«ما مردم»، بعد از پانزده سال
زمان، مورد سوگند خدا، تمثیل باور ما به خداست. خدا را در زمان میبینیم و بزرگترین جلوهی خدا در زمان آشکار میشود. خدا در حصر نمیآید، همچنانکه زمان در حصر نمیآید. خدا در بند نمیافتد هم چنانکه زمان در بند نمیافتد.... و این است که زمان، بعد از پانزده شانزده سال، «ما مردم» را از کجا به کجا کشانده است!
هوای کابل ابری است، اما دلگرفته. باران نمیبارد. شب باریده است و دل آسمان سبک شده است. امروز کارهای زیادی داریم که باید انجام دهیم. باید اسناد مسافرت را آماده کنیم و لوازم و تدارکات را نیز دم دست بگذاریم. بچهها هیجان دارند. آنها هفت هشت ماه است که برای این لحظهها شمارش کرده اند. هزاران قطعه عکس گرفتند. از هر گوشهی این شهر و از هر چیزی که در کادر کامرهی شان جا میگرفت. استاد مسافر در هر هفته یک بار نزد شان میآمد و کارهای شان را ارزیابی میکرد و تکنیکهای تازهای را یاد شان میداد. اینک همه، ده نفر، عکاسان خوبی شده اند. از مجموعهی عکسهای شان صدها قطعه تا کنون در سایت مشترک گذاشته شده و مورد ارزیابی و نقد قرار گرفته است. از میان این عکسها باز هم بهترینهای شان گزینش میشود و قرار است در یک نمایشگاه بزرگ عکاسی در فیلادیلفیا و بعد هم در کابل به نمایش گذاشته شوند.
اسم پروژه، «ما مردم» بود. اسم زیبایی بود که به ابتکار نسیم فکرت و ذهن هنرمند و حساس او طراحی شده بود. گفته میشد از کادر دوربین به مردم در امریکا و افغانستان نگاه شود و بعد با هم در یک مقایسه گذاشته شود که قرن بیست و یکم از این تا آن گوشهی جهان چه شباهتها و فرقهایی را میان آدمها کشیده است. آنانی که در عقب لینز دوربینها تصویرگر «ما مردم» بودند از لیسه معرفت ده نفر، و از مکتب قانون اساسی فیلادیلفیا نیز ده نفر اند. من عکاس نیستم و دید هنری نیز ندارم. اما از دیدن برخی عکسهایی که توسط این هنرمندان تازهپا گرفته شده اند، واقعاً به هیجان میآیم. از روزی که خود شان شروع کنند به نوشتن و گذاشتن یادداشتهای شان روی این صفحه، شاید عکسهایی را نیز هدیه کنند که اینجا گذاشته شود. هر عکسی در نمایشگاه با توضیحی همراه خواهد بود که برای تماشاگران از «ما مردم» حکایتی داشته باشد.
***
اما امروز، من یاد زمان دیگری افتاده ام. پانزده شانزده سال پیش از امروز. آن وقتها هم زمستان و بهار و تابستان و خزان یکی پشت هم میآمدند و میرفتند. اما لحظهها خیلی سنگینتر و گامها خیلی کندتر و نفسها خیلی تندتر میزد. آن زمان حسرتی داشتیم که اکنون وقتی به یاد آن میافتم اعجاز بزرگ و حیرتانگیز خدا را میبینم: حسرت داشتیم که یک بار، فقط یک بار بعد از چند ماه، کسی بیاید و اسمش خبرنگار باشد، فرقی نمیکند از کجا و مربوط کدام آژانس، فقط بیاید و یک بار نزد «بابه» برود و از او بشنود که ما چه مظلوم و بیپناه گیر افتاده ایم و دیگران چه ظالم و بیپروا بر ما ستم میکنند. وقتی چنین کسی میآمد، دل ما باغ باغ میشد که حالا یک دریچهای باز شد و کسی در این گوشه و آن گوشهی دنیا شنید که ما چه حال و وضعی داریم.
اما اینک این حسرت، چگونه تبدیل شده است و دریچهای نه، دریچههایی بیشمار باز شده اند که «ما مردم» را به آن سوی دنیا، به هر سوی دنیا، وصل میکنند و همه روزه صدها و هزاران انسان از گوشه و کنار دنیا چشم باز میکنند و میبینند و با هیجان میخواهند بدانند که ما کی هستیم و چه میکنیم و چه میخواهیم. ... این همان نکتهایست که به طور مداوم با بچهها نیز میگویم.
تغییر همین است. اینها را من اعجاز خدا میدانم، اما نه از آن اعجازی که اتفاق افتیدنش استثنا باشد و آدمها به ندرت شاهدش شوند. از آن اعجازی که هر لحظه اتفاق میافتد و فقط کافیست ما چشمی باز کنیم و آن را ببینیم و باور کنیم. فکر کنیم پردهها از کجا تا کجا کنار رفته اند. فکر کنیم چه دستان هنرمندی از هر گوشهی دنیا و در هر بخشی مصروف اند تا تصویر فردای بهتر این مُلک را بنویسند. از امریکا تا اروپا و هر کشور آسیایی دیگر، هزاران و هزاران گام در حرکت اند تا پیامی را از دل خستهای به دل پرنشاطی انتقال دهند و انسانها را بدون اینکه در حوزههای کوچک شقه شقه شوند به داد بطلبند و دستان آنها را روی دستان خود بگذارند و روی قلب خود بگذارند و بعد شمارش تپشهای قلب خود را با آنها قسمت کنند.
***
گاهی با خود فکر میکنم که زمان چه شگفتیهایی در چنته دارد که ما از آن بیخبر بوده ایم. زمان، در حصر هیچ مستبد و دیکتاتور و قلدر و شیادی نیست. زمان فرصتی برای همه است، اما مستبدان و دیکتاتوران و قلدران و شیادان با چنبر غاصبانه بر زمان، دیگران را نسبت به زمان بیباور و بیایمان میسازند و انسانها را به جایی میکشانند که از یاد ببرند که خدا به زمان سوگند یاد کرده بود! سوگند خدا، یعنی چه؟ ... ما به خدا سوگند یاد میکنیم و او به زمان! همچنانکه ما به خدا سوگند یاد میکنیم و او به قلم و به آنچه مینویسند. ما به خدا سوگند یاد میکنیم و او به شکافته شدن سینهی شب، و به صبح وقتی نفس نفس میزند، و به آسمان و به باران و به درخت و به زیتون!
زمان، مورد سوگند خدا، تمثیل باور ما به خداست. خدا را در زمان میبینیم و بزرگترین جلوهی خدا در زمان آشکار میشود. خدا در حصر نمیآید، همچنانکه زمان در حصر نمیآید. خدا در بند نمیافتد هم چنانکه زمان در بند نمیافتد.... و این است که زمان، بعد از پانزده شانزده سال، «ما مردم» را از کجا به کجا کشانده است!
***
این روزها، باز هم به یاد «او» میافتیم. همه با هم. او کسی دیگر بود که در زمانی دیگر میزیست. حسرتهای تاریخ ما همه در کام او، در چین پیشانی او، و در نگاههای عمیق و نافذ او گره خورده بود. این روزها وقتی یاد او میافتیم برای خود فرصتی مییابیم که از او یاد بگیریم و بیاموزیم.
امروز 15 حوت است. پانزده شانزده سال پیش، در 15 حوت آن حملات بزرگ و بیوقفهی سه روزه شروع شد. یاد پیام آزادبیگ و ترجمان خالد میافتم که مسعود گفته است: سه روز حمله میکنیم، حملهی آخر و سرنوشتساز. اگر در این سه روز همه چیز تصفیه شد، خوب، در غیر آن مزاری هر چه بخواهد قبول میکنم!! و آزادبیگ در حضور همه، خطاب به بابه، میگفت: شما خود را برای یک کربلای دیگر آماده بسازید! ... و او میگفت: تسلیم نشوید که این ذلت است....!
***
آن زمان، زمان بدی بود. درست در همین روزهای نیمهی ماه حوت. زمان گذشته است، اما حرفهای زمان مانده است. قومایی داشتم که خیلی پخته میگفت: «موره روزایشی، مومنه نامایشی»! و راست میگفت: روزها میروند و نامها میمانند. امروز نامهایند که مانده اند. نمیدانم اگر «او» نمیرفت، چند روز دیگر میماند و چه کارهای دیگر میکرد؟ ... هیچ نمیدانم، اما میدانم که اگر او رفت با نام رفت و اگر میماند باز هم با نام میماند. این را با مرور زندگیش و با مرور خاطرههایش میدانم. شاید مثل ما نمیبود که ماندن شان تلک گردن ما شده است.... شاید مثل ما نمیبود که امروز، به هر کسی جفا کرده ایم و با او هم جفا میکنیم. با نام او، با یاد او، با خاطرههای او... شاید مثل ما نمیبود که از خون و عاطفهی مردم به نان و نامی نگاه کند و دیگر هیچ! ....
15 و 16 و 17 حوت، سه روز، سختترین روزهای کابل و سختترین روزهای بابه و «ما مردم» در کابل بود.... بااینهم، باید با خود فکر کنیم و بیندیشیم که کدام روز است که سخت نباشد و کدام روز است که تکرار حوت نباشد؟ همچنانکه کدام روز است که تکرار عاشورا نباشد و تکرار پیامی که از دل انسانی بر میخیزد و در حسرت مخاطبی سرگردان میشود...
پل خشک، 15 حوت 1388