غرب کابل؛ میعاد با عدالت
امروز شانزده حوت است. حالا شب است. ساعت 3 و 31 شب. فقط یک لحظه قبلتر با بلال گپ و گفتی داشتیم. گفتم: دستت را به من بده که دست تو قلب من است. اکنون این تمنا را از هر دوستی دیگر میکنم.

(روز شمار حوادث در غرب کابل)
دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدا را ....
اشکهای من، اشکهای تو، اشکهای بابه، ... همه امروز به هم میرسند. امروز را باری دیگر، میعاد با عدالت نام بگذاریم و در این میعادگاه همدیگر را دریابیم.
دستانم میلرزند. پردهی اشک از پیش چشمانم کنار نمیرود. یکی پیهم. نفسم بند میافتد.... آه، خدا!
میترسم کسی کنارم بیدار شود و سوال همیشگیاش را تکرار کند: آخر، تو را چه شده است؟! ... و من هیچ جوابی نداشته باشم....
اشک، معمولاً در دو وقت سنگینتر میلغزد: یکی وقتی شوق خیلی زیاد شود، و یکی وقت ضعف خیلی زیاد شود. در این دو حالت، آدمی بیچاره میشود. داود گفته بود: «از گریه و از زاری، تامو نموشه کاری».... اما نگفته بود که اگر بیچاره شدی، دستگیرهای غیر از این قطرههای کوچک کجاست تا تو را به آن دریای بزرگ و بیپهنا وصل کند و آرام بخشد؟
امروز شانزده حوت است. حالا شب است. ساعت 3 و 31 شب. فقط یک لحظه قبلتر با بلال گپ و گفتی داشتیم. گفتم: دستت را به من بده که دست تو قلب من است. اکنون این تمنا را از هر دوستی دیگر میکنم. وقتی بیچاره شدیم، دستان خود را به همدیگر بدهیم. بگذار ضعف و ناتوانی ما فاش شود، اما این بهتر است از اینکه روی زمین بمانیم. آنانی که طعنه و شماتت تنها حربهی شان در میدان است، حق دارند بر ما و بیچارگی ما بخندند، اما این ما نبوده ایم که خواسته باشیم چنین بیچاره باشیم. وقتی «او» رفت، بیچارگی ما به هیچ صورت و در هیچ چیزی جبران نشد. آخر، ما در نبودن «او» چگونه میتوانیم بیچاره نباشیم؟ ... آه، خدا!!! «امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء؟» آیا کسی هست که وقتی بیچاره و مضطری او را دعا کند به دادش برسد و اضطرار او را دفع کند؟ ... سال پار، در محفلی که برای تدارک تظاهرات بزرگ در کابل برگزار شد، در مسجد امام علی در قلعهی ناظر، جمعی روی سر و کول همدیگر میپریدند و بر همدیگر مخلب و منقار میکشیدند، گفتم: ما خیلی بیچاره ایم. دیگران خوشیهای خود را با هم شریک میکنند اما ما حتی غم و غصههای خود را هم شریک نمیتوانیم.... فقط چند لحظه قبلتر از آن دو شهید را از بهسود به مسجد خاتمالانبیا آورده بودند! ... حالا وقتی است که اگر هیچ نمیتوانیم حد اقل دستهای خود را به هم برسانیم و تکیهگاه دل همدیگر باشیم تا این چند روز دیگر هم بگذرد و خدا سکینهای نصیب ما سازد...
حالا همه چیز آرام است. ساعت نیمههای شب است و کسی آرامش کسی را به هم نمیزند. کسی اضطراب ندارد. ترس ندارد. هی پشت بام نمیرود تا ببیند که آتش از کجا آرامتر است و در کجا شدیدتر.... اما زمانی دیگر، 16 حوت، ساعت 3 و 31 نیمه شب، اینقدر آرام نبود. سکوت نبود. خاموشی نبود. کوچهها میلرزیدند و قلبها بیشتر از کوچهها نگران و فشرده شده بودند. اینجا انسان بود، اما نمیدانست که گاهی انسان چقدر بیچاره میشود. بیچاره، نه، بیکس و تنها.... درست امشب، برای من، برای تو....
***
از آن شب سیاه و پرهول و هیبتناک پانزده شانزده سال میگذرد. دیگر نه دیوانهای مانده است و نه کسی که «به خون دیوانه تشنه باشد». کسی دیگر خشم ندارد. زهرهها ته کشیده اند. رگهای گردن پندیدگی ندارد. روی کوه تلویزیون کسی «مصروف هزارا» نیست. از کار کشتن فارغ شده اند و دفنکردن را به بقیتالسیفها گذاشته اند....
آن سه روز هم گذشت. «او» تسلیم نشد. کارش هم تصفیه نشد. اما رفت تا میدان را خالی بگذارد تا هر شغال و روباه و ماکیان و جغد و خفاشی فرصت بیابند و در پشت تودهی هیزم و کنار دیوار و زیر خاکدان دام بگذارند و دانه به دست آرند....
دیگر آن زن نیست که دستش را از زیر چادر دراز کند که «بابه، بگیر، این سی و یک دانه مرمی، یادگار باچی شهیدم بود»... «بگیر و ای ره دَ دستای خود خو د سنگر رَیی کو».... او هم رفت، بیچارهتر و گمنامتر از «باچی شهید» خو.... شفیع رفت و نصیر رفت و انجنیر شیر رفت و صادق سیاه رفت و ضیا رفت و عیدی رفت و جنرال سخی رفت و ابوذر رفت و اخلاصی رفت و سید علی رفت .... و «او» رفت.... راست گفت، معلم شاهد، شریعتی: «آنانی که شایستهی زنده ماندن بودند، رفتند و اکنون ما بیشرفها مانده ایم».... و این گویی تقدیر تکراری تاریخ است.
***
پانزده شانزده سال، زمان زیادی نیست. چشم برهم بگذاری میگذرد. اما برای «شدن» و برای اینکه پردههای نمایش شگفت خدا کنار برود، زمان زیادی است. پانزده شانزده سال، هزاران ماه و صدها هزار روز و ساعت و دقیقه و ثانیه میشود و برای اینکه آن لحظههای کوتاه بگذرند زمان زیادی است....
سالهای زیاد است که هرگونه حساسیت را تحمل کرده ایم و به هرگونه حساسیت بها داده ایم: حساسیت قومی، حساسیت مذهبی، حساسیت منطقهای، حساسیت قشری، حساسیت جنسیتی، حساسیت دشمنان و بیگانگان، حساسیت جیب و چوکی و مقام و نان و آب و آبرو و همه چیز... اما یک حساسیت را کمتر بها دادیم و آن حساسیت «آن شهید شاهد»ی بود که چند صباحی با ما بود و حد اقل کارش همین بود که یاد مان دهد که میتوانیم اندکی بهتر از آنکه هستیم، باشیم.... جا داشت حساسیت او هم توجه مان را به خود جلب میکرد، اما نکرد.
وقتی به شهوت و جلفی و هرزگیهای خود رو آوردیم و نامش را گذاشتیم روشنفکری و مدرنیته و پستمدرنیته و جوانی، و هر چیزی دیگر، حق داشتیم، اما او را از یاد بردیم که او هم میتوانست و حق داشت مثل ما باشد.... چیزی تغییر نکرده است، اما خوب است گاهی از چشمان خون چکان او هم پروایی داشته باشیم...
وقتی برای قدرت و پول و چوکی و آرامش و گوشهی چشم این و آن، به ذلت افتادیم و زانو خم کردیم و چشم پایین انداختیم و لب و لوچه لیسیدیم، حق داشتیم، اما او هم حق داشت در نگاه ما باشد و از ما بپرسد که ... چرا؟
به هر حال، حساسیتها از هرگونه بر سر ما بارید و ما با صد توجیه به این حساسیتها نگاه کردیم و نفس پس زدیم تا به اینجا رسیدیم. حالا باز زمان عقربهاش را روی 15 و 16 و 17 و 20 و 22 حوت میگذارد و ما، از شرم خود و شرم زمانه، باز به خود آمده ایم و تلاش میکنیم به یاد حساسیت او خود را باز یابیم و خود را نشان دهیم.... اینها همه خوب اند، اما به نظر میرسد حساسیت او کمی بیشتر از اینهاست که ما به آن میپردازیم.
***
وقتی به اینجا میرسم باز هم دستانم میلرزند و حساسیتهای زیادی در برابرم رژه میروند....
گویی خورهای پنهان هنوز هم در گوش مان میخواند که حساسیتهای زیادی را پاس بداریم. این خوره دیگر همخانهی ما شده است. دست از سر ما بر نمیدارد. ما را معتاد خود و ذلیل وسوسههای خود ساخته است. این خوره همان «خناس» پنهانی است که هی میرود و میآید و به صد چهره نقاب میشود تا ما را وسوسه کند: قوم، قشر، مذهب، منطقه، قدرت، متاع، نام، نان، آرامش، لطف ارباب، نگاه فرزند و زن، ... همه از نقابهایی اند که این خناس را در کنار ما نگه میدارند.
اما امسال، نمیدانم چرا، حساسیت «او» هم هیبتانگیزتر بر چشمانم سنگینی میکند. چیزی در درونم میگوید که نکند داریم بیش از حد بر او جفا میکنیم. هنوز نمیگوید «او» را برتر و بیشتر از دیگران بگذاریم. این باشد روی گور ما. حد اقل، «او» را به اندازهی دیگران، و به اندازهی نصف دیگران، ارج بگذاریم. این حداقلِ پاس رفیقی ما با اوست.... او با ما جفا نکرد. او با ما نامردی نکرد. او چیزی را از ما برای خود نگرفت و ذخیره نکرد. نه نامش را از ما دریغ کرد و نه نانش را. به مادرش بیشتر از مادر ما رحم نکرد. به همسرش بیشتر از همسر ما توجه نکرد. به دخترش .... چه بگویم!
از هر حسابی که شروع کنیم، او با ما همچون عضوی از بدن ما بود. نه از خارش سر ما غافل شد و نه از درد دل ما. نه نالهی ما را پشت گوش انداخت و نه از حقارت و ذلت ما رو تافت و به گوشهای خزید. وقتی کودک ما را گرفتند که به جرم تسمم مواد غذایی به تازیانه و شلاق ببندند و روی صفحهی تلویزیون و روزنامه و مجله بکشانند، اِعراض نکرد و سر پایین نینداخت و رو نگشتاند، همچنانکه وقتی به ازبک و پشتون و تاجیک و هر کسی دیگر جفایی رفت، سکوت نکرد و فریاد کرد که «باید بگوییم»...
پس او را هم باید در کنار سایر حسابهای خود داشته باشیم. فکر میکنم با این کار، به خود خدمت میکنیم و خود را بیشتر از او پاس میداریم. شاید من یا کسی دیگر هوایی داشته باشیم که روزی و روزگاری با او بودیم و با او چای و چلمی داشتیم و دف و درمی داشتیم و او گفت و ما خندیدم و او گفت و ما شنیدیم و او راه رفت و ما پیش پایش دویدیم و او موضع گرفت و ما جان گرفتیم و بال گرفتیم و این حرفها... اما این را هم باید بگوییم که از او دیگر چه گرفتیم؟ ... او اکنون دیگر نیست، اما حد اقل از ما میپرسد که وقتی چند صباحی با او بودیم از عزت و مناعت و استواری و عطوفت و صمیمیت و دریاگونگی او چه گرفتیم و با آن چه کردیم... وقتی به اینجا میرسیم دفتر حساب را بسته نکنیم که این به خود ما کسر میآورد، همچنانکه کسر آورده است....
یاد مان باشد که ما در زمان خود به «او» بیشتر ضرورت داریم تا «او» به ما. او اکنون رفته است و نه حمایت ما او را کاری میآید و نه حرف ما او را دلگرمی و استواری میبخشد. ما به او، برای خود، و برای نفع خود، محتاجتریم. درست مثل همان حرفی که خدا گفت: ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم. اگر خدا را یاری کنید خدا شما را یاری میکند و گامهای تان را استوار میسازد.... خدا به یاری ما برای خود محتاج نیست. خدایی او محفوظ است و اگر کوچههای دشت برچی هم به خدایی او وقعی نگذارد از شأن و جلال و جبروت او چیزی کاسته نمیشود. اما یاری او، در واقع یاری خود ماست. او را یاری کنیم یعنی خوبیها و نیکوییها و زیباییها و عزتمندیها را یاری کنیم و به این ترتیب، خود از خوبی و نیکویی و زیبایی و عزتمند بهرهای خواهیم گرفت. «او» نیز چنین است. او اگر یکی از جلوهگاههای خدا در زمان ما بوده است، باید او را یاری کنیم تا از او بهره بگیریم.
***
این است که عاجزانه حس میکنم وقتی حساسیتهای دیگر را رعایت کردیم، خوب است حساسیت او را هم رعایت کنیم و مطمین باشیم که پاک بیبهره نمیمانیم. حساسیت او کینهتوزی و انتقامگیری و جوش زدن و خروش کردن نیست. حساسیت او حقخواهی و عدالتخواهی و اصلاحگری است. آنکه احساس بزرگیش بیشتر است، بیشتر از دیگران به درک و رعایت حساسیتهای او محتاج است....
***
از بابه به اندازهی سپارتاکوس نفرت داشتند و نفرت دارند. از او به اندازهی علی نفرت داشتند و نفرت دارند. از او به اندازهی عمرمختار و چهگوارا نفرت داشتند و نفرت دارند. سادهتر بگویم: از او به اندازهی شفیع نفرت داشتند و نفرت دارند.... اما خوب است معادله را از روی دیگر هم نگاه کنیم. سپارتاکوس و علی و عمرمختار و چه گوارا و شفیع و بابه، هیچکدام خدا نبودند که «یَسئَل و لایُسئَل» باشند. وقتی معادله را از روی دیگر نگاه کنیم در کنار دیگران، به اینها نیز مجال حرف زدن میدهیم و مجال میدهیم که اینها هم بگویند که در زیر آسمان خدا، حقی داشته اند که باید آن را فریاد میکردند....
من شفیع را به عمد در کنار این بزرگان فرزانه مینشانم. به نظر من شفیع بیشتر از اینها به حمایت و یاری ضرورت دارد. این دیگران، خود در مرتبهای هستند که حرف خود را بزنند و دیگران، یا از شرم یا از هیبت شان، خیلی جفا نکنند. اما شفیع همان ابوذری است که به دلیل «غفاری» بودن خود کمتر میتواند دیگران را قناعت دهد که به او هم نگاه کنند. علی به کار بود که مهار شتر ابوذر را بگیرد و او را در راه رفتنش به ربذه بدرقه کند و یاری و دوستی خود با او را با هیچ چیزی دیگر معاوضه نکند.
شفیع یکی نبود. صد تا بود و هزار تا بود. نه در غرب کابل، بلکه در سراسر کشور. در شبرغان بود و در هلمند و قندهار بود و در پنجشیر بود. درست تفسیر همان حرف نیکو و بزرگ و پیامبرگونهی معلم شریعتی: «جنگ های تاریخ میان کسانی بوده است که همدیگر را میکشته اند بدون اینکه همدیگر را بشناسند برای کسانی که همدیگر را میشناخته اند اما نمیکشته اند»! و شعر زیباتر و گویاتر سمیع حامد: «دو عسکر خسته در بین دو سنگر / دو رهبر خفته بر روی دو بستر / دو رهبر پشت میز صلح خندان / دو بیرق بر سر دو گور دو عسکر» ....
اگر کسی میگوید بابه، و از کنار شفیع و نصیر و شیرحسین و جنرال سخی و نصیر سوز بیحساب میگذرد بخشی از کار خود را ناتمام گذاشته است. نمیگویم شفیع و دیوانههای همراه او را در ردیف بابه بگذاریم، اما میگویم از کنار شان بیحساب عبور نکنیم. شفیعها پاسخهای زمان خود بودند و باید برای شناخت شفیعها، سوالهای زمان شان را مرور کنیم. فقط یاد مان باشد که آنها به اندازهی ما زبان و قلم و حرف داشتند که بگویند، اما منطق زمان خویش را بهتر از ما درک کردند و بر زبان راندند. این است که شفیعها با سپارتاکوسها و ابوذرها و عبدالله اوجلان ها یکی میشوند و در یک خط قرار میگیرند، ولو از دو زبان حرف بزنند....
***
از آن زمان پانزده شانزده سال میگذرد. چه خوب است برای نسلی که امروز هستند بگوییم که بابه و یاران او، درسهایی دارند که باید آنها را بیاموزیم. آنانی که از تاریخ عبرت نگیرند خود به عبرت تاریخ تبدیل میشوند. عبرتگیری از تاریخ در آشنا شدن با تاریخ میسر میشود. در تاریخ نمانیم. تاریخ را با حب و بغض مرور نکنیم. واقعیتهای تاریخ را به زمان خود منتقل نسازیم. اما از مرور عبرتهای تاریخ هم غفلت نکنیم. بابه و یاران او تکرارپذیر اند، هر چند بگوییم خود بر نمیگردند. آنها در ما تناسخ میکنند و اگر پردهها را اندکی کنار بزنیم، میبینیم که ما فقط نقشهای خود را عوض میکنیم، سناریو همان است که بود. اگر بیاموزیم که در آن سناریو دیگران چه نقشی داشتند و چه نقشی بازی کردند، به خود کمک کرده ایم که در نقش خود بهتر بازی کنیم.
حساسیتهای بابه به نظر من همین است. فقط یاد بگیریم که او چگونه پاسخ گفتن به نیاز زمان را به ما یاد داد. او همهی حرفها را نگفت و همهی کارها را نکرد. خودش هم چنین ادعایی نداشت. اما او یاد داد که هر کسی میتواند، در صورتی که بخواهد، کاری کند که برای دیگران الگو باشد: خوب یا بد، الگو باشد.
***
ماه حوت، ماه پربرکتی است. برکتش از خون بابه و یاران اوست. آن خون، مثل خون ما بود. نه رنگینتر و نه آبگینتر. اما خاک حوت از آن خون بار گرفته است. بهاری که در راه است، وامدار خون ماه حوت است. بابه از کابل پرواز کرد و به غزنی رفت و روی دوش مردمش کوهپایههای هزارهجات را عبور کرد و به مزار رسید تا مزارش آنجا باشد. این خطی است در تاریخ: ما از خداییم و به خدا باز میگردیم!
مهم، فاصلهای است که از خدا آمدن تا به خدا بازگشتن طی میکنیم. بابه در این خصوص حکایتهای شنیدنی فراوان دارد. حساسیت او همین است که به این حکایتها نیز گوش کنیم و با خود سنجش کنیم که آیا میتوانیم ما هم چون او باشیم....
***
به مناسبت ماه حوت، مناسب دیدم درسهای بابه را به سهم خود، از یادداشتهایی شروع کنم که بازگوی شمارش حوادث در واپسین روزهای حضور او در غرب کابل است. این یادداشتها زمانی در ماهنامهی «امروز ما» منشتر شدند. ترجیح میدهم این یادداشتها را به عنوان سندهایی از تاریخ، همانگونه دستنخورده بازنشر کنم. شاید زبان و لحن و تعبیراتش مناسب نباشد، اما برای بازگویی درسهای بابه بهتر از آن است که با برداشتهای کنونی من آمیخته شوند. ... من حالا آن کسی نیستم که پار بودم. اما بابه بعد از 22 حوت نماند که چون من تغییراتش را نشان دهد. یادداشتهایی که آن زمان منتشر شدند به چند دلیل از اهمیت برخوردار اند: یکی نزدیک بودن شان به زمان حادثه؛ دیگری، نشر شان از ماهنامهی رسمی متعلق به حزب وحدت؛ دیگری، بازگو شدن شان در زمانی که من هم هنوز در زمان غرب کابل به سر میبردم و چشمم به جایی دیگر باز نشده بود تا از فراز و نشیب های آن متأثر باشم....
این یادداشتها را به عنوان شهادتی از تاریخ برای تاریخ منتشر میکنم. نسل امروز ما شاید به خواندن آنها محتاجتر باشند تا نسل دیروز ما.
پل خشک، 16 حوت 1388