قطعهی در بارة عکس ها(2):
هر عکسي ردـنشانِ زندگي است و با تامل در آن ميتوان به دريافتِ عيني و انضمامي از تاريخ دست يافت. اگر بخواهيم دگرگونيهاي تاريخي را به صورت انضمامي مطالعه کنيم، يکی از میان¬جیهایی که حرکت از جمع گرایی به فردگرایی را درک پذیر یم سازد، عکسهاست.

اسد بودا
در قطعهي پيشين يادآورشديم که با در کنارِ هم چيدنِ عکسهايی تان میتوان، تاريخِ بصریای رسم کرد که در آن، زمان، اين بنپارِ ناديدنیِ و ساحتِ پنهانِ هستیِ تان، آشکارا ديده میشود. عکسها به ماترياليستيترين وجه دوران های لحظههايِ گمشدهی زندگی را به صورت تکهتکه و «نا- اين همان»، و آنگونه که هست، به نمايش میگذارند. اگر عکس، تصوير ماترياليستی زندگی است در واقع نوعي بيانِ است، در اين صورت با در کنار هم چيدنِ عکسها نه تنها ميتوان زمانِ از دسترفته را ديد، بلکه ميتوان تحولاتِ تاريخي و فراز و نشيبهای زندگی را نيز توضيح داد. عکسها، ميانجيهای هستند که ما را قادر میسازند، دگرگونی شيوههای زندگيای آدميان را مطالعه کنيم. هر عکسي ديالکتيکِ غيبت و حضور است و همان گونه که لحظهها را نشان میدهد، زوال و فنا را به نمايش ميگذارند. زندگي، لحظههاي گذاران است؛ لحظههايِ که تنها بخشي بسيارِ اندکِ آنــ اگر خيلي تلخ و يا بسيار شيرين باشد ـ، به تصوير ماندگار بدل ميشوند. اگر عکسهای قديم را در کنار عکسهای کنونی قرار دهيد به خوبی در مييابيد که دنيای ما تغيير کرده است. انسانهای امروز دلتنگتر و تنهاتر از انسان های ديروز به نظر ميرسند و دوست دارند تک و تنها در کنار تکدرختی بايستند و يا با حسرتِ تمام لحظاتِ غمناک و اندوهبار غروب را که چيزي تکههاي پيوسته رو به زوالِ زندگي نيستند، به تماشا بنشينند. آن کسي که غريبانه به خورشيد در حالِ غروب خيره ميشود، سوگوار فنايِ زندگي و عزادارِ لحظه های از دست داده ی است که هرگز بر نمی گردند؛ زيرا خورشيد فردايِ آنروز بر ميگردد، تنها اتفاقي که افتاده آن است که يکروز از زندگياي ما را با خود برده است و ديگر به ما پس نميدهد. بنابراين خطا نخواهد بود اگر بگوييم، هر عکسي ردـنشانِ زندگي است و با تامل در آن ميتوان به دريافتِ عيني و انضمامي از تاريخ دست يافت. اگر بخواهيم دگرگونيهاي تاريخي را به صورت انضمامي مطالعه کنيم، يکی از میانجیهایی که حرکت از جمع گرایی به فردگرایی را درک پذیر یم سازد، عکسهاست. يک عکسِ بسيار قدیمی توسطِ خبرنگارانِ انگلیسی از مردمان بهسود گرفته شد که اگر آنرا در کنار عکس های امروز قرار دهیم، نخستین چیزی که به آن پی میبریم فردی شدن وضعیتِ حاضر و زوال زندگی جمعی است. صاحبانِ اين عکس اکنون حضور ندارند و روشن نيست در سالهاي قتلِ عام به کدام سرنوشت گرفتار آمدند؛ آيا آنها کشتهشدند، آواره شدند و يا به حيثِ برده به فروش رفتند، اما به هرحال زوالِ زندگیِجمعي را به درستي میتوان از رویِ زوال صمیمیتِ این عکس، توضیح داد. کلمات چندان چيزي در بارهي عکس نميتوانند بدهند. عکس، خودش خودش را توضيح ميدهد و به زبانِ خودش زوالِ زندگي را روايت ميکند. در حالِ حاضر ما فقط به خود ميانديشيم و ديگر هرگز آن قدر صمیمی نیستیم که کوچک و بزرگ، پير و جوان و سوار و پیاده در کنار هم جمع شویم و به نگاهِ ساکت و سردِ دوربین خیره شویم تا دوربين پس از بیش از صدسال ما را در کنار هم نشان دهد. هرچند نگريستن به اين عکس ممکن است براي ما غربتزا باشد، اما يقينا صاحبانِ اين عکس کمتر غمناکبوده اند، زيرا آن زمان قتلِ عام اتفاق نيافتاده بود. اما ديري نپاييد که همه چيز تغيير کرد و بيسابقهترين قتلِ عام در حوزهي تمدنِ فارسيـاسلامي، رخ داد و همهچيز تباه شد. ديگر از آن کلاه "مغولی" که دستِ کم هفت قرن در حوزهي تمدنِ اسلاميـبودايي، نمادِ زیبایی شناختی به شمار می رفت خبری نیست، اصلا دیگر آن کلاه زیبا به نظر نمی رسد. قصه ی "مغول دختر"، نه تنها ما را به وجد نمی آورد، بلکه براي حتي فهمپذير نيست. اکنون ما رمان های بلند می خوانیم، فیلم های سینمایی میبینیم و در يک کلام از قصه که جز تجربه ی زیسته ی زندگی چیزی دیگر نبود، کاملا فاصله گرفته ایم . آیا نمی زوال همستگياي جمعي و زندگی پیوسته د رحالِ فرسایش را با این عکس دستهجمعياي به جا مانده از مردم بهسود قرائت کرد؟ یقینا می توان قرائت کرد و حتی ميتوان در آن تاریخ را "دید" اگر چشمِ بینا و قلبِ اندیشا داشته باشیم.