۱۳۸۸ پنج شنبه ۱۳ حوت
دیالکتیک جهل وجور

دیالکتیک جهل وجور

مردم هنوز وسعتی به اندازۀ رد پائی در کوره راه دارد. اندیشه های محوریت قبیله ونفی دیگرانی که خارج از قبیله اند و تقدس خان قبیله، ارزش پیره مردان و نفی عقل وشخصیت افراد غیر مسن، محوریت مردانگی! به جای انسان ونفی انسانیت، تقدس انواع مشخص یونیفورم ولباس وظاهر افراد و...

 

درافغانستان چیزی بیش از یک دیالکتیک نمی توان یافت. دیالکتیکی که اینجا از آن به نام دیالکتیک جور وجهل یاد شده است همان دیالکتیکی است که به تنهائی در افغانستان وجود دارد. ممکن است این نوع از دیالکتیک در بسیاری از جوامع دیگر نیز وجود داشته باشد ولی حرف ما این نیست. حرف ما عبارت از این است که در افغانستان بجز همین "دیالکتیک جور و جهل" چیز دیگری وجود ندارد، نه اینکه این دیالکتیک در جوامع دیگری وجود ندارد. افغانستان طی عمر تاریخی دویست وسی ساله ای که دارد به غیر از این دیالکتیک چیز دیگری را تجربه نکرده است. دویست وسی سال می گویم زیرا همین مدت است که این کشور به افغانستان مسمی شده است ورنه افغانستان باستانی وجود ندارد، الا اینکه جهانی را با عمر بیش از این انکار کنیم و باستان مان فقط همین اندازه عمر داشته باشد.

یک طرف قضیه عبارت از جهل عمومی است که بر تاریخ وجامعه حاکمیت داشته است و درک مردم از زندگی وسعتی به اندازۀ رخت خواب شان داشته است. این مسأله اکنون نیز به همین صورت عینیت دارد وبه نظر می رسد به این زودی ها امکان ازبین رفتن آن نیز وجود نخواهد داشت. هم اکنون نیز می توان به راحتی دریافت که درک مردم هنوز وسعتی به اندازۀ رد پائی در کوره راه دارد. اندیشه های محوریت قبیله ونفی دیگرانی که خارج از قبیله اند و تقدس خان قبیله، ارزش پیره مردان و نفی عقل وشخصیت افراد غیر مسن، محوریت مردانگی! به جای انسان ونفی انسانیت، تقدس انواع مشخص یونیفورم ولباس وظاهر افراد و... مسائلی اند که از همینجا ناشی می شود. هنوز افراد این جامعه به این درک نرسیده اند که بدانند درک انسان بستگی به سن انسان ندارد، زیرا کسانی زیادی بوده اند که سن بسیار بالائی مثلاً صد سال وصدو بیست وسال وبیش ازاین داشته اند ولی درکی به اندازۀ حفرۀ بینی خودشان نداشته وچه بسا کسانی که به قول معروف حرفهایی پیش از سن شان گفته اند وحر فهای درستی نیز گفته اند واینها بیش از سن شان می دانسته اند و پیش از سن شان کار های بسیار بزرگ وحتی غیر قابل تصوری انجام داده اند.

این همه به رغم این است که ما ضرب المثل بسیار ساده وعامیانه ای داریم به این مضمون که "عقل هفت سالگی وهفتاد سالگی ندارد." درحالیکه به سادگی آب خوردن می توان دریافت درک انسان غیر از سن انسان است، اما هیچ وقت نگاه عمومی به درک، این گونه نبوده است. در درک عمومی از آگاهی، آگاهی داشتن به طور انحصاری در اختیار افرادی است که به قول معروف بزرگ! اند. یعنی سن شان بالاتر ازدیگران است. (منظور ما از بزرگی ان چیزی نیست که دراسلام هست، بلکه آن چیزی است که در جامعۀ ما دیده میشود، فرقی نمی کند به چه نام وزیر چه پوششی.)

نوع نگاهی که دانش یا معرفت را وآگاهی را به سن انسان وابسته می کند، خود به خود هر نوع درکی را که متعلق به انسان وویژۀ انسان باشد نفی می کند؛ زیرا درکی که انسان را از سایر حیوانات متمایز میکند در گرو سن انسان نیست وسن انسان نیز نیست. یا حتی چیز دیگری که به صورت مطلق به سن انسان وابستگی داشته باشد. نظری که این مساله را درست حلوه می دهد، به نفی آگاهی ویژۀ انسان منجر میشود، اما، فقط به نفی آگاهی ویا درک مستقل از سن انسان منجر نمی شود، بلکه، از آنجائیکه جامعۀ ما جامعۀ مذهبی است که اعتقادات مشخصی را در مورد ارزش افراد با کرامت ودانشمند دارد، این مسالۀ وابستگی دانش به سن، کرامت را نیز به سن انسان وابسته می کند. از آنجائیکه افرادی متقی وبا کرامت تلقی می شوند که دانش وآگاهی داشته باشند، و از سوی دیگر افراد دانشمند معمولاً افراد مسن اند، بناءً همین افراد مسن به هر صورت وبدون هیچ دلیل دیگری، افراد متقی نیز پنداشته خواهند شد که نتیجۀ حتمی آن قربانی شدن نفس تقوا است، زیرا تقوا، آنگونه که اسلام مطرح کرده است ومی خواهد تقوا آنگونه باشد، بستگی به سن انسان ندارد و تقوا ویژۀ هر فرد با تقوائی است. علی رغم این مشکلات، وابستگی دانش به سن وسال انسانها نوعی تقدس برای سن وسال می آفریند وافراد مسن تر مقدس تر تلقی خواهند شد، زیرا، دانش به خودی خود مقدس است و از آنجائیکه افراد مسن طبق این نگرش این چیز مقدس را دارند، حاوی شئ مقدس میشوند و به دلیل این مالکیت شان بر شئ مقدس، خود نیز تقدس می یابند.

با قربانی شدن دانش به پای سن آدمها، ونیز تقوا؛ دیگر چیزی به نام وجه امتیاز انسان از حیوان باقی نمی ماند. درعین حال، با این کار وضعیت عمومی جهل همگانی پدید می آید که با تقدسهای نا مقدس پشتیبانی میشود. این جهل معمولاً اکثریت توده را فرا میگیرد، نه بطور مطلق همۀ افرادی را که در جامعه زیست می کنند. افرادی، دراین صورت، وجود خواهند داشت که گرفتار این جهل همگانی نمی شوند. این افراد، با فراگیر شدن جهل زمینه رابرای عملکرد آزادانه شان مطابق تمایلات خود مساعد می یابند و عموم مردم را آنگونه که می خواهند ونیاز دارند مدیریت می کنند. به راه های می برند که به نفع این گروه اندکِ رهائی یافته از چنگ وضعیت جهل عمومی است، نه به راه ها و یا به سمتی که به نفع عموم مردم باشد. عموم مردم نیز از آنجا که گرفتار جهل اند به این مسأله که بر طبق منافع افراد خاص رانده ومدیریت می شوند پی نخواهند برد. در این صورت در کار آن یک عدۀ اندک خللی پدید نمی آید.

دراین صورت دوگروه خلاف هم شکل میگیرد که منافع جدای از هم دارند. منافع این دوگروه قابل جمع نیستند و به همین دلیل هیچ توجیهی بخاطر همدلی میان این دو گروه وجود نخواهد داشت. با اختلاف منافع و دسترسی یک گروه اقلیت به امکانات برای مدیریت منابع به منظور رسیدن به منافع گروه خودی شان و محرومیت گروه دیگر ازاین امکانات حالتی پدید خواهد آمد که در آن، عدۀ اندک دیگران را برخلاف میل آنها وادار کنند تا کارهایی را انجام بدهند وراه هایی را بروند که خود نیازی به رفتن در آن راه ها وانجام آن کار ها ندارند و هیچ نوع نفعی نیز برای آنها ندارد. دراینجا همان حالت جوری پدید می آید که، عبارت است از حالتی که عدۀ به زور، یا به تزویر و یا به قدرت زر به کاری وادار شوند که آن کار به خودی خود، به هیچ صورت بدرد شان نمی خورد وهیچ ضرورتی برای آنها ندارد.

اینجاست که دیالکتیک جور وجهل برای ما هویدا می شود. شکل دیالکتیک به این صورت است که هرجائیکه جهلی وجود داشته باشد در آنجا جبراً جوری پدید خواهد آمد. زیرا یک عده ای در حالت جهل عمومی هستند که گرفتار جهل عمومی نمی شوند و تضاد منافع که طبعاً وجود خواهد داشت باعث می شود این گروه اندک به مدیریت منابع به نفع خود روی بیاورند و منابع را خلاف میل اکثریت افراد جامعه در جهت مطلوب برای خود مدیریت کنند. این همان حالت جوری است که با جهل همبستگی تقریباً ذاتیِّ دارد. این عبارت است از دیالکتیک جور وجهل.

مثالهای زندۀ آنرا می توان در همکاری عدۀ با دولت وعدۀ دیگر با طالبان والقاعده، ویا شرکت عموم مردم در انواع مشخص ومختلفی از جهاد ویا جنگ دانست. نیز میتوان جهت گیری های مردمی را در انتخابات مثال مهمی برای آن دانست بی آنکه دلیل اشتراک مردم را در انتخابات و یا جهتگیری های انتخاباتی بخواهیم لحاظ کنیم. در تمام اینها، چه همکاری با طالبان والقاعده وچه دولت، یا شرکت در انتخابات ویا جهاد و یا هر نوع جنگی، عامل مهمی را که می توان یافت، عبارت ازاین است که عده ای همۀ مردم را مدیریت می کنند و آنهم آنگونه که خود می خواهند وبه نفع خود شان می بینند وعموم مردم هیچ دلیل مشخصی بجز دلایلی که از جاهای دیگری سرچشمه می گیرد ندارند. اینجا آن نا آگاهی عمومی مشهود است که زمینه ساز جور نیز هست.

در افغانستان به صورت مشخص این دیالکتیک را می توان در دو قرن ونیم اخیر یافت. دو ونیم قرنی که جهل زمینه را برای جور مساعد کرده است وآن عدۀ اقلیت با استفاده از این جهل عمومی دست به هر کاری زده اند و توجیهاتی را نیز درست کرده اند، که حکایت از جهل عمومی نسبت به قضایا وشرایط دارد. به همین دلیل براحتی نسبت به این توجیهات تمکین کرده اند وتوجیهات را منطقی ومفید! قلمداد کرده اند.

نمونه های آن کشتار های عمومی است که با توجیهاتی از نوع تقدس قبیله، تقدس شخص ظل الله، تقدس ریش وامثال آن صورت گرفته است و دراین مدت کوتاه اخیر تاریخ افغانستان یا در طول تاریخ افغانستان الحمد الله از این نوع مسائل کم نداریم. از لحاظ داشتن الگوهای چنین فاجعه هایی کشور ما غنی ترین کشور جهان شاید به شمار برود. درحدی که حتی افسانه های دنیای مدرن ما! عبارت است از قصص قتل عام های که دراین نزدیکی ها اتفاق افتاده است!. ما، همین ها را با افتخارات بی شمار، هر جا مانند نُقل بادامی نَقل می کنیم. دیگران زیر لب به جهل ما می خندند وتمسخر می زنند و ما فکر می کنیم به ما جایزۀ شاد باش می دهند. ما از نیشخند دیگران احساس افتخار می کنیم وبه خود می بالیم، بی آنکه بدانیم اینها افتخار نیست، بلکه باعث خجالت است. دیگران مسخره مان می کنند وما نمی دانیم؛ زیرا نمی دانیم.

مگر جهل چیزی به غیر ازاین است که دیگران مسخره مان کنند وما آنرا افتخارات بزرگی برای خود لحاظ کنیم؟ به نظر ما لا اقل همین است جهل مرکب!.

دیالکتیک جور وجهل درافغانستان مثالهای بی شماری دارد، اما، مجال آوردن همه دراین مقال نیست، زیرا اینجا باید اصل "تحریر به اختصار" را رعایت کنم.

نویسنده : قدرت برومند نظرات : 0
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: