد و چگونه سرنوشت ملت هارا تعیین نماید و ما با این عصر همگام با تاریخ قدم های استوار خواهیم گذاشت چون این راه هست که دیگه با داشتن ان سرنوشت دیگری را ورق خواهیم زد.

    افشار با تمام سکوتش در مرزهای باور ها تا ان سرحدات غیر باور ها رخنه کرد و خون تمام ریشه های فاسد را به جویبار ها هدیه داد و تازه هم این سر کار و اغاز کار هست که با گذشتاندن نامش به صحیفه تاریخ اینهمه گذشته های دور و نزدیگ را به اندیشه ها و باورهای خام استبدادیسم خیانت گر جا داده است تا باشد که از از باورهای پوچ خیانت گران به باورهای روشنفکران و پژوهشگران عصر ارتباط رخنه نماید و این همان زمان که ما خود به باورهای خویشتن مهر تائید حق به جانبانه مینهیم و اما چرا این همه درو؟

    چرا این همه دور و دور؟
    نباید گذشته های غمناگ مان را به باد فراموشی میسپاریم.

  • آصف ۱۳۸۸ پنج شنبه ۲۲ دلو

    ویدیو ها در یوتیوپ موجود نیست. نمی دانم چرا برداشته شده؟

  • hussain ۱۳۸۸ پنج شنبه ۲۲ دلو

    salam bar bodae salam bar shohadae aziz afshar
    khob aona sokod kardan wa hahad kard. wale ma k madanem hadesae afshar tawasode ke wa az tarafe ke ma wa tahmel shoda ma bayad k sokod nakonem
    ma ba nazare khoware aziz kho bagom mowafeq astom ma bayad k amal konen afshar wa tamame hadesad faqad dar maqala ha nabayad bomanad
    mofaq bashen

  • asif ۱۳۸۸ پنج شنبه ۲۲ دلو

    Salam wa dorodi bepayan bar bodai gerami wa salam ba tamami baraderan ki az nawishtai boda ba nikoie istiqbal kardand
    Tawana wa sarafraz bashi bodai boodshikan qawm

  • noori ۱۳۸۸ پنج شنبه ۲۲ دلو

    گوارای وجودت باد اسد آن شیری که تو نوشیدی
    با قلم تو افشار زنده تر از گذشته بر پیشانی تاریخ خواهد درخشید

  • نصرت ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    گریانم برای افشار ،دلم تکه تکه شد چرا و به کدامین جرم ؟؟
    درد ناک است درد اش را تا مغز استخوان حس کردم دلم غرق خون است دیگه کاسه صبرم لبریز است .
    کاش ای کاش در همان زمانه می بودم من هم یک گشته و به خون آغشته می بودم شاید میتوانستم جان ام را فدای یک خواهر و مادر و برادر افشاری ام میکردم شاید میتوانستم دل ام را تسکین میکردم اما خودم را در کدامین محکمه صحرائی محکمه کنم چی جواب دارم برای آنهای که رفته اند و با خون و ناموس خود ما را صاحب نام و نشان کرد امروز از برکت خون همان مردم غیور میتوانم با صدای بلند فریاد بزنم که هزاره ام .

  • بیگم ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    سلام بر بودای عزیز وهمهء بوله ها!
    من سه سال قبل در انجمن هزاره ها در یکی از شهر های اروپا فعالیت داشتم و خواهش کردم که سیمیناری به مناسبت گرامیداشت از فاجعه افشار راه اندازی شود تا گامی باشد برای مطرح کردن این جنایت . اما متاسفانه بعضی دوستان هزاره که خود قلم بدست و از قشر روشنفکر جامعه هزاره اند با این پیشنهاد من موافقت نشان ندادند، که گویا مطرح کردن این موضوع فعلآ به صلاح سیاسی هزاره ها نیست. متاسفانه هزاره های که فعلآ در موقعیت های بهتری از نظر سیاسی و اجتماعی قرار دارند بیشتر محافظه کار اند تا واقع بین. برای مطرح کردن فجایع افشار باید گامهای عملی برداشته شود. سیمینار ها، تظاهرات، نمایشگاه ها و صد ها راهء دیگر که توجه جامعه جهانی را بخود جلب کند. جوانانی که در غرب اند امکانات زیادی برای راه اندازی این گونه برنامه ها و پروژه ها دارند. من واقعآ نمیدانم با وجود این همه قشر درس خوانده و چیز فهم ، چرا فعالیت هزاره ها چشمگیر نیست؟ البته بوله ها هم از نقطه نظر سیاسی و اجتماعی در وضعیت بدی اند اما تا جاییکه بحث بر سر افشار است واقعآ هیچ کاری تا حالا صورت نگرفته.

  • امیر شریف ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    بابه گفت: کاش زنده نبودم تا حادثه افشار را نمیدیدم
    این حادثه انقدر برای بابه سنگین وطاقت فرسا بود که به گفته همراهانش هرگاه یادی از افشار می شد فورا و به شدت متاثر می شد بابه هنگام صحبت از افشار همیشه از خطر خیانت عناصر داخلی هشدار میداد این مهم در سخنرانی هایش هم بارها و با صراحت ابراز شده است
    راهیان راه بابه! بیایید با سهمگیری در افشا و به محاکمه کشاندن عاملین جنایت افشار از سنگینی این درد بر روح بابای بزرگ قوم نیز بکاهیم

  • Qurbane ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    Salam asad bouda
    Asad jan az kasani chun shafay deewana naseer deewana qanbar ali mazlomyar wa ............ ham yadi kon chon dar hal faramushe hastand wa hamchenan beshtara hazarahai ke dar gharb kabul dar salhai jang nabudand anha ra qatil wa jallad megoyand
    besyar khub khad bud agar ba qalama jadoyet in qahramanan ra jawidan kuni

  • Rafay ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    Salam
    I could not understand the article but the Video made me cry

  • jawad sadey ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    salm to great buddah& all hazara those who havent forgot the event of afshar.and evend of yakawlang.
    orgot afsher is not our nation
    OUR Grear leader Bab Mazari saide that afasher has the sceret for us. those who f

  • علی تابش ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    everyone has a totem in his life, thinking, being in tears, and idolizing around the clock ... and... but my totem would be the "Afshar" word, it is my totem, and i would ... even it is done befor, but there is still a lot of things to be done... thank you verey verrrrrrrrry much Buda !!!!!!!!!!

  • علی تابش ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    Forgotten? No, we never do forget:
    We may let the years go; wash them clean with tears, heart, thinking about..., as much as close, as deep as possible,...
    Leave them to bleach out in the open days,
    Or lock them careful by, like dead friends' clothes,...
    Till we shall dare unfold them without pain,--
    But we forget not, never can forget ,never ever ...
    .

  • علی تابش ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    "... افشار برای ما یک فاجعه ملی و (انسانی) است، افشار برای مردم ما یک قداست سیاسی، تاریخی و مذهبی دارد.، ..."
    مزاری

    در این جریانهای روزمره، پرهیاهو و پلید زندگی، پستی های زمین، بی رحمی های زمان تنها افشار است. و افشار خود تاریخ است که:

    این کلمات خدای را در خونم، درقلبم، در روحم، یادم، خیالم، خاطره ام، و خلقتم میریزد که :
    واژه افشار امانت من است، رسالت من است، " ودیعه مریم پاک من است، صلیب مقدس من است". واژه افشار برای من "چیزی" است، و این چیز هیچ اسمی به خود نمیگیرد. و افشار چیزی است که هیچ چیزی مثل او نیست، افشار "لاکل شئ کمثله شی" من است. و آری چه زیبا نوشتی عزیز "افشار، افشار است"...!
    هرکس در زندگی "چیزی" دارد، "هرکه هنوزخودش را فراموش نکرده است" هرکه هنوز ادم است، هرکه هنوز کرگدن نشده است، هنوز مسخ نشده است، هنوز شب نشده است، باشب خو نکرده است، و این "چیز" برایش بی نهایت ...است. و برای من اون چیز "افشار" است.
    او نمی گذارد که فراموش کنم، فراموش شوم، که باشب خو کنم،که از آفتاب نگویم، که دیروزم را از یاد ببرم، که فردا را بیاد نیاورم، که تسلیم شوم، نومیدشوم، به قولی خیلی ها به مصلحت ملی خو کنم، به این خوشبختی خو کنم، دل خوش کنم، تسلیم شوم، که به این تسلیم خو کنم...که ...!

    افشار برای من فضای خلوتی هست، اصلا افشار خلوتهای من است، خلوتهای سکوت من است، سکوت همیشه نالان من است، این افشاراست که دلیل بودنم را توجیه میکند، چگونه بودنم را تفسیر میکند، افشار ...
    باریه های او دم زدن، بانبض او طپیدن، باقدم های او رفتن، بسوی آباد "ناکجا آبادم"، بابودن او زیستن، و درزیستن او جان دادن... مردن و آنگاه به کام دل رسیدن...

    تنها با افشار است که میتوانم انسان را، ادم را، حوا را، انسانیت را، حق را، حقوق را، ظلم، ستم، کینه، نفرت، خون، خشونت، ازادی، عدالت، وفا، صداقت، همدلی، همزبانی، همنوع بودن، عشق، عاطفه، و ... را تعریف کنم. تصورکنم، بفهمم، احساس کنم...

    و در پایان؛ قطعه تکه تکه، شکسته و پوسیده ای هستم از یادگار این دوران، عهدٍ تباهی ها و ویرانی ها، عهدٍ که انسانیت، عقلانیت تعطیل بود مثل امروز، مثل فردا، ... ولی هستم، و خواهم بود، به این امانت گرانبهایم سوگند که هیچ کسی، احدی، و هیچ تاریخی نتواند نبودنم را جشن بیگیرد. هستم، و خواهم بود تازور بداند، زر بداند، تزویر بداند که این امانت معنی بودن من است، فرعونیان نمیتوانند از من گرفت، قارونیان نمی توانند از من خرید، بلعمیان نمتوانند انرا بربایند.

    هستم، و خواهم بود...!

  • رازق نجیبی ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    کسی که افشار را و خیانت یکعده سادت و قزلباش و بیات را فراموش کند، هزاره نیست بلکه انسان نیست. قتل عام افشار عمق تراژدی زنده ای است که با چشم سز دیدیم. ترجیح می دهم که بجای آه و ناله ،نوشته های مانند مقاله بودای عزیز را بخوانیم و با درک بهتر تر به مسئله نگاه کنیم. من ایمان دارم که تنها را انتقام گیری و خلاص شدن از شر تکرار همچون نسل کشی ها، حذف فزیکی و آیده لوزژیکی انگل های درون جامعه هزاره است که از خون ما تغذیه می کنند ولی نمکدان ما را می شکنند.

  • دختر افشار ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    دختر زیبای بودم
    از دل افشار
    هفت سالم بود
    شاید کمتر و یا بیش

    عاشق چشم چپم سیاف شد
    پیر مرد استاد دانشگاه الازهر
    با خدا و دین و قرآن میل ها از دیگران نزدیکتر
    ریش انبوهش نشان قرص ایمانش
    پایتخت مکر شیطان گرچه باشد در دل و جانش
    آمد و چشم چپم را چون عروسِ
    برد
    تا با خود نگه دارد
    روز "توی" چشم من
    "قوده" مست فتح بود
    پای کوبیدند و رقصیدند
    از طنین خندهای مست راکتها و هاوانها
    لرزه در اندام افشار جوانمرگ اُفتاد

    ذبح کردند
    کودک و پیر و جوان و مرد، زن
    کله و دست و زبان و گرده بود و پای بود
    گوشتها خروار در خروار
    پیش پای نو عروس و پیر مرد زنده دل

    انتهای دست و دل بازیست
    "توی" با این کش و فش

    بعد عمری گشنگی
    سکهای سرگردان شهر
    معده های خشک شان تکلیف بود
    از پر خوری
    سالها از "توی" چشم من گذشت
    روز گار خاطرات آلود
    از فریمانی گوشت
    قصه دارد پیر سگ با نسل امروزش

    هفت سالم بود
    شاید کمتر و یا بیش
    خوب یادم هست
    گو همین دیروز بود

  • آواره ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    سلام بر بودا سلام بر افشار سلام بر روح پاک گلگون کفن شهیدان افشار. سلام بار روحی بلند بابه سلام بر صادق سیا سلام بر ابزار قهرمان، سلام بر سردار شفع سلام بر سردار نصیر سلام و سلام بر تمام شهیدان غربی کابل.
    دارااااااااااام پاره پاره میشم. ای کاش من هم در جمع این ها کشته میشدم. ای کاش شهدات نصیب من هم میشد، ای کاااااااااااش من هم نابود میشدم . نفرین بر تو احمد شاه نفرین بر تو سیاف نفرین بر تو زمانه نامرد

  • فیروز فرزاد ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    سلام بر اسد بوداو دست اندر کاران این سایت وزین!

    هر چند افشار درد مدام است اما این نسخه، همان درمان مدام است که هر دردمند باید بخواند و بداند.امروز تناسب حافظه و قدرت را پی بردم و دانستم که افشار یک فاجعه است اما سکوت فاجعهء مدام افشار است.و به گفته ارد بزرگ ( هر گاه دیدی خطر است،ساکت منشین و صدایت را بلند کن)...
    اسد بودا مثل همیش بلند می نویسد و ناب می اندیشد.اما این بار /ن والقلم و ما یسطرون /که ناب نویشته اند.
    . بودا الهی همیش بودا باشی!....

  • الیاس کوشانی ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    برای اینکه فاجعه ی افشار فراموش نشود، خواستم یک نقل قول از آقای میثاق را داشته باشم، اینکه باید خود را قوی کرد و الا قوی ضعیف را میخورد و جناب میثاق این وضع را خصلت طبیعت میداند. ما باید به عنوان وارثان فاجعه ی افشار در پی قوی کردن خویش باشیم و یا اینکه تن به خصلت طبیعت در دهیم. باید نویسنده گان هزاره عینی نوشته هایی را به زبان انگلیسی به سازمان های بین المللی حقوق بشر و سایر سازمان های از این نوع ارسال کنند. همچنین باید سالروز فاجعه ی افشار خیلی با شکوه با راهپیمایی های بزرگی در داخل و خارج از کشور برگزار شود تا جامعه ی ما، توجه جامعه جهانی را به خود معطوب دارند. تنها ثبت شدن فاجعه ی افشار به عنوان هولناکترین جنایت در عصر حاضر به عقیده ی من کافی نیست. وقتی که فاجعه ی افشار هولناک بوده باید از آن یاد آور شد و مجرمین این جنایت و فاجعه را باید با کمک سازمان های بین المللی به پای میز محاکمه کشانید، تا از فاجعه های هولناکی نظیر آن جلوگیری به عمل آید. باید افشار را یاد آور شد چنانکه گفتم با راهپیمایی های بزرگی، تا کشته شدن چند تا تروریست در دشت لیلی و یا قلعه ی جنگی مزار چنان بر جسته نباشد که فاجعه های از قبیل افشار را تحت تاثیر خویش قرار دهد.

  • محمد علی ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو


    زنده باد اسد! زنده باد افشار!

  • امید جعفری ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    افشار، سکوت را بشکن!
    افشار، سکوت را بشکن و با ما سخن بگو, بگو که با تو چه کردند؟
    افشار، تا به کی مهر سکوت بر لب خواهی داشت، سخن بگو. حتما صدایشکستن استخوانها، از شدت بغض و کینه سیافیان و مسعودیان در زیر تانکهایغول پیکر را شنیده ای. از لحظاتی بگو که زنان در قتلگاهت به دنبال پیکر بی جان و تکه تکه شده شوهران و برادرانشان سرگردان می گشتند. بگو که چگونهاطفال معصومت را به قتل می رساندند و با نوک تفنگ گلوان نازک آنان را پاره می کردند. از آه و ناله های کودکانت بگو. بگو که زنان چگونه جیغ می زدند
    و از شدت گریه از هوش می رفتند. از لحظاتی که جوانانت را سر می بریدند بگو
    و بگو که چرا خانه هایت را آتش زدند و ویران کردند. از لحظاتی بگو که
    مادران را در پیش چشم فرزندانشان بی رحمانه می کشتند. از وحشیانه ترین و
    خوفناکترین جنایات مسعود و سیاف که با تو کردند، بگو. افشار، یادت است که
    مردمانت چگونه در دل شبها با دست خود قبر می کندند.

    افشار باشد، تو سکوت کردی و تا آخر هم سکوت خواهی کرد. ...بهسود، شما هم
    سکوت کنید اما ... من سکوت نخواهم کرد و به همه خواهم گفت: در ...، افشار
    و بهسود چه گذشته است و جنایکاران را رسوا خواهم نمود. به همه خواهم گفت:
    ما مسئولیت بس سنگین داریم . همانطور که شهدای ما هل من ناصر مزاری را
    لبیک گفتند، ما هم باید ادامه دهنده راه آن شهیدان باشیم .

  • دولت شاه ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    درود بر قلم رسای بودا
    باز خوانی فاجعه افشار وظیفه هر فرد ماست ولی وظیفه قلم بدستان سنگین تر است. بودا وظیفه خود را خوب انجام داده است. ما نیاز به همین قلم دستان داریم تا از زاویه ای دگری این تروما ره به تصویر بکشد.
    من معتقدم عدالت هیچ وقت نمی میرد. شاید چند روزی قدرتمندان بخواهند آنرا پنهان کنند ولی آفتاب به دو انگشت پنهان نمی شود.

  • ت ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    خیلی عالی اما درفقره اول نوشته ها باهم چسپیده تصحیح شود دفقره اخیرمحتوم باید باشد که محدوم نوشته شده لطفا اصلاح نمایید

  • ذاکر حسین دانش ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    خیلی دردناک است

  • Nargis ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    this all are the best topics which are essntail to b be mention as a hazara girl i never forget my nation and where ever i go and what ever i become in the future the first point which i think about that is mhy nationality that iam a hazara girl
    thanks from all of you
    Nargis Qasimi

  • نظر خود را برای ما ارسال نمائید...

    • نام:
    • ایمیل:
    • وب سايت / وبلاگ:
    • نظر:
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: