۱۳۸۸ شنبه ۱۵ حوت
«ما مردم»، بعد از پانزده سال

«ما مردم»، بعد از پانزده سال

زمان، مورد سوگند خدا، تمثیل باور ما به خداست. خدا را در زمان می‌بینیم و بزرگ‌ترین جلوه‌ی خدا در زمان آشکار می‌شود. خدا در حصر نمی‌آید، همچنانکه زمان در حصر نمی‌آید. خدا در بند نمی‌افتد هم چنانکه زمان در بند نمی‌افتد.... و این است که زمان، بعد از پانزده شانزده سال، «ما مردم» را از کجا به کجا کشانده است!

 

هوای کابل ابری است، اما دلگرفته. باران نمی‌بارد. شب باریده است و دل آسمان سبک شده است. امروز کارهای زیادی داریم که باید انجام دهیم. باید اسناد مسافرت را آماده کنیم و لوازم و تدارکات را نیز دم دست بگذاریم. بچه‌ها هیجان دارند. آنها هفت هشت ماه است که برای این لحظه‌ها شمارش کرده اند. هزاران قطعه عکس گرفتند. از هر گوشه‌ی این شهر و از هر چیزی که در کادر کامره‌ی شان جا می‌گرفت. استاد مسافر در هر هفته یک بار نزد شان می‌آمد و کارهای شان را ارزیابی می‌کرد و تکنیک‌های تازه‌ای را یاد شان می‌داد. اینک همه، ده نفر، عکاسان خوبی شده اند. از مجموعه‌ی عکس‌های شان صدها قطعه تا کنون در سایت مشترک گذاشته شده و مورد ارزیابی و نقد قرار گرفته است. از میان این عکس‌ها باز هم بهترین‌های شان گزینش می‌شود و قرار است در یک نمایشگاه بزرگ عکاسی در فیلادیلفیا و بعد هم در کابل به نمایش گذاشته شوند.

اسم پروژه، «ما مردم» بود. اسم زیبایی بود که به ابتکار نسیم فکرت و ذهن هنرمند و حساس او طراحی شده بود. گفته می‌شد از کادر دوربین به مردم در امریکا و افغانستان نگاه شود و بعد با هم در یک مقایسه گذاشته شود که قرن بیست و یکم از این تا آن گوشه‌ی جهان چه شباهت‌ها و فرق‌هایی را میان آدم‌ها کشیده است. آنانی که در عقب لینز دوربین‌ها تصویرگر «ما مردم» ‌بودند از لیسه معرفت ده نفر، و از مکتب قانون اساسی فیلادیلفیا نیز ده نفر اند. من عکاس نیستم و دید هنری نیز ندارم. اما از دیدن برخی عکس‌هایی که توسط این هنرمندان تازه‌پا گرفته شده اند، واقعاً به هیجان می‌آیم. از روزی که خود شان شروع کنند به نوشتن و گذاشتن یادداشت‌های شان روی این صفحه، شاید عکس‌هایی را نیز هدیه کنند که اینجا گذاشته شود. هر عکسی در نمایشگاه با توضیحی همراه خواهد بود که برای تماشاگران از «ما مردم» حکایتی داشته باشد.

***

اما امروز، من یاد زمان دیگری افتاده ام. پانزده شانزده سال پیش از امروز. آن وقت‌ها هم زمستان و بهار و تابستان و خزان یکی پشت هم می‌آمدند و می‌رفتند. اما لحظه‌ها خیلی سنگین‌تر و گام‌ها خیلی کندتر و نفس‌ها خیلی تندتر می‌زد. آن زمان حسرتی داشتیم که اکنون وقتی به یاد آن می‌افتم اعجاز بزرگ و حیرت‌انگیز خدا را می‌بینم: حسرت داشتیم که یک بار، فقط یک بار بعد از چند ماه، کسی بیاید و اسمش خبرنگار باشد، فرقی نمی‌کند از کجا و مربوط کدام آژانس، فقط بیاید و یک بار نزد «بابه» برود و از او بشنود که ما چه مظلوم و بی‌پناه گیر افتاده ایم و دیگران چه ظالم و بی‌پروا بر ما ستم می‌کنند. وقتی چنین کسی می‌آمد، دل ما باغ باغ می‌شد که حالا یک دریچه‌ای باز شد و کسی در این گوشه و آن گوشه‌ی دنیا شنید که ما چه حال و وضعی داریم.

اما اینک این حسرت، چگونه تبدیل شده است و دریچه‌ای نه، دریچه‌هایی بی‌شمار باز شده اند که «ما مردم» را به آن سوی دنیا، به هر سوی دنیا، وصل می‌کنند و همه روزه صدها و هزاران انسان از گوشه و کنار دنیا چشم باز می‌کنند و می‌بینند و با هیجان می‌خواهند بدانند که ما کی هستیم و چه می‌کنیم و چه می‌خواهیم. ... این همان نکته‌‌ایست که به طور مداوم با بچه‌ها نیز می‌گویم.

تغییر همین است. اینها را من اعجاز خدا می‌دانم، اما نه از آن اعجازی که اتفاق افتیدنش استثنا باشد و آدم‌ها به ندرت شاهدش شوند. از آن اعجازی که هر لحظه اتفاق می‌افتد و فقط کافیست ما چشمی باز کنیم و آن را ببینیم و باور کنیم. فکر کنیم پرده‌ها از کجا تا کجا کنار رفته اند. فکر کنیم چه دستان هنرمندی از هر گوشه‌ی دنیا و در هر بخشی مصروف اند تا تصویر فردای بهتر این مُلک را بنویسند. از امریکا تا اروپا و هر کشور آسیایی دیگر، هزاران و هزاران گام در حرکت اند تا پیامی را از دل خسته‌ای به دل پرنشاطی انتقال دهند و انسان‌ها را بدون اینکه در حوزه‌های کوچک شقه شقه شوند به داد بطلبند و دستان آنها را روی دستان خود بگذارند و روی قلب خود بگذارند و بعد شمارش تپش‌های قلب خود را با آنها قسمت کنند.

***

گاهی با خود فکر می‌کنم که زمان چه شگفتی‌هایی در چنته دارد که ما از آن بی‌خبر بوده ایم. زمان، در حصر هیچ مستبد و دیکتاتور و قلدر و شیادی نیست. زمان فرصتی برای همه است، اما مستبدان و دیکتاتوران و قلدران و شیادان با چنبر غاصبانه بر زمان، دیگران را نسبت به زمان بی‌باور و بی‌ایمان می‌سازند و انسان‌ها را به جایی می‌کشانند که از یاد ببرند که خدا به زمان سوگند یاد کرده بود! سوگند خدا، یعنی چه؟ ... ما به خدا سوگند یاد می‌کنیم و او به زمان! همچنانکه ما به خدا سوگند یاد می‌کنیم و او به قلم و به آنچه می‌نویسند. ما به خدا سوگند یاد می‌کنیم و او به شکافته شدن سینه‌ی شب، و به صبح وقتی نفس نفس می‌زند، و به آسمان و به باران و به درخت و به زیتون!

زمان، مورد سوگند خدا، تمثیل باور ما به خداست. خدا را در زمان می‌بینیم و بزرگ‌ترین جلوه‌ی خدا در زمان آشکار می‌شود. خدا در حصر نمی‌آید، همچنانکه زمان در حصر نمی‌آید. خدا در بند نمی‌افتد هم چنانکه زمان در بند نمی‌افتد.... و این است که زمان، بعد از پانزده شانزده سال، «ما مردم» را از کجا به کجا کشانده است!

***

این روزها، باز هم به یاد «او» می‌افتیم. همه با هم. او کسی دیگر بود که در زمانی دیگر می‌زیست. حسرت‌های تاریخ ما همه در کام او، در چین پیشانی او، و در نگاه‌های عمیق و نافذ او گره خورده بود. این روزها وقتی یاد او می‌افتیم برای خود فرصتی می‌یابیم که از او یاد بگیریم و بیاموزیم.

امروز 15 حوت است. پانزده شانزده سال پیش، در 15 حوت آن حملات بزرگ و بی‌وقفه‌ی سه روزه شروع شد. یاد پیام آزادبیگ و ترجمان خالد می‌افتم که مسعود گفته است: سه روز حمله می‌کنیم، حمله‌ی آخر و سرنوشت‌ساز. اگر در این سه روز همه چیز تصفیه شد، خوب، در غیر آن مزاری هر چه بخواهد قبول می‌کنم!! و آزادبیگ در حضور همه، خطاب به بابه، می‌گفت: شما خود را برای یک کربلای دیگر آماده بسازید! ... و او می‌گفت: تسلیم نشوید که این ذلت است....!

***

آن زمان، زمان بدی بود. درست در همین روزهای نیمه‌ی ماه حوت. زمان گذشته است، اما حرف‌های زمان مانده است. قومایی داشتم که خیلی پخته می‌گفت: «موره روزای‌شی، مومنه نامای‌شی»! و راست می‌گفت: روزها می‌روند و نام‌ها می‌مانند. امروز نام‌هایند که مانده اند. نمی‌دانم اگر «او» نمی‌رفت، چند روز دیگر می‌ماند و چه کارهای دیگر می‌کرد؟ ... هیچ نمی‌دانم، اما می‌دانم که اگر او رفت با نام رفت و اگر می‌ماند باز هم با نام می‌ماند. این را با مرور زندگیش و با مرور خاطره‌هایش می‌دانم. شاید مثل ما نمی‌بود که ماندن شان تلک گردن ما شده است.... شاید مثل ما نمی‌بود که امروز، به هر کسی جفا کرده ایم و با او هم جفا می‌کنیم. با نام او، با یاد او، با خاطره‌های او... شاید مثل ما نمی‌بود که از خون و عاطفه‌ی مردم به نان و نامی نگاه کند و دیگر هیچ! ....

15 و 16 و 17 حوت، سه روز، سخت‌ترین روزهای کابل و سخت‌ترین روزهای بابه و «ما مردم» در کابل بود.... بااینهم، باید با خود فکر کنیم و بیندیشیم که کدام روز است که سخت نباشد و کدام روز است که تکرار حوت نباشد؟ همچنانکه کدام روز است که تکرار عاشورا نباشد و تکرار پیامی که از دل انسانی بر می‌خیزد و در حسرت مخاطبی سرگردان می‌شود...

پل خشک، 15 حوت 1388


نویسنده : عزیز رویش نظرات : 15
  • ahmad ۱۳۸۸ يکشنبه ۲۳ حوت

    thanks mr aziz royesh
    You are really a hero and you really deserve to be respected

    You are the man of your time and working hard to build ur nation

  • moharam ali mohamadi az beljik ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت

    sallam khedmate aostad azize roiesh khoda khirat bedehad ke ain ghadar zahmat mikashi
    khoda konad khe ojodat az share dosh mananat dor bashad ta be tani khedmate beish tar be koni moha fagh bashi az rahe dor dastane nazaninat ra mi bosam

  • ياسين ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت

    سلام برمزاري بزرك وسلام برمعلم روشن وفداكاررويش عزيز

    ازابتكارات اقاي رويش ازصميم دل تشكر مي شود واقعا عالي است

  • بی نام ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت

    سلام
    از "مردم ما" به "مردم آنها" بگویید که "مردم ما" نه تنها آن سه روز را ؛ بلکه تا به امروز هم هنوز در آتش فتنه و کینه سیاست های مستکبرانه دولتمردان و دوستان شما می سوزند!
    دیروز آتش شورای نظاری ها با حمایت دولتمردانتان "افشار " را تبدیل به ویرانه ای ساخت و امروز هم " کوچی ها" با حمایت دولتمردانتان از هر سو برای مردم مظلوم ما آتشی می افروزند و جان و مال و ناموس ما را به خاک و خون می کشانند!
    امروز "مردم آنها" فقط بر ویرانه های خونین و پر از ناله و فغان ما ایستاده و ناظر مقاومت "مردم ما" می شوند! آیا این نمایش و نمایشگاه خون و مقاومت را پایانی خواهد بود؟
    به "مردم آنها" بگویید اگر حمایت دولتمردانشان از جنایتکاران ادامه پیدا کند! این تابلوهای فراموش شده مظلومیت " مردم ما" در اقصی نقاط افغانستان فراوان تر خواهند شد!
    به "مردم آنها" بگویید تا دولتمردان شما برای اشغال کشور ما نیامده بودند زخم بزرگ افشار را بر پیکر خود داشتم و اما تجاوز کوچی ها را نداشتیم .از آن هنگام که دولتمردانتان پای در خاک ما گذاشتند و مارا به وعده نشده آینده ... فریفتند و در برابر متجاوزان به حریممان خلع سلحمان کردند و همچنان متجاوزان را (کوچی ها) مسلح نگاه داشتند و در برابر تجاوزاتشان به بهانه های مختلف سکوت اختیار کردند و ... بر تعداد تابلوهای مظلومیت "مردم ما" افزوده گردیده است!
    به "مردم آنها" بگویید اگر دست روی دست بگذارند ؛ با نزدیکی بهار ؛ مظلومیت خونین "مردم ما" را دوباره در خلق آثاری جدیدتری از مقاومت را در نمایش و نمایشگاه دیگری خواهند یافت...

  • آصیف حسنی ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۶ حوت

    از خدای به حمتا برای برادرعزیزمان حسین ورسی که تصادف کردند شفای عاجیل مخواهیم که متواند آزادانه در راهی احساساتش فعالیت کند موفق باشید برادر

  • علی تابش ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۶ حوت

    به به خوش به حال تون ها!!!!!
    امیدوار هستم که این سفر برای همسن سالانم سرشار از تجربه، امید، تعهد و مسئولیت در قبال مردم و اینده شان باشد.
    در ضمن خوانندگان جمهوری سکوت منتظر عکس ها، فعالیتها، گذارشهای تان خواهد بود.
    یاد تون نرود ها...

    خیلی خیلی ممنون اقای رویش که اینقدر دلسوزانه تلاش میکنید. به امید فردای بهتر همراه با صلح ارامش برای همه هموطنانم ...
    موفق باشید و سفری خوشی را برات ارزو میکنم.
    بای بای
    خوش بگذره ها

    هی راستی ........!!!!
    خوب ول کن هیچ ... یادم رفت ...ها
    یادم امد
    سعی کنید اونجا که رسیدید درخواست پناهندگی نکنید ها....
    هههههههههه
    ببخشید یه چیزی گفتم ...
    گاهی گاهی گستاخی میکنم ... مجبورم ...
    موفق باشید سفر تان خوش !!!!!!!!!!!!!!

  • آصیف حسنی ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۶ حوت

    سلام برملت قهرمانیمان! سلام به روحی پاک (پدر)که با خونش از شهامت وشجاعت خود در خورشیدی عدالت نویشد روحش شاد یادش گرامی باد! ازهر گامی وهر کلام (پدر)متوان کتاب عدالت نویشد دورود بر رهگزران (بابه) که گام به گامی"او" میوردارد استاد عزیز آقای رویش دورود بر شما و همکارانی خوبیتان شما افتخار ما هستید شخصی بنده شما را ندیدم ولی زحمتهای شما را از یکدوستم شینیدم وهم مقالهای شما را درسایت هر روز میخوانم شما چقدر با انسانی احساس هستید و موفقیتی شما را از درباری "لایزال" شب و روز تمنادارم !(جللات زمانی "پدر" که برای شما هم مزاحمت اجاد میکند به زوترین وقت نابود ونام بد خواهید شد ایشاألّا به امید که روزی دشمنان مان رشکن سرنیگون شود خدا یار وعلی مدد گاری شما باشد سبز سرفراز باشید ( جا دارد از جمهوری سکوت جهانی سپاس بیگویم موفقو شاد کامباشید)

  • jawad sadey bamiyani ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۶ حوت

    سلام برقلم استادعزیز رویش
    استاد سخت جوانان اگاه ی هزاره تشنه نوشته های شماست
    امیدوارم که ارمانهای بابه بزرگ از یاد ما نرود
    ما بوسیله نوشتار وبیانیه ها او بزرگ مرد و روزها سخت که بر او وملت او تحمل شده بود به گوشی خفتگان برسانم واز جبر دیگران اگاه شویم
    با احترام جواد صادع بامیانی
    از بامیان باستان

  • محمد دایه پور ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۶ حوت

    گروم گروم.... صدا ها چه زود نزدیک می شوند و چه زود از ذهن ادمی پاک
    درست 15 سال پیش دود از جای جای محله های کابل بلند شدند و اسمان صاف کابل را تیر کرد آن روزها افتاب بود ولی خورشید در پشت غباری از مه و دود پنهان شده بود اگر ابری هم می آمد نایی از شک ریختن را نداشت همه چیزی حتی آفتاب هم دلگیر بود. تنها امید امید نماندن بود امید برای رفتن از اینجا ولی آدم ها هیچ فکر این را نمی کردند به کجا با چی ولی فقط رفتن از کابل مهم بود.
    حالا بعد از 15سال باز هم همه امید به رفتن از کابل را دارند با شوق و زوق می خواهند روایت رفتنشان را تفسیر کنند و این رفتن کجا آن رفتن کجا نمی خواهم قضاوت کنم که کدام خوب است
    ولی فاصله از رفتن تا رفتن است حالا بچه ها با کت و شلوار شق و رق و دختر ها با صورت های چاق و مرت ولی در آن روزها سخی کفش نداشت که از کابل برود سخی نان خوردن نداشت تا نای رفتن داشته باشد آن روزه ها همه به او پشت کرده بودند از دیدن چهر غبار گرفته و تکیده مردم
    غرب کابل در گریز بودن که مبادا جایشان را سفره یشان را تنگ کنند اصلا این چهره ها آن روز منفور شده بود تا جایی هم کیشانشان فتوای دادن که باید بمیرند از کتاب خدا دلیل آوردن که این ریخت نامتجانس حق حیات ندارد 15 سال پیش صدا شیون ها را از کوچه ها دلگیر گلشهر می شد شنید از گوشه تنهایی مدرسه حجتیه می شد شنید 15 سال پیش هم همه عزم رفتن داشتند ولی از ماندن پای گریزی نبود
    صداها چه زود به ذهن می نشینند و چه زود از ذهن پاک
    مثل و خواب رویا است این صدا ها که در زمان تنیده شده است و هر لحظه از آدمی دور نزدیک می شود درست 15 سال پیش از پل آرتن صدای بلند شد و در یک چشم بهم زدن جمعه کربلایی در آن سوی پل در خون خودش شنا می کرد و صداها هنوز نزدیک می شوند و در گوشمان تنین انداز در کوه بالا آسمای و تپه تلویزیون می پیچد نفیر این صداها از کنار گوشمان می گذرد
    چه قدر این صداها به ما نزدیک است صدا مسافرن شب ماند در خرابه ها افشار در کوچه های خاکی برچی کارته سه چند اول و در تایمنی
    صدا قمندان شفیع
    صدا بلند مسجد محمدیه در میان نفیرهای گلوله که سمت تپه تلویزیون می آید و با هم یکی می شود و مثل رویا به ما نزدیک و سپس دور می شود مثل یک پیچ دود در میان آسمان محو می شود

  • علی بامیان ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۶ حوت

    استاد رویش تشکر. همیشه زیبا نوشته اید و زیبا گفته اید. مردم هزاره و باالاخص دوستداران رهبر شهید، چشمان شان همیشه منتظر دیدن نکات است که باید یاران با وفای آن شهید شریک بسازند. طوریکه یاد کردید، سواد بسیار کم بود و لذا خاطرات کمی از رهبر داریم. پس شما ی که همیشه دوشادوش رهبر بودید، باید بنویسید و ما را در جریان بگزارید و همین طور هر کسی دیگری که در جریان هست. ما که از خلیلی صاحب توقع نداریم چون ایشان به خواب های رنگین که میدیدند رسیده اند و نیاز نمی بینند از مزاری بگویند و از ایده هایش. برای خلیلی و خلیلی ها بودن کنار کرزی ولو مثل اسیران جنگی ، کافی است! پس بار مسولیت انتشار خاطرات و آرزوهای بابه شهید بدوش شما و امثالکم میباشد. از یاد نبرید و الا منفور روح شهید قرار خواهی گرفت
    نکته ای دیگر: دوست داشتیم قلم بدستان معاصر افغانستانی خویش را همیشه در کنار هم در حال که یکدیگر را کمک میکنند، میدیدیم. ولی با تاسف، گسختگی هایی دیده میشود. تا روز که علی امیری مینوشت، یک قلم از شما ندیدیم و وقت که ایشان Good Bye گفت چهره شما ظاهر شد. نمیدانم این چه سر است که در خانه ای شما است. قبلا گفته میشد دو آخوند در یک مسجد نمی گنجد و حالا دیده میشود که دو روشنپکر هم در یک شهر نمی گنجد. بنظر من چنین مینماید حالا ممکن من در اشتباه باشم.
    بهر حال، بهروزی تانرا آرزو دارم

  • کاظم وحیدی ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۶ حوت

    جناب رویش عزیز سلام، ارزوی موفقیت و بهروزی برایت دارم. راستی که سفرتان بسیار ـدخیر داشته است. بهر حال خوشی را در سفر برایتان آرزو می کنم.

  • نسرین هزاره ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۶ حوت

    سلام بر بابه مزاری تشکر از استاد عزیز رویش و تشکر از سایت وزین جمهوری سکوت

  • latif Akbar ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۶ حوت

    Salaaam Qowma
    Har baar naweshta hie shoma ra mekhanoom shaaw khaw namobara.

  • asif ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۶ حوت

    Salam khimat ustad roiesh

    Dar ifshai chehra hai khien Harchi benawisid kam ast dastani shoma ra mibosim azinki ba latin minawisam ma ra hafw kunid
    Hamisha sar afraz bashi yadgar wa farhangi zaman moqawimat Kabul

  • حسین ورسی ۱۳۸۸ شنبه ۱۵ حوت

    سلام ،
    میخواستم که درمقاله " سفر فیلادلفیا" پیام بگذارم. اما دست راستم بر اثر یک تصادف غیر مترقبه ترافیکی، کار نمیکرد.حال هم به زحمت تایپ میکنم. ولی وقتی امید های فردای جامعه خودرا می بینم که از یک گوشه غریب ودور افتاده، به سمت کشوری قدم میگذارند که امروز ازلحاظ اقتصاد ومدنیت حرف اول را در دنیا میزند، تمام درد بدنی خودرا فراموش میکنم.این همه راهبردی موفقانه حاصل تلاش بزرگمردی چون استاد رویش است، که نه تنها مردعمل است بلکه برای گسترش فرهنگ جامعه از خواب وراحتی شخصی خود گذشته و چون " مزاری گونه " قلم میزند، خطر میکند وزمینه های جدیدی خلق می تماید.برای این حقیر، عملگرایی بیشتر از هر گونه تیوری پردازی اهمیت دارد. استاد رویش قبلاً با سخن وقلم خود در شرایط سخت پاکستان، روشنگری کرد وبعد با سقوط طالبان وراه اندزی " لیسه عالی معرفت " در پراتیک آیدیای گستردگی فرهنگی یک جامعه محروم را عملی نمود.اینک حاصل این تلاش های وی واستادان گران ارج این لیسه به بار می نشیند وخیلی از جوانان به امریکا میروند تا حضور وهویت نسل جوان جامعه ای را به نمایش بگذارند، که سالیان دراز موجودیت شان به حیث" انسان " انکار میگردید. زهی بر رویش گرامی ، استادان این لیسه وهمه جوانان آزاده که تعهدی برای شناسایی هویت جامعه محروم نگهداشه شده ای خود دارند.

  • نظر خود را برای ما ارسال نمائید...

    • نام:
    • ایمیل:
    • وب سايت / وبلاگ:
    • نظر:
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: