۱۳۸۷ دوشنبه ۵ حوت
جمهوريِ سکوت

جمهوريِ سکوت

هر سطري را که بتوانيم امروز منتشرسازيم، خود يک توفيق بسيار مهم است که قوايِ ظلمت و اهريمني را تضعيف مي​کند«والتربنيامين»سرگذشت ستمديدگاني را که به حيث استثناي برسازندة تاريخِ رسمي در «حوزة ممنوع سخن» رانده شده​-​اند و در واقع باطرد آن​ها از «نظم​گفتار»، روايتِ ملي معنادار مي​گردد، تنها از خلال سکوت مي​توان قرائت کرد. به لحاظ تاريخي قتلِ عام عصر «عبدالرحمن(1892-1893)» گره​گاه اصلي بي​عدالتي​ها و فاجعه هاست. فاجعة انساني که در اين عصر اتفاق افتاد هم به لحاظ کمی و هم به لحاظ کيفی، نه تنها يکی از دهشت​ناک ترين فاجعه​های تاريخ اين سرزمين، بلکه يکی از دهشت​​ناک ترين فاجعه​های تاريخ انسان است.

در دورانِ پس او که در واقع دوران شکل​گيري تاريخ​نويسي ملي است، بي​عدالتي به همان شدت و با همان ابعاد اما به شکلِ ديگر چهره مي​گشايد: تبعيد بقايايی قتل عام شدگان به «جمهوری سکوت» و «قلمروِ ممنوعِ گفتار». تجددگرايي بي​پايه و پوشالي «امان​الله خان(1919-1929)» را مي​توان آغاز «قتلِ عامِ فرهنگي» و طليعه​اي خوف​​ناک​ترين بي​عدالتي​ها در تاريخ اين سرزمين دانست: «بي​عدالتي در يادآوري و فراموشي.» در اين زمان بود که ابوالهولِ هولناکِ تاريخ​رسمي و رسمی سازی تاریخ به جان ادب، فرهنگ، زبان و در کل سرمايه​هاي فکري، اخلاقي، تاريخي و انساني اين سرزمين افتاد و در اندک زماني تمامي خاطرات، به ويژه خاطرة​ قربانيان را فرو بلعيد و نيست و نابود کرد. با تاسيسِ انجمنِ تاريخ، بسط تفکر «ناسيوناليسم افغاني»، پشتوگرايي محمودِطرزي و همچين عتيقه​پرستي و اين​همان​گرايي​هاي کساني مانندِ «عبدالحي​حبيي»، «احمدکهزاد» و در سال​هاي اخير «ميرغلام محمدغبار» و «محمدصديقِ فرهنگ» که هريک در نقش «جلادِ خاطره» قامت بر افراشتند، بي​عدالتي در دنياي روايت ريشه​دار تر و عميق​تر گرديد، به قسمي که تبعيدقربانيان به «جمهوريِ سکوت» به يک پروژة فکري و رسالتِ​ملي بدل گرديد. در يک​سو «تبعيديان جمهوريِ سکوت» قرار دارند که نه تنها صدايي از آن​ها شنيده نمي​شود، بلکه حتی ساختنِ يک مدرسه براي آن​ها موجبِ «شرم​ساري» دولت مي​گردد، در ديگر سو «جمهوريِ دروغ» که تلاش مي​کند با جعل کتاب​هاي تاريخي و تغيير، تحريف و دست​کاري در ميراثِ فرهنگي​-​تاريخي اين سرزمين ميان اکنون و گذشته پيوستارِ کاذب و رابطة اين هماني بر قرار سازد.

در وضعيتي که «قدرت فاتح» گروه​هاي مغلوب را از سخ​گفتن محروم نموده و مطابق قوانينِ رسمي و غيررسمي آنان محکوم​اند به «فراموشيِ​اجباري»، سکوت را مي​توان ناب​ترين بيان امر رخ داده و انضمامي​ترين ميانجي بازنمايي سرگذشتِ​ مستور و ناپيداي کساني دانست که قدرتِ رسمي آنان را در حوزة ممنوع بيان رانده است. به سخني ديگر اگر بر آنيم در برابرِ روايت رسمي که بر بنياد قتلِ عامِ فرهنگي شکل گرفته به پا خيزيم و قيام کنيم، سکوتِ تحميل​شده بر قربانيان گوياترين سخن و حقيقي​ترين سلاحي است که حفره​هاي خالي ايدئولوژيِ ناسيوناليسمِ افغاني را آشکارساخته و پيوستارهاي کاذب و جعلي را از هم مي​گسلد. سکوت بزرگ​ترين شاهد و قطعي​ترين سندِ ناگفته​ها و ناشنوده​هايي ست که مي​باست گفته مي​شدند؛ سکوت يک نوع گفتار اصيل و انضمامي است که الگوي کاملا منظم و در عين حال آشکار دارد. سيماي مکتوم و گفت​ناپذير حقيقت تنها زماني بر ما چهره بر مي​افروزد، که سخن پايان مي​يابد و «سکوت» آغاز مي​گردد. حقيقت تاريخي، درست آن​جايي وجود دارد که تاريخ نگارانِ ملي سکوت مي​کنند و قدرت لب فرو مي​بندد. بنا براين قرائت سکوت کليدِاصلي درک و فهم گذشته و امروز ماست و با دريافت معناهايي نهفته در آن مي​توان در پيوستار کاذبِ​تاريخي که انفجار ايجاد نموده و حرکت به سوي فرداي بهتر و انساني را امکان​پذير ساخت. سکوت، بيانِ ويژه​ي ستمديدگان است، داراي بيش​ترين عنصر اخلاقي، ستمديدگان با سکوت گوياها هستند، درست همچون «پيکرِ ويرانِ بودا» که با ويرانيِ خويش تصوير فاجعه​ را نشان مي​دهد. به حيثِ مثال مي​توان به پاره​اي از گفتارِ يکي از ساکنانِ جمهوري سکوت، استناد کرد که در آن مرد بيگانه، از شهر بيگانه، براي دوستانش که در شهر بيگانه​اي در تبعيد و بيگانگي به سر مي​برند، چنين مي​نويسد:

هيولايي هولناكي از خواب بيدار شده و از غار خويش بيرون جسته است. اين هيولا با استفاده از غوغا و غفلت اهالي شهر كه به تماشاي بازيِ بازي‌پيشگان قدكوتاه سرگرم اند، آرام و بي‌صدا، اما شتابان و خروشناك همه چيز راـ حتي روح آدم‌ها را در درون كالبد شان‌ـ فرو مي‌بلعد. دهشت واقعه، عميق‌تر از آن است كه بتوان سخن گفت. فقط مي‌توان گفت: «هيولا هولناك است.»آه! برادران اين همان دوران دهشت‌بزرگ است، دهشتي كه پيش از اين نه در رؤيا، بلكه حتي در كابوس‌هاتان نيز گذر نكرده است. اينك، نفس اين هيولا، همه‌جا را دمناك كرده است. هان! چه كار از اين واجب‌تر كه بيني‌هاي تان را محكم ببنديد، تا تعفن نفس اين هيولا شامه‌هاي تان را به بيماري ترس و دروغ نيالايد.آه برادران! اينك دوران بي‌اشتهايي گوش‌ها است. شايد بتوان از دهليز سكوت راهي به تاكستان رستگاري و رهايي گشود. آري! سكوت. بايد آن‌قدر هنر مند باشيد كه با سكوت سخن بگوييد و با نگفتن گويا باشيد. سكوت در انتظار نشستن نيست، بلكه گوش‌جان را به نداي فاجعه گشودن و هيبت و دهشت آن را با تمام وجود آزمودن است. سكوت تنها نيايشي است در معبد هستي كه به ما تاب و توان رويارويي با هيولا را مي‌دهد.

مرد بيگانه که از تبعيدشدگان جمهوري سکوت است اين پيام را براي دوستانش که در تبعيد به سر مي​برند فرستاد. آيا اين پيام يک پيامِ شخصي بود؟ تکه​پاره​اي به جا مانده از زمان​هاي پيشاـ​تاريخ؟ وصيت​نامة بزرگ​پادشاه «زاول»؟ صدايي ناگفتة قربانيان تاريخ؟ آيه​هايي عصر ويراني؟ پيامِ اهاليِ جمهوريِ سکوت؟ شايد همة اين​ها! هيچ کس نمي​داند و حتي نمي​دانيم مردِ بيگانه که بود! شايد يک «وجود-​بي​نشان» که همچون «مرغِ شباهنگ» نغمة فاجعه را با ناخن​هاي خسته اش يک​بار نواخت:«هيولا هولناک است!» اما نه آن​قدر هولناک و مطلقا شکست​ناپذير که تاب​ـ​وـ​توان مواجهه با او را نداشته باشيم. مي​توان طلسمِ اين هيولاي هولناک را در هم شکست، البته اگر با سلاحِ سکوت به جنگِ او برويم:«سکوت تنها نيايشي است در معبدِ هستي که به ما تاب​ـ​وـ​توان رويا رويي به هيولا را مي​دهد.» هيولا مي​ترسد اگر سکوت به سخن بدل شود، بنابراين مي ​توان با ترجمة سکوت به صدا، اين هيولاي خوف​ناک را از پا در آورد و در «سالِ نو و سرنوشتِ نو[1]» نفس تازه کرد. در اين​جا سکوت نگفتن نيست، نوعي زبان است، بيانِ نابِ عصر دهشت و ويراني که با هيچ بياني جز سکوت نمي​توان آن را نشان داد. «حقيقت نمي​گريزد، ويران مي​شود» و اين ويراني که برخي به غلط «گريز حقيقت» تصور کرده​اند، بيش از هرچيزي در سکوت نمايان مي​شود. سکوت زبان ويران شدنِ حقيقت و حقيقتِ ويراني است، تصويري که پيوستگي​هاي کاذب عالم گفتار و اين​هماني​هاي دروغين فاتحاني را که از تاريخ چندين هزارسالة​ درخشان مي​گويد، ويران مي​سازد. سکوت، بدان سبب که ماترياليستي​ترين تصوير تاريخِ فراموشي و فراموشي تاريخي است، آواي غم​انگيز دارد، خاموش و غم​زده، فاقدِ عنصرِ حماسي، همچون «بويتمارِمجروح»، زخمي، پرشکسته، غمين و اندوهناک. ماترياليسم​تاريخي،از آن​رو که بيانِ جان​هاي ستم​ديده محکوم به سکوت است، غباراندود است و جان​خراش و بنابراين« ماترياليسمِ تاريخي بايد عنصرِ حماسي را کنار گذارد. ماترياليسمِ​تاريخي يک عصر تاريخي را از «پيوستگي» شيء​شدة تاريخ به بيرون پرتاب مي​کند، ولي در عين​حال همگوني آن عصر را نيز منفجر مي​سازد و ويرانه​ها يعني زمان حال در جاي جاي آن مي​گنجاند(بنيامين، N9a.6] [)» در دورانِ دهشت بزرگ که در واقع دوران بي​اشتهايي گوش​هاست، دورانِ ممنوعيتِ سخن، بي​معناشدن گفتار، بي​زبان شدن زبان، بي​معنا شدنِ معنا و نا زندگي​شدن زندگي، بي​کلام شدنِ انسان و طبيعت، سکوت معناي فراتر از قراردادهاي زباني و رابطة اختياري لفظ و معنا دارد و در واقع خصلتِ هستي​شناسانه و انتولوژيک پيدا مي​کند؛ وضعيتيِ تعين​بخش و مقدم بر هستي​هايي که نه در «کلمه» بل در دامن مادر سکوت زاده مي​شوند. اساسا مصلوبيت از مقومات ذاتي «کلمه» است، نه امر قرار دادي و عارضي؛ کلمه با بي​کلامي​اش و با مرگش در صليب به نشانة​ زباني بدل مي​گردد. فاجعه فقط دامن​گير انسان​ها نيست، در وضعيت​هاي فاجعه​بار، زبان بي​معنا مي​گردد و نمي​تواند نام گمشدة​ انسان و طبيعت را به آن​ها باز گرداند. فقط شمشير نيست که گردنِ انسان​ها مي​برد، زبان به «فرمان» بدل مي​گردد: آلتِ قتالة بسي برنده​تر از شمشير. ققط هستي فيزيکي انسان​ها محو نمي​گردد، هستي​زبانيِ آنان نيز قتلِ عام مي​شود. هنگامي که زبان حامي قدرت باشد، گفتار از انسانيتِ تهي مي​گردد و با بيرون​راندن عناصرِ اخلاقي، به ابزارِ غير اخلاقي و شرِ اعظمي بدل مي​گردد که جنايت​ها و بدي​ها را توجيه مي​کند. بنابراين در چنين شرايطي نمي​توان با بررسي گفتار به حقيقت دست​يافت. سکوت، تنها سندِ حقيقت است؛ تنها سند مجوز سفر به شهر حقيقت و رسيدن به «شارستانِ وجود.»

هدفِ اصلي «جمهوري​سکوت» تلاش براي درهم شکستنِ سکوت مرگ​بار از يک​سو، رستگاريِ زبان و بازگرداندان معنويت و معصوميتِ از دست​‌رفتة آن از سوي ديگر است. به گمان ما ميان رستگاريِ انسان و زبان رابطة مستقيم وجود دارد، انسان در زبان رستگار مي​گردد و متقابلا زبان با انعکاس رنج قربانيان خصلتِ معنوي​ رستگارانه​اش را حفظ مي​کند. بازگويي رنج قربانيان، اين حقيقتِ برتر و برترين حقيقت را که کم​تر مورد توجه قرار مي​گيرد، مي​توان «تقواي زبان» دانست. زبان با بازگويي رنجِ قربانيان از گناه بي​معنايي پاک مي​گردد. هدفِ اصلي ما قرائت سکوتِ تاريخي است که قدرت رسمي بر ستمديدگان تحميل کرده است؛ انعکاس صداهايي که در «رودخانة حرام تاريخ»گم شده​اند. از همين اکنون اذعان مي​کنيم که ترجمة سکوت به صدا و پيکربنديِ آن در قالب گفتار، تصوير، يا ديگر مياني​جي​هاي فهم، به ويژه در افغانستان که سرچشمه​هايي انديشيدن نه تنها گل​آلود شده​ بلکه کاملا خشکيده​اند، اگر نگوييم ناممکن، يقينا دشوار خواهد بود. موانعي بسياري در سر راه بازخواني سکوت وجود دارد. قرائتِ سکوت به حيثِ حقيقي​ترين سندِ تاريخي تنها و فقط با ويران ​ساختن روايت رسمي ميسر خواهد بود. نفسِ توجه به سکوت سفر در ويرانه​هاي تاريخ است؛ ويرانه​هايي که بر جايِ خالي انسان شهادت مي​دهند. شايد خطا نباشد اگر بگوييم که سکوت پر سر و صداتر از هر گفتاري دهشت​هاي يک جامعه را عيان مي​سازد، اما اشتباه است اگر تصور کنيم بدون چشمِ بصيرت مي​توان اين امر عيان را ديد. صداي سکوت به سروش الهه معبد دلفي مي ماند، وضعيتِ پارادوکيسکالي همزمان پنهان و آشکار،« نه پنهان مي​کند نه آشکار مي​سازد، فقط اشاره​اش مي​کند». همچنين مي​توان گفت اين صدا از آن​رو که از وراي خيابان يک طرفة​ تاريخ به گوش مي​رسد، از «جمهوريِ سکوت» که هنوز کاملا در حوزة​ ممنوع سخن قرار دارد، بي​هيچ ترديدي براي طرف​داران وضع موجود معنادار نيست و کساني که زبان را در خدمتِ قدرت مي​خواهند گوش خراش و ناهنجار خواهد بود و حتي آن را بيگانه قلمداد خواهند کرد. هرچند دگرگوني​هايي اندگي در حوزة​ ممنوعيت​ها مشاهده مي​شود، اما «تبعيديانِ جمهوريِ سکوت» به رغم تمامي فراز و فرودها و تحولاتِ صوري که گاه شاهد بوده​-​ايم، همچنان در حوزة​ ممنوع گفتار قرار دارند و در نتيجه وضعيتِ فاجعه​باري که براي ديگران استثناست، قاعدة ديروز و امروزِ حياتِ ويرانِ ما به شمار مي​رود.

با اين حال اين تبعيدبودگي در جمهوري سکوت، بدان معنا نيست که آن​ها گذشته و تاريخِ شان را از ياد برده​اند. سکوت به معناي فراموشي نيست، حفظ و نگهداري گذشته است به نوعي ديگر و کاملا در تضاد با قدرتِ سياسي​-​اقتصادي حاکم و بديلِ تاريخ رسمي. كتل“ و ”كليمو“ مي‌گويند:«خاطراتي كه به مثابه‌اي سكوت وجود دارند يا به حيث شكاف‌هايي در برابر خاطره و بديل تاريخ [رسمي] حفظ مي‌شوند، آشكارا با اعمال قدرت‌سياسي و اقتصادي ارتباط دارند.[2] » ترديدي وجود ندارد که ساکنانِ جمهوريِ سکوت از سر ناگزيري و اجبار سکوت کردند و دردها و رنج​هايي که مي​بايست با زبان گفته مي​شد، بي​آنکه به صدا بدل شود در گلو خوردند، اما خطاُست اگر بپنداريم فراموش کرده​اند. شايد بتوان در شرايطي دشوار بدونِ وابستگي به سرزمين و يا پاي​بندي به مکان زيست، اما زيستن بدون تاريخ و بدون گذشته در هيچ شرايطي ممکن نيست، زيرا بدونِ پيوند به گذشته زندگي از هم فرو مي​پاشد. ساکنانِ جمهوريِ سکوت در هرکجاي دنيا خاطراتِ شان را با خود برده​ـ​اند. تنها خدايان از اين توان برخوردارند که بر تختِ​زرين آسماني فارغ از رنجِ اکنون و گذشته و آينده به صورت هستي هاي ناب بي​زمان نظاره​گر شکوه ابديت و ازليتِ شان باشند و يا يک حيوان چارپاي بدون شعور است که د رکمال بي​خيالي و بدون هيچ درکي از امروز و ديروز فردا در جزيرة خوش​بختي «فراموشي» مي چرد و از ياد مي​برد، اما هستي محدود، متناهي، فاني و گذرا و ميرايي به نام انسان که نه خداست و نا چارپا، تنها و فقط در دشتِ پنهاور گذشته(تاريخ و فرهنگ) از وضعيتِ غريزي و حيواني پيوسته در حال فروپاشي فاصله مي​گيرد. درست است که «احساسِ تاريخي اگر بي​هيچ محدوديتي عمل کند و تماي معاني متضمن در خود را آشکار سازد به انهدامِ آينده مي​انجامد، زيرا تمام تخيلات را در هم مي​نوردد و موجودات را از جوي که مودي به حياتِ آنان است محروم مي​سازد(نيچه، 1383: 73)»، اما نه تنها انسان با يادآوري انسان است، بلکه بدون «الگويِ اخلاقيِ يادآوري[3]» زندگيِ جمعي، چنان​که در افغانستان شاهد آن هستيم، به جزيرة​ توحش بدل مي ​گردد که در آن سخن​گفتن از هستيِ به​ نامِ انسان، کاملا بي​معنا خواهد بود. يادآوري تکرار بي معناي امر گذشته نيست، نوعي تفکر است. افلاطون هوشمندانه​تر از هر فيلسوف ديگري تشيخص داده بود که تفکر «يادآوري » و در واقع «استذکار» است نه «ابداع» و به همين سبب در رساله​هاي چون «ثتتئوس» و «فايدروس» بحث هاي فلسفي عميق و جدي​اي را در باب يادآوري مطرح کرد. اما منظور ما از يادآوري به هيچ وجه آن معناي افلاطوني نيست که صر فا برسا حت انتزاعي و بعد غيرتاريخي تفکر تاکيد مي​کند. هرچند ممکن است يک "پوزييتويستِ ناب" و "تجربه​گرايي سرسخت" کوشش کند که «تفکر» را به انگيزه​هاي اخلاقي نيالايد و يک "ايدئاليستِ سودايي" ماهِ تابناکِ اخلاق را وراي ستاره​هاي آسمان و خارج از دنياي انسان به نظاره بنشیند، وليکن از نظر ما تفکر هدفِ اخلاقي دارد؛ البته نه اخلاق انتزاعي عالمِ​ لاهوت که از رنج آدميان بي​خبر است؛ بل نوعي اخلاقِ ماترياليستي و انضمامي​اي که در کاهشِ رنج آدميان تاثير واقعي برجاي مي​گذارد. تفکر اگر به رنج قربانيان توجه نکند، تفکر نخواهد بود و چنان‌كه آدورنو مي‌گويد اگر ما از ضروتِ تفكر دم مي‌زنيم و «اگر تفكر فلسفي هنوز درعصرحاضر براي ما امكان دارد، صرفا به اين دليل است كه در هريك از گزاره‌هايش خاطرة رنج قربانيانِ انساني در اردوگاه‌هاي مرگ‌را زنده نگه مي‌دارد. بايد فلسفة وجود داشته باشد كه [ خاطراتِ گذشته را] فرا خواند، نه سايه‌هاي درختان صاف و بلندي‌ روي سكوي «اليسوس[4]» را كه افلاطون در فايدروس از آن مي‌‌گفت، بلكه سايه‌هاي زخم‌گناه در فضايي را كه پل‌كلِن[5] سروده است[6] ».

اگر رنج قربانيان را به حيث يکي از اساسي​ترين موضوعات تفکر در نظر بگيريم، در اين صورت «سکوتِ قربانيان» در برابر فاجعه​ها را مي​توان موضوع ناب براي تفکر و به سخني دقيق​تر نوعي زبان دانست: زباني کساني که توسط سخت​گيرترين جبارانِ روزگار بي​زبان شده​اند. آن​چه در زير ضربه​هاي خرد کننده​اي قدرت مسکوت مي​ماند، اساسي​تر از آن چيزهايي هستند که قدرت بر يادآوردنِ آن​ها تاکيد دارد. اساسا زبان قدرت، زباني است تهي از حقيقت​هاي رخ​داده و بي​ارتباط به تجربه​هاي زيسته و به همين سبب به زور برهنه، نياز دارد. پته​خزانه، عيني​ترين بيان قدرت است؛ تجلي قدرتِ قومي در جهان متن و گمان نکنم کسي در بي​بنياد بودن آن ترديد داشته باشد، حتي عبدالحيِ حبيبي اين زبانِ برهنة قدرت و جاعل پته​خزانه که کوشش مي​کرد هر حقيقتي را در پاي هيولايِ خوف​ناکِ قدرتِ قومي قرباني کند. حقيقت در جايي پرتو مي​افگند که روايتي رسمي در بارة آن چيزي نمي​گويد و حتي در آثار «فيض​محمدکاتب» که به واقع تنها راويِ تاريخ سکوت است و در آتشِ وجودش سوخت، حقايق در جاهاي متمرکزند که وي ناگزير است، سکوت نمايد. در آثار او نيز نور حقيقت در خلالِ سکوت، در بخش هايي که کلام او يک​باره قطع مي​گردد، در جايي که چشمانِ کاتب مي​بيند، اما زبان او به تاکستانِ رستگاري سکوت پناه مي​برد، متجلي مي​گردد. بنابراين حتي فيض محمد کاتب را که «کلام گويايي» سرگذشتِ ماست، بايد در متنِ سکوت قرائت کرد. از آن​جا که تحميل سکوت و سکوتِ​تحميلي نوعي عمل سياسي ست که از سو قدرتِ حاکم بر ساکنانِ​ جمهوريِ سکوت اعمال گرديده، قرائتِ تاريخ سکوت و بازخواني امر گذشته در جهتِ خلافِ خواستِ قدرتِ​رسمي، نيز نوعي کنشِ سياسي راديکال است عليه قدرت. قدرت از ما مي خواهد سرگذشتِ فاجعه​بارِ مان را از ياد ببريم؛ قدرت از طريقِ «فراموشيِ​اجباري» خودش را معصوم جلوه مي​دهد، اما ما در برابرِ خواستِ قدرتِ «نه» مي​گوييم و پروند​ه​هاي گذشته را ورق مي​زنيم تا خاطره قربانيان از خاطر اوراق پاک نگردد. بر اين اساس مبارزه با فراموشي چيزي نخواهد بود جز افشانمودن باطنِ گناه​آلود قدرتِ​سياسي.

اساسا ستيز با قدرت، يعني ايستادن در برابر صداي حاکمانِ هماره فاتح و چنان​که ميلان کوندرا به درستي مي​گويد«ستيز با قدرت، ستيز حافظه است با فراموشي.[7]» ما نيز توان آن را داريم که همچون «ميرک»، شخصيت اصلي رمان «کتابِ خنده و فراموشيِ» ميلان​کوندرا که هر نوع سعي در پنهان​کاري را «احساسِ گناه آغاز و پايان» مي​داند، خاطراتِ گذشته را به طور دقيق ثبت کنيم. تا آ​ن​جا که به افغانستان ارتباط پيدا مي​کند اين خاطرات تنها از طريقِ بازخواني «خاطراتِ سکوت» ميسر است و به همين سبب است که «جمهوريِ سکوت» را مي​توان حقيقتِ حقيقتِ حقيقت تاريخ سربه​سر فاجعه​بار افغانستان دانست. با گذار در خرابه​ها و ويراني​هاي جمهوريِ سکوت مي​توان به «کنزمخفي» تاريخ دست يافت، نه در «پته​خزانه» که عربدة خوف​ناک، اما تهي و بي​پايه​ي قدرتِ قومي از سطر سطرِ آن به گوش مي​رسد. جمهوري سکوت، نقطة​ عدم تمايز است که همزمان بيرون و در عين حال در درونِ تاريخ رسمي قرار دارد. بيرون است، زيرا انعکاس هر نوع صدايي که به اين جمهوري ربط پيدا مي​کند، در تاريخ رسمي ممنوع است، در درون آن است، زيرا تاريخ رسمي بر مبناي طرد و نفيِ ساکنانِ جمهوريِ سکوت قاعده​هايش را بر مي​سازد. براي آشتي با گذشتة فاجعه​​بار و ويران​ساختنِ تاريخ جعلي و ساخته شده، ناگزيريم گذشته از نو بر اساس سنتِ ستمديدگان قرائت کنيم که «به ما مي​آموزد که "وضعيت اضطراريِ" که در آن به سر مي​بريم، قاعده است نه استثنا... يکي از دلايل وجود پيروزيِ براي فاشيسم آن است که مخالفانِ فاشيسم تحتِ عنوان پيش​رفت، با آن به مثابة​ نوعي قاعده يا هنجارِ تاريخي بر خورد مي​کنند(بنيامين، 1375: 320)». تاريخ رسمي که در «همه حال به سودِ حاکمان است» ربطي به گذشتة​ ماندارد، صرفا ياوه​سرايي​هاي ناسيوناليستي است و از از آن​جا که ربطي به گذشته ندارند، عقيم است و ره به دياراخلاُق و انسانيت نمي​برد. نمي​توان بدونِ تاريخ و بدون گذشته زيست، انسان در سرايِ تاريخ سکونت دارد، تنها کسي معمارِ آينده خواهد بود که گذشته را دريابد، نه آن​که آن را جعل کند. اگر الهه معبدِ دلفي سروش حقيقت را در گوش​هاي نيوشا مي​خواند و اگر صداي او صداي حقيقت بود، بدان سبب بود که گنجينه​ي گذشتة واقعي را در اختيار داشت. سيماي پنهان آينده​را فقط و فقط مي​توان در آيينه گذشته ديد و چنان​که نيچه در «تاملاتِ نابهنگام» مي​گويد:«گذشته هميشه به صورتِ پيش​گو سخن مي​گويد و شما فقط به عنوانِ معمارانِ آينده که زمان حال را مي​شناسند توانا به دريافتِ آن خواهيد بود... کاهنانِ معبدِ دلفي راجع به گذشته علم تام و تمام داشتند(نيچه، 72)»

 اما گذشته​اي را که هرگز روايت نشده چگونه مي​توان به دست​ آورد؟ پاسخ تقريبا روشن است: با سفر کردن به جمهوريِ سکوت. اگر مي​خواهيم اربابِ آينده باشيم و اگر بر آنيم وراي اين وضعيتِ غير اخلاقي و دهشت​ناک گام بگذاريم، بايد آن قدر هنرمند باشيم که گذشته​​ي رخ​داده اما روايت نشده را در خلال سکوت دريابيم. سکوت ردـ​نشاني گمشدگان است در سطح صاف، دست​نخورده سکوت مي​توان تصويرِ آينده را ترسيم کرد، نه در در تاريخ مجعول و تحريف​شده توسطِ قدرت رسمي. ما به روايتِ بر خلافِ جريانِ رود و کاملا مخالفِ قدرتِ رسمي نياز داريم. مرجعِ اين روايت خودِ انسان ستم​ديده است؛ کاري نداريم اگر تاريخ​نگارانِ ناسيوناليست در «خانة فحشاي تاريخ» به دنبال چه هستند، هدفِ ما بازخوانيِ سرگذشتِ ستم​ديدگان است و «نبردِ انقلابي براي نجاتِ گذشته»؛ تبعيديانِ جمهوريِ سکوت گذشته را از خلال سکوت فرا مي​خوانند، اما نه مانندِ عتيقه​پرستان که نفسِ بازگشت براي آن​ها اصالت دارد، بل براي احياي آرزوها و رؤياهايي از دست​رفته، براي بهترشدنِ وضعيت، براي فردايِ انساني، فرداي سرشار از صداهاي رنگارنگ، فردايي که «بودن» جرم نباشد و سخن گفتن از حقيقت گناه. سکوتِ قربانيان انضمامي​ترين سندِ تاريخِ ماست؛ تاريخ انضمامي​ که در لحظه​هاي خطر درخشان مي​گردد. حظه​هاي خطر را نبايد از ياد برد. بي​ترديد بازخواني تام و تمام گذشته ناممکن است، ولي « هر سطري را که بتوانيم امروز منتشرسازيم، خود يک توفيق بسيار مهم است که قوايِ ظلمت و اهريمني را تضعيف مي​کند.[8]» هر انگشتي مي​تواند شمعي باشد براي «گرامي​داشتِ گمشدگانِ تاريخ» و هر ناخن شعله​اي که مي​توان با آن «خراب​آبادِ ستم[9]» را به آتش کشيد و هر کلمه «مسيحايي» که با دمِ حيات​بخشش نسيم بهشتي حيات و حقيقت و جاودانگي را در جان ما مي ​وزد.


 


[1] - اشاره به شعري «محمد بشير رحيمي»/ برگرفته شده از «در شُرُفِ ماه(1382)»، تهران نشر عرفان». قطعه پرده و پنجره: او گفته بود: سال نو و سرنوشتِ نو.

[2] Calimo, Jacob J. and. Cattel, Maria G,(2002) Social memory and history, Anthropological Perspectives, Edited by, Walnut Greek, AlatMira Press. p 25.

[3] Ethical model of remembering

[4] Iliossos

[5] Poul Celan

[6] Adorno, Theodor.w(2006), History and freedom, translated by Rondey Livingstone, Polity press, UK., p xv.

 

[7] کوندرا، ميلان(1381)، کتابِ خنده و فراموشي، ترچمة فروغِ​ پورياوري، تهران، انتشاراتِ روشنگران، ص 8.

[8] شولم، گرشوم (1385)؛ جريانات بزرگ در عرفانِ يهودي، ترجمة فريدالدين راد مهر، تهران، انتشاراتِ مهر، ص 25.

[9] اقتابس از شعررحيمي تحت عنوان «گرامي​داشت»: انگشت​هاي تو هريک شمعي است/ و ناخن​هاي تو، شعله/ وقتي مرا دعا مي​کني/ ده سالة​ شاعري​ام را گرامي مي​داري.

نویسنده : اسد بودا نظرات : 36
  • سرور ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۲ عقرب

    سلام دوست عزیز استاد بودا از نوشتار زیبا ودلنشین وهمیشه جذاب شما بهره مند شدم
    امیدوارم موفق وسربلند باشید .

  • عبدالواحد یوسفی ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۲ عقرب

    با آرزوی موفقیت برای بودای عزیز و تمام نویسندگانی که علمی و مستند می نویسند، می خواهم چند نکته را به عنوان مشکل خوانندگان یاد آوری نمایم. البته می دانم که ذکر این نکات بر آسانی توازن بین ضرورت نوشتن با سطح بالا، و در نظر داشت سطح سواد خوانندگان نخواهد افزود. اما شاید بتوان برای جستجوی راه میانه ای کمک کند که هم مفاهیم قربانی تطویل و ساده نویسی نشود و هم خوانندگان بیشتری بتوانند متن ها را آسانتر درک کنند. و حالا نکات:

    1. به باور من عبور آنی اجباری جامعه ما از قرن نزدهم به قرن بیست و یکم همان طوری که ما را در معرض اندیشه های مدرن با پشتوانه های کلاسیک قرار داد، به همان اندازه ما را متوجه نمود که در این جریان این عبور، هستی اندک سواد و اندوخته های فکری که جواب گوی نیاز های قرن نزدهم مان بودند، بگونه ای تیت و باد شدند.

    2. این حالت پریشان که بسیاری مردم به شمول خودم از آن رنج می برند، و بی صبرانه سایت های اینترنیتی را یکی پشت دیگر به امید راه نجات از بی زبانی،باز و بسته می کنند، و معدود سایت های را می یابند که نیاز های امروز شان را حتی به استاندارد های دیروزی برآورده کند، همچنان ادامه می یابد.

    3. سایت های از قبیل جمهوری سکوت، نقد و جامعه و نظیر آنها (اگر نظیر داشته باشند) که جوابگوی این نیاز ها هستند، اما به نظر اکثر مراجعین که من یکی از ایشانم مثل اینست که شما آب میخواهید و ایشان با آب سرد گوارا آنقدر آب در گلوی تان تلمبه می کنند که از فرط آبنوشی بزور، روده کفک شوید. پیچیده نویسی که می دانم از عطش نویسنده برای افشای حقایق و دعوت به عمل برای عدالت،ریشه می گیرد - نهایتا ترجمان در ترجمان کار دارد تا راز گشایی شود. به قول یکی از دوستان که می گفت مهجور بودن شعر بیدل در ازدحام معانیست و در پیچیدگی گفتار که به حق آن مرد خدا را سرآمد شعرا قرار داده است ولی دست من های خاکی از آن دامن معانی بسیار کوتاه.

    4. به نظرم زمان آن رسیده است که دو گروه یکی نویسندگان و دیگری شاعران، این ارجمند ترین گروههای انسانی و شهیدان زنده، بار دگر از پیشخرامی (که تاختن در پیش روی قافله در فاصله دور است) تا حد امکان پرهیز نموده و با پایین آوردن سطح گفتار (نه معنی)فاصله خود را با شنوندگان و خوانندگان، فاصله یک قدمی قرار دهند تا پیوند تناتنی بین شان بر قرار بماند و پیام ها دوباره در شنوندگان و خوانندگان اثراتی را ایجاد کند که مطلوب آن دوگروه پیام آور هست.

    5. خاطره ای را به عنوان پایان خوب می نویسم. جماعتی از هموطنان را دیدم در یکی از کشور های با فرهنگ غربی که در میان شان آدمی با محاسن نشسته و یکی از کتب عرفانی را به صدای بلند می خواند. از آنجا که این شخص سواد عربی اصلا نداشت و سواد مکتبی دری اش هم زیاد خوب نبود و متن کتاب های عرفانی قدیم حدود پنجاه فیصد عربی داشت، این آدم در هر جمله ای اشتباه (غلط) می کرد. و هم افراد حاضر به او به گونه ای گوش می دادند که مردم بی سواد به سخنرانی های فلسفی وعاظ. از قضا افراد حاضر همه خود را هم سویه و یا بالا تر از شخص کتابخوان می شمردند. چون هیچکس نمی دانست نه خواننده و نه شنونده که اشتباه در کجاست همه حظ می بردند و فکر می کردند فقط شنیدن آن مثلا تلاوت قرآنکریم ثواب دارد. وقتی اعتراض کردم که جمله ها را غلط می خواند، به نظر حاضرین حالت تقدس پیدا کردم و گفتند پس بگیر درست بخوان، البته که خواننده آزرده شده بود و شنونده ها هم دلگیر که چرا متوجه نشده بودند.

    به امید موفقیت های بی پایان تان

  • امیر ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۱ عقرب

    بودای عزیز سلام!
    دستهای توانمندت درد مکناد.
    ضمن تایید نوشته ات از خودت و دیگر خوانندگان این سایت میخواهم که برای زنده نگهداشتن تاریخ گذشته چه کار باید صورت بگیرد.
    یک ماه قبل من با تیمم به غار لیگان رفته بودیم غاری که در آن سران قوم هزاره با 400 تن افراد جنگی و تعداد زیادی زن و اطفال در آن سنگر گرفته بودند و ماها جنگیدند. تا اینکه با فرستادن یک سید با قرآن هزاره ها از غار بیرون می آید و فورا مردان شان کشته و زنان شان اسیر و به کابل فرستاده میشود.
    در مقابل این غار سنگرهای سپاهی عبد الرحمن بوده که توپهای را مقابل غار مستقر کرده بود این سنگرها توسط مردم محل که سرک ساخته اند از بین رفته است، هزاران نمونه های دیگر که باعث از بین رفتن آثار و نشانه های تاریخی میشود.
    فکری باید کرد

  • sohrab ۱۳۸۸ جمعه ۸ عقرب

    بلال جان
    عزیزم این وب سایت جدید خیلی زیباست اما یک مشکل داره: آر اس اس نداره.
    پیشنهاد می کنم این مشکل را به زودی حل کن ورنه بازدیدکنندگان کم میشه...

    مشکل دیگه اینکه خوانندگانت نمی توانند متن را کوپی کنند
    مشکل دیگر اینکه در جایی که کامنت تایپ میشه موس کار نمیکنه. عزیزم این مشکل را رفع کن

  • وطن دوست. ۱۳۸۸ شنبه ۲۸ سنبله

    خیلی خوب نوشته ای بودا هزاره لکن امی کوله تو کمی قدیمیه!

  • محمد ۱۳۸۸ پنج شنبه ۴ سرطان

    اسدجان قند و بقيه همكاران تشكر از اينكه احساس مسئوليت نموده و دين تان را ادا مي نمايد اميدوارم اين سكوت با فريادهاي جسورانه شما شكسته شود.

  • صمد ۱۳۸۸ پنج شنبه ۳۱ ثور

    خوب است کوشش شود ساده تر باشد تشکر همدردشما

  • حسن محقق ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۳ ثور

    برادرم بودا كاري خوبي كردي

  • عا دل تابان ۱۳۸۸ پنج شنبه ۱۰ ثور

    سلام A100 جان برادر گلم دست نوشته هایت راخواندم اما یک سوال در ذهنم خلق شد. بداز شهادت رهبر فرزانه ای ما استاد مزاری جناب آقای خلیلی رهبریت را به عهده گرفت . نظرت در باره جناب خلیلی چیست؟ ارادت مند شما عادل تابان

  • فرهاد ۱۳۸۸ يکشنبه ۶ ثور

    اسد جان قند ، عزیز دل چه بگویم فقط ندای ازدل برمی آورم برایت ازخداوند باریتعالی صحتمندی ، سعادت وموفقیت مزید آرزومینمایم. افتخاراین ملت وجامعه هستید
    بدرود

  • ۱۳۸۸ دوشنبه ۳۱ حمل

    عالی عالی عالی

  • فکرت لعلی ۱۳۸۸ شنبه ۲۲ حمل

    بودای عزیز !
    راه اندازی سایت "جمهوری سکوت" را به شما و همه دوستان که با شما همکاری دارند، تبریک می گویم.

  • حفیظ ا لله خرم ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۱ حمل

    دوست عزیز سلام

    حفیظ ا لله خرم مصاحبه و سوال و جواب مناظرهء را در دادگاه عالی (ستره محکمه) دولت اسلامی افغانستان با پرویز کامبخش، وکیل مدافع و قاضیان تهیه کرده که هم اکنون این گزارش جالب و مهم که مغز را به اندیشه ، عقل را به سنجش، و زبان را به سخن وادار میکند در معرض دید شما قرار دارد.

    اگراحساس در بشر و آزادی در بیان هنوز زنده و روان با شند! درک خواهند کرد که بیست سال زندان، تباهی و زندانی یک زندگی نه بلکه تباهی زندگانی و زندانی یک نسل هست!

    امروز و فردا با گزارش جدید در خدمت شماست.

  • حفیظ ا لله خرم ۱۳۸۷ جمعه ۳۰ حوت

    بر چهرهء گُل نسیم نوروز خوشست = در صحن چمن روی دل افروز خوشست
    از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست = خوش باش از دی مگو که امروز خوشست
    فرخنده نو روز و خجسته بهار مبارکباد!
    دوست عزیز سلام و سالم باشید
    نو روز و سال نو را به شما، خانواده محترم تان و همه مردمی که به پیشواز بهار به جشن و شادی مشغولند تبریک و مبارکباد عرض میدارم.
    امیدوارم سال زیبا خوب و خوشی را پیشرو داشته باشید.
    با آروزی بهترینها برا شما
    سبز و سبزه نشین باشید،
    بهار پر باران یار تان
    حفیظ ا لله خرمی خرم

  • مهدي مدبر ۱۳۸۷ دوشنبه ۲۶ حوت

    سلام به اسد. اميد وارم همواره با قلمت سكوت جمهوري سكوت را بشكني.

  • اسد بودا ۱۳۸۷ چهارشنبه ۲۱ حوت

    از طرف من هم

    سللام

  • ..... ۱۳۸۷ سه شنبه ۲۰ حوت

    سللام

  • حسین آشنا ۱۳۸۷ يکشنبه ۱۸ حوت

    سلام اسد جان.
    امیدوارم که مثل همیشه قلمت همانند نفست گرمابخش وجود ماباشد.

  • جمهوري سکوت ۱۳۸۷ شنبه ۱۷ حوت

    کامنت آقاي خاوري به زودي به صورت يک مقاله مستقل در صفحه اول منتشر خواهد شد.

  • ۱۳۸۷ شنبه ۱۷ حوت

    Very very nice and informative and very pretty website. I wish the best for you and for ASAD John BODA. Keep it going on!!

  • حفیظ ا لله خرم ۱۳۸۷ شنبه ۱۷ حوت

    بودا گرامی سلام
    امید شاد و سبز بل شید
    از دیدن سایت زیبا جمهوری سکوت خوش و از خواندنش مستفید گردیدم.
    من هم از دیر گاهیست که در دنیای مجازی کله کشک را به فال نیک گرفته موز(موش) دوانی میکردم تا جمله را به شیکار نیشینم و کلمه’ را نصیب برم. حال خواستم انگشت دوانی را به کار نیکو وا داشته کیبورد رانی کنم تا دروازه’ قال را با سخن قیل در بان باشم.
    لطفا میثقال وقت را هزینه سفر کن و به کلبه ما سر فرما شو، از قابلی پلو دست بشوی، با چای سبز و یک لبخند در خدمتم.
    خانه نو است و پای سنگ آغازین را به چیدن گرفته، نقد و نظر شما را به گدایی نشسته ام.............امید با قال تان قیل پای سنگ کنیم.

  • مهدی هزاره ۱۳۸۷ جمعه ۱۶ حوت

    من روی شروع به کار کردن این وبسایت را به تمام هزاره ها و اقوام محروم دیگر افغانستان تاجیک ها، ازبک ها، نورستانی ها، بشه ای ها، بلوچ ها و ... تبریک می گویم.

    امیدوارم این وبسایت ضمن بازگویی تجربه های گذشته ای هزاره ها مسایل امروز ما را نیز بازتاب دهد و مهمتر از همه تلاش کند که یک نقطه ای وصل میان هزاره ها و اقوام محروم دیگر هم بشود. من باور دارم که عدالت و برابری در افغانستان بسته به اتحاد و یک دلی اقوام محروم است. بدون قدرت حق را خیرات نمی دهند و قدرت در جامعه ای مثل افغانستان از همدلی چند اقلیت به جود می آید که زمینه ای این همدلی را محرومیت اقوام محروم وطن و همزبانی ما و تاجیک ها فراهم می کند. باید توان بخشیدن برادران محروم را داشته باشیم و تلاش کنیم که از منافع مشترک مان حمایت کنیم.

    تشکر

  • حامد منیر شفا ۱۳۸۷ پنج شنبه ۱۵ حوت

    ضمن تشکر و سپاس از اسد قوم و از مدیران پرکار سایت زیبای "جمهوری سکوت". من مقاله ای از بنیاد فرهنگی احمدکهزاد، که گرفته شده از متن سخنرانی خود آقای کهزاد بود مطالعه کردم و متوجه شدم که تاریخی که او از افغانستان تعریف میکند هیچ منبع قابل اعتباری ندارد و هر کسی که از تاریخ آن سرزمین اندکی هم آگاه باشد با خواندن آن مقاله میداند که "جلادِ خاطره" یعنی کی!

  • هزاره پیوند ۱۳۸۷ پنج شنبه ۱۵ حوت

    سلام خدمت اسد جان بودا
    همانطور که شما گفتید من لوگوی جمهوری سکوت را در بخش تبلیغات هزاره پیوند درج کردم تا برای همیشه باقی بماند
    امید وارم اطلاعات خوبی را بدست مردم برسانید موفق باشی
    من هر گونه همکاری که بتوانم با شما انجام خواهم داد

  • هزاره پیوند ۱۳۸۷ پنج شنبه ۱۵ حوت

    سلام خدمت اسد جان بودا
    همانطور که شما گفتید من لوگوی جمهوری سکوت را در بخش تبلیغات هزاره پیوند درج کردم تا برای همیشه باقی بماند
    امید وارم اطلاعات خوبی را بدست مردم برسانید موفق باشی
    من هر گونه همکاری که بتوانم با شما انجام خواهم داد

  • Shewna ۱۳۸۷ چهارشنبه ۱۴ حوت

    من فکر میکنم که تاریخ و منش و کردار هزاره گان در طول دوصد سال گذشته و زمان حال، هر چند ساده و احمقانه به نظر آید، غیر تصادفی بوده و از یک منشا آب میخورد و آن فرهنگ و خون نژاده هزاره ها است که در گذشته در وجود این مردم برای ابد تثبیت شده است. به این دلیل است که هزاره ها تافته جدا بافته از تمام مردمان اطراف خود است. این یک تحمیل نبوده است بلکه انتخاب بوده است. به همین دلیل است که اگر آصف محسنی سینه خود را هم به تشیع بدرد هزاره شده نمیتواند.
    مگر این بود و نمود یگانه هزاره گان در این محیط اگر به صحنه آگاهی نبرآید، ارزش اندک دارد. هزاره ها باید به منطق یگانه خود نوشته کنند و بگویند. باید زبان یگانه خود را دریابند. باید به زبان و چشم و گوش یکانه خود دنیا را بشناسند که به مراتب از زبان شل و گوش تک و چشمان قیچ دیگران بهتر است.
    فاجعه عبدالرحمان خوب یک ترومای بزرگ بود که جای سخن را باقی نگذاشت، مگر دشوارتر از آن بیگانه گانی (اعراب) بودند که در خانه هزاره رخنه کرد و هرگاه هزاره خواست ایستاده شود یا چیزی بکوید همچون خار در پای و گلون او را به زمین زدند. یک نتیجه این قبضه فرهنگ سیاسی هزاره ها توسط پیروان ولایت فقیه بود که فرهنگ و زبان و منش هزاره گان را فاسد کرد و خود به یک عامل فراموشی بدل گشت که اسد بودا از آن سخن میگوید.
    گذار از گفتمان "عدالت" به گفتمان "فاجعه" یک گام به پیش است، مگر هنوز جای پیش تر رفتن از آن کرده هم باقی است.

  • پویا ۱۳۸۷ چهارشنبه ۱۴ حوت

    خجسته باد !

  • نوری ۱۳۸۷ چهارشنبه ۱۴ حوت

    اسد جان امیدوارم به بلندی کوه قاف در امر یاداوری کزشته ای تلخ و دردناک ما مردم خویش سربلندوسرافراز باشی.

  • نوری ۱۳۸۷ چهارشنبه ۱۴ حوت

    اسد جان امیدوارم به بلندی کوه قاف در امر یاداوری کزشته ای تلخ و دردناک ما مردم خویش سربلندوسرافراز باشی.

  • Rahgozar ۱۳۸۷ چهارشنبه ۱۴ حوت

    به نام خدا
    خیلی خوشحال شدم. جمهوری سکوت باید پلی شود تا همه بغض ها را بتوان فریاد زد. به امید اینکه این سایت تعطیل نشود.
    بدرود!

  • حسین ورسی ۱۳۸۷ چهارشنبه ۱۴ حوت

    سلام ودرود خدمت دست اندر کاران سایت جمهوری سکوت!
    نوشته به یقین جالب بودای عزیزرا سر فرصت میخوانم چون نوشته های بودا باید به دقت خوانده شود.اما حضور سایت جمهوری سکوت را به همه دست اندر کاران این سایت تبریک میگویم. آرزو مینمایم که این سایت بتواند درد محرومان تاریخ افغانستان را به خوبی بازتاب بدهد.این نام،اسم با مسمای می باشد، همینکه در تارنمای اینتر نت چهره گشود خود فریاد بلندی بوده که در شکستاندن قرن ها سکوت جامعه، نقش مهمی بازی خواهد کرد.
    سبز وکامگار باشید.

  • سهراب ۱۳۸۷ چهارشنبه ۱۴ حوت

    به نوبه خود تولد سایت جمهوری سکوت را به اعضای جامعه فرهنگی افغانستان و بخصوص تبعیدیان جمهوری سکوت تبریک می گویم . امید است که در رساندن صدای ستمدیدگان موفقیت آمیز عمل نماید. سپاس

  • ازره ۱۳۸۷ چهارشنبه ۱۴ حوت

    سلام دوستان گرامی.

    نخست از همه سایت جالب و زیبا جمهوری سکوت را برای همه شما بخصوص برای دست اندر کاران اش تبریک گفته و از زحمت های که میکشد سپاس گزاری میکنم.

    باید مسل همیشه گفت، اگر ستاره ها در اختیار من میبود / با ستاره ها در اسمان مینوشتم اسد جان زنده باد. مقاله های شما واقعآ ناب است.

  • zahida ۱۳۸۷ چهارشنبه ۱۴ حوت

    I would like to congratulate all those who are working behind this pretty website, this is really well designed and I really enjoyed Reading Mr Asad Buda's Article, It really Makes sence, First when I saw the Name, Republic Silence I thought why this name, and when I read the article about republic of silence it really makes sence, its something which people in afghanistan hardly can understand.anyway wish you a very good luck

  • عیسی امیدی ۱۳۸۷ سه شنبه ۱۳ حوت

    سلام !
    اسد جان خیلی جالب بود موفق باش

  • محمدحسین فیاض ۱۳۸۷ سه شنبه ۱۳ حوت

    با سلام خدمت دست اندرکاران سايت، تولد اين سايت که نام جالب هم دارد را به جامعه فرهنگي کشور تبريک مي گويم و اميدوارم که همه از جمهوري سکوت عبور نموده به جمهوري فرياد برسيم.

  • نظر خود را برای ما ارسال نمائید...

    • نام:
    • ایمیل:
    • وب سايت / وبلاگ:
    • نظر:
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: