۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت
غرب کابل؛ میعاد با عدالت

غرب کابل؛ میعاد با عدالت

امروز شانزده حوت است. حالا شب است. ساعت 3 و 31 شب. فقط یک لحظه قبل‌تر با بلال گپ و گفتی داشتیم. گفتم: دستت را به من بده که دست تو قلب من است. اکنون این تمنا را از هر دوستی دیگر می‌کنم.

(روز شمار حوادث در غرب کابل)

دل می‌رود ز دستم، صاحب‌دلان خدا را ....

اشک‌های من، اشک‌های تو، اشک‌های بابه، ... همه امروز به هم می‌رسند.‌ امروز را باری دیگر، میعاد با عدالت نام بگذاریم و در این میعادگاه همدیگر را دریابیم.

دستانم می‌لرزند. پرده‌ی اشک از پیش چشمانم کنار نمی‌رود. یکی پی‌هم. نفسم بند می‌افتد.... آه، خدا!

می‌ترسم کسی کنارم بیدار شود و سوال همیشگی‌اش را تکرار کند: آخر، تو را چه شده است؟! ... و من هیچ جوابی نداشته باشم....

اشک، معمولاً در دو وقت سنگین‌تر می‌لغزد: یکی وقتی شوق خیلی زیاد شود، و یکی وقت ضعف خیلی زیاد شود. در این دو حالت، آدمی بیچاره می‌شود. داود گفته بود: «از گریه و از زاری، تامو نموشه کاری».... اما نگفته بود که اگر بیچاره شدی، دستگیره‌ای غیر از این قطره‌های کوچک کجاست تا تو را به آن دریای بزرگ و بی‌پهنا وصل کند و آرام بخشد؟

امروز شانزده حوت است. حالا شب است. ساعت 3 و 31 شب. فقط یک لحظه قبل‌تر با بلال گپ و گفتی داشتیم. گفتم: دستت را به من بده که دست تو قلب من است. اکنون این تمنا را از هر دوستی دیگر می‌کنم. وقتی بیچاره شدیم، دستان خود را به همدیگر بدهیم. بگذار ضعف و ناتوانی ما فاش شود، اما این بهتر است از اینکه روی زمین بمانیم. آنانی که طعنه و شماتت تنها حربه‌ی شان در میدان است، حق دارند بر ما و بیچارگی ما بخندند، اما این ما نبوده ایم که خواسته باشیم چنین بیچاره باشیم. وقتی «او» رفت، بیچارگی ما به هیچ صورت و در هیچ چیزی جبران نشد. آخر، ما در نبودن «او» چگونه می‌توانیم بیچاره نباشیم؟ ... آه، خدا!!! «امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء؟» آیا کسی هست که وقتی بیچاره و مضطری او را دعا کند به دادش برسد و اضطرار او را دفع کند؟ ... سال پار، در محفلی که برای تدارک تظاهرات بزرگ در کابل برگزار شد، در مسجد امام علی در قلعه‌‌ی ناظر، جمعی روی سر و کول همدیگر می‌پریدند و بر همدیگر مخلب و منقار می‌کشیدند، گفتم: ما خیلی بیچاره ایم. دیگران خوشی‌های خود را با هم شریک می‌کنند اما ما حتی غم و غصه‌های خود را هم شریک نمی‌توانیم.... فقط چند لحظه قبل‌تر از آن دو شهید را از بهسود به مسجد خاتم‌الانبیا آورده بودند! ... حالا وقتی است که اگر هیچ نمی‌توانیم حد اقل دست‌های خود را به هم برسانیم و تکیه‌گاه دل همدیگر باشیم تا این چند روز دیگر هم بگذرد و خدا سکینه‌ای نصیب ما سازد...

حالا همه چیز آرام است. ساعت نیمه‌های شب است و کسی آرامش کسی را به هم نمی‌زند. کسی اضطراب ندارد. ترس ندارد. هی پشت بام نمی‌رود تا ببیند که آتش از کجا آرام‌تر است و در کجا شدیدتر.... اما زمانی دیگر، 16 حوت، ساعت 3 و 31 نیمه شب، اینقدر آرام نبود. سکوت نبود. خاموشی نبود. کوچه‌ها می‌لرزیدند و قلب‌ها بیشتر از کوچه‌ها نگران و فشرده شده بودند. اینجا انسان بود، اما نمی‌دانست که گاهی انسان چقدر بیچاره می‌شود. بیچاره، نه، بی‌کس و تنها.... درست امشب، برای من، برای تو....

***

از آن شب سیاه و پرهول و هیبتناک پانزده شانزده سال می‌گذرد. دیگر نه دیوانه‌ای مانده است و نه کسی که «به خون دیوانه تشنه باشد». کسی دیگر خشم ندارد. زهره‌ها ته کشیده اند. رگ‌های گردن پندیدگی ندارد. روی کوه تلویزیون کسی «مصروف هزارا» نیست. از کار کشتن فارغ شده اند و دفن‌کردن را به بقیت‌السیف‌ها گذاشته اند....

آن سه روز هم گذشت. «او» تسلیم نشد. کارش هم تصفیه نشد. اما رفت تا میدان را خالی بگذارد تا هر شغال و روباه و ماکیان و جغد و خفاشی فرصت بیابند و در پشت توده‌ی هیزم و کنار دیوار و زیر خاکدان دام بگذارند و دانه به دست آرند....

دیگر آن زن نیست که دستش را از زیر چادر دراز کند که «بابه، بگیر، این سی و یک دانه مرمی، یادگار باچی شهیدم بود»... «بگیر و ای ره دَ دستای خود خو د سنگر رَیی کو».... او هم رفت، بیچاره‌تر و گمنام‌تر از «باچی شهید» خو.... شفیع رفت و نصیر رفت و انجنیر شیر رفت و صادق سیاه رفت و ضیا رفت و عیدی رفت و جنرال سخی رفت و ابوذر رفت و اخلاصی رفت و سید علی رفت .... و «او» رفت.... راست گفت، معلم شاهد، شریعتی: «آنانی که شایسته‌ی زنده ماندن بودند، رفتند و اکنون ما بی‌شرف‌ها مانده ایم».... و این گویی تقدیر تکراری تاریخ است.

***

پانزده شانزده سال، زمان زیادی نیست. چشم برهم بگذاری می‌گذرد. اما برای «شدن» و برای اینکه پرده‌های نمایش شگفت خدا کنار برود، زمان زیادی است. پانزده شانزده سال، هزاران ماه و صدها هزار روز و ساعت و دقیقه و ثانیه می‌شود و برای اینکه آن لحظه‌های کوتاه بگذرند زمان زیادی است....

سال‌های زیاد است که هرگونه حساسیت را تحمل کرده ایم و به هرگونه حساسیت بها داده ایم: حساسیت قومی، حساسیت مذهبی، حساسیت منطقه‌ای، حساسیت قشری، حساسیت جنسیتی، حساسیت دشمنان و بیگانگان، حساسیت جیب و چوکی و مقام و نان و آب و آبرو و همه چیز... اما یک حساسیت را کم‌تر بها دادیم و آن حساسیت «آن شهید شاهد»ی بود که چند صباحی با ما بود و حد اقل کارش همین بود که یاد مان دهد که می‌توانیم اندکی بهتر از آنکه هستیم، باشیم.... جا داشت حساسیت او هم توجه مان را به خود جلب می‌کرد، اما نکرد.

وقتی به شهوت و جلفی و هرزگی‌های خود رو آوردیم و نامش را گذاشتیم روشنفکری و مدرنیته و پست‌مدرنیته و جوانی، و هر چیزی دیگر، حق داشتیم، اما او را از یاد بردیم که او هم می‌توانست و حق داشت مثل ما باشد.... چیزی تغییر نکرده است، اما خوب است گاهی از چشمان خون چکان او هم پروایی داشته باشیم...

وقتی برای قدرت و پول و چوکی و آرامش و گوشه‌ی چشم این و آن، به ذلت افتادیم و زانو خم کردیم و چشم پایین انداختیم و لب و لوچه لیسیدیم، حق داشتیم، اما او هم حق داشت در نگاه ما باشد و از ما بپرسد که ... چرا؟

به هر حال، حساسیت‌ها از هرگونه بر سر ما بارید و ما با صد توجیه به این حساسیت‌ها نگاه کردیم و نفس پس زدیم تا به اینجا رسیدیم. حالا باز زمان عقربه‌اش را روی 15 و 16 و 17 و 20 و 22 حوت می‌گذارد و ما، از شرم خود و شرم زمانه، باز به خود آمده ایم و تلاش می‌کنیم به یاد حساسیت او خود را باز یابیم و خود را نشان دهیم.... اینها همه خوب اند، اما به نظر می‌رسد حساسیت او کمی بیشتر از اینهاست که ما به آن می‌پردازیم.

***

وقتی به اینجا می‌رسم باز هم دستانم می‌لرزند و حساسیت‌های زیادی در برابرم رژه می‌روند....

گویی خوره‌ای پنهان هنوز هم در گوش مان می‌خواند که حساسیت‌های زیادی را پاس بداریم. این خوره دیگر همخانه‌ی ما شده است. دست از سر ما بر نمی‌دارد. ما را معتاد خود و ذلیل وسوسه‌های خود ساخته است. این خوره همان «خناس» پنهانی است که هی می‌رود و می‌آید و به صد چهره نقاب می‌شود تا ما را وسوسه کند: قوم، قشر، مذهب، منطقه، قدرت، متاع، نام، نان، آرامش، لطف ارباب، نگاه فرزند و زن، ... همه از نقاب‌هایی اند که این خناس را در کنار ما نگه می‌دارند.

 اما امسال، نمی‌دانم چرا، حساسیت «او» هم هیبت‌انگیزتر بر چشمانم سنگینی می‌کند. چیزی در درونم می‌گوید که نکند داریم بیش از حد بر او جفا می‌کنیم. هنوز نمی‌گوید «او» را برتر و بیشتر از دیگران بگذاریم. این باشد روی گور ما. حد اقل، «او» را به اندازه‌ی دیگران، و به اندازه‌ی نصف دیگران، ارج بگذاریم. این حداقلِ پاس رفیقی ما با اوست.... او با ما جفا نکرد. او با ما نامردی نکرد. او چیزی را از ما برای خود نگرفت و ذخیره نکرد. نه نامش را از ما دریغ کرد و نه نانش را. به مادرش بیشتر از مادر ما رحم نکرد. به همسرش بیشتر از همسر ما توجه نکرد. به دخترش .... چه بگویم!

از هر حسابی که شروع کنیم، او با ما همچون عضوی از بدن ما بود. نه از خارش سر ما غافل شد و نه از درد دل ما. نه ناله‌ی ما را پشت گوش انداخت و نه از حقارت و ذلت ما رو تافت و به گوشه‌ای خزید. وقتی کودک ما را گرفتند که به جرم تسمم مواد غذایی به تازیانه و شلاق ببندند و روی صفحه‌ی تلویزیون و روزنامه و مجله بکشانند، اِعراض نکرد و سر پایین نینداخت و رو نگشتاند، همچنانکه وقتی به ازبک و پشتون و تاجیک و هر کسی دیگر جفایی رفت، سکوت نکرد و فریاد کرد که «باید بگوییم»...

پس او را هم باید در کنار سایر حساب‌های خود داشته باشیم. فکر می‌کنم با این کار، به خود خدمت می‌کنیم و خود را بیشتر از او پاس می‌داریم. شاید من یا کسی دیگر هوایی داشته باشیم که روزی و روزگاری با او بودیم و با او چای و چلمی داشتیم و دف و درمی داشتیم و او گفت و ما خندیدم و او گفت و ما شنیدیم و او راه رفت و ما پیش پایش دویدیم و او موضع گرفت و ما جان گرفتیم و بال گرفتیم و این حرف‌ها... اما این را هم باید بگوییم که از او دیگر چه گرفتیم؟ ... او اکنون دیگر نیست، اما حد اقل از ما می‌پرسد که وقتی چند صباحی با او بودیم از عزت و مناعت و استواری و عطوفت و صمیمیت و دریاگونگی او چه گرفتیم و با آن چه کردیم... وقتی به اینجا می‌رسیم دفتر حساب را بسته نکنیم که این به خود ما کسر می‌آورد، همچنانکه کسر آورده است....

یاد مان باشد که ما در زمان خود به «او» بیشتر ضرورت داریم تا «او» به ما. او اکنون رفته است و نه حمایت ما او را کاری می‌آید و نه حرف ما او را دلگرمی و استواری می‌بخشد. ما به او، برای خود، و برای نفع خود، محتاج‌تریم. درست مثل همان حرفی که خدا گفت: ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم. اگر خدا را یاری کنید خدا شما را یاری می‌کند و گام‌های تان را استوار می‌سازد.... خدا به یاری ما برای خود محتاج نیست. خدایی او محفوظ است و اگر کوچه‌های دشت برچی هم به خدایی او وقعی نگذارد از شأن و جلال و جبروت او چیزی کاسته نمی‌شود. اما یاری او، در واقع یاری خود ماست. او را یاری کنیم یعنی خوبی‌ها و نیکویی‌ها و زیبایی‌ها و عزتمندی‌ها را یاری کنیم و به این ترتیب، خود از خوبی و نیکویی و زیبایی و عزتمند بهره‌ای خواهیم گرفت. «او» نیز چنین است. او اگر یکی از جلوه‌گاه‌های خدا در زمان ما بوده است، باید او را یاری کنیم تا از او بهره بگیریم.

***

این است که عاجزانه حس می‌کنم وقتی حساسیت‌های دیگر را رعایت کردیم، خوب است حساسیت او را هم رعایت کنیم و مطمین باشیم که پاک بی‌بهره نمی‌مانیم. حساسیت او کینه‌توزی و انتقام‌گیری و جوش زدن و خروش کردن نیست. حساسیت او حق‌خواهی و عدالت‌خواهی و اصلاحگری است. آنکه احساس بزرگیش بیشتر است، بیشتر از دیگران به درک و رعایت حساسیت‌های او محتاج است....

***

از بابه به اندازه‌ی سپارتاکوس نفرت داشتند و نفرت دارند. از او به اندازه‌ی علی نفرت داشتند و نفرت دارند. از او به اندازه‌ی عمرمختار و چه‌گوارا نفرت داشتند و نفرت دارند. ساده‌تر بگویم: از او به اندازه‌ی شفیع نفرت داشتند و نفرت دارند.... اما خوب است معادله را از روی دیگر هم نگاه کنیم. سپارتاکوس و علی و عمرمختار و چه گوارا و شفیع و بابه، هیچکدام خدا نبودند که «یَسئَل و لایُسئَل» باشند. وقتی معادله را از روی دیگر نگاه کنیم در کنار دیگران، به اینها نیز مجال حرف زدن می‌دهیم و مجال می‌دهیم که اینها هم بگویند که در زیر آسمان خدا، حقی داشته اند که باید آن را فریاد می‌کردند....

من شفیع را به عمد در کنار این بزرگان فرزانه می‌نشانم. به نظر من شفیع بیشتر از اینها به حمایت و یاری ضرورت دارد. این دیگران، خود در مرتبه‌ای هستند که حرف خود را بزنند و دیگران، یا از شرم یا از هیبت شان، خیلی جفا نکنند. اما شفیع همان ابوذری است که به دلیل «غفاری» بودن خود کمتر می‌تواند دیگران را قناعت دهد که به او هم نگاه کنند. علی به کار بود که مهار شتر ابوذر را بگیرد و او را در راه رفتنش به ربذه بدرقه کند و یاری و دوستی خود با او را با هیچ چیزی دیگر معاوضه نکند.

شفیع یکی نبود. صد تا بود و هزار تا بود. نه در غرب کابل، بلکه در سراسر کشور. در شبرغان بود و در هلمند و قندهار بود و در پنجشیر بود. درست تفسیر همان حرف نیکو و بزرگ و پیامبرگونه‌ی معلم شریعتی: «جنگ های تاریخ میان کسانی بوده است که همدیگر را می‌کشته اند بدون اینکه همدیگر را بشناسند برای کسانی که همدیگر را می‌شناخته اند اما نمی‌کشته اند»! و شعر زیباتر و گویاتر سمیع حامد: «دو عسکر خسته در بین دو سنگر / دو رهبر خفته بر روی دو بستر / دو رهبر پشت میز صلح خندان / دو بیرق بر سر دو گور دو عسکر» ....

اگر کسی می‌گوید بابه، و از کنار شفیع و نصیر و شیرحسین و جنرال سخی و نصیر سوز بی‌حساب می‌گذرد بخشی از کار خود را ناتمام گذاشته است. نمی‌گویم شفیع و دیوانه‌های همراه او را در ردیف بابه بگذاریم، اما می‌گویم از کنار شان بی‌حساب عبور نکنیم. شفیع‌ها پاسخ‌های زمان خود بودند و باید برای شناخت شفیع‌ها، سوال‌های زمان شان را مرور کنیم. فقط یاد مان باشد که آنها به اندازه‌ی ما زبان و قلم و حرف داشتند که بگویند، اما منطق زمان خویش را بهتر از ما درک کردند و بر زبان راندند. این است که شفیع‌ها با سپارتاکوس‌ها و ابوذرها و عبدالله اوجلان ها یکی می‌شوند و در یک خط قرار می‌گیرند، ولو از دو زبان حرف بزنند....

***

از آن زمان پانزده شانزده سال می‌گذرد. چه خوب است برای نسلی که امروز هستند بگوییم که بابه و یاران او، درس‌هایی دارند که باید آنها را بیاموزیم. آنانی که از تاریخ عبرت نگیرند خود به عبرت تاریخ تبدیل می‌شوند. عبرت‌گیری از تاریخ در آشنا شدن با تاریخ میسر می‌شود. در تاریخ نمانیم. تاریخ را با حب و بغض مرور نکنیم. واقعیت‌های تاریخ را به زمان خود منتقل نسازیم. اما از مرور عبرت‌های تاریخ هم غفلت نکنیم. بابه و یاران او تکرارپذیر اند، هر چند بگوییم خود بر نمی‌گردند. آنها در ما تناسخ می‌کنند و اگر پرده‌ها را اندکی کنار بزنیم، می‌بینیم که ما فقط نقش‌های خود را عوض می‌کنیم، سناریو همان است که بود. اگر بیاموزیم که در آن سناریو دیگران چه نقشی داشتند و چه نقشی بازی کردند، به خود کمک کرده ایم که در نقش خود بهتر بازی کنیم.

حساسیت‌های بابه به نظر من همین است. فقط یاد بگیریم که او چگونه پاسخ گفتن به نیاز زمان را به ما یاد داد. او همه‌ی حرف‌ها را نگفت و همه‌ی کارها را نکرد. خودش هم چنین ادعایی نداشت. اما او یاد داد که هر کسی می‌تواند، در صورتی که بخواهد، کاری کند که برای دیگران الگو باشد: خوب یا بد، الگو باشد.

‌***

ماه حوت، ماه پربرکتی است. برکتش از خون بابه و یاران اوست. آن خون، مثل خون ما بود. نه رنگین‌تر و نه آبگین‌تر. اما خاک حوت از آن خون بار گرفته است. بهاری که در راه است، وامدار خون ماه حوت است. بابه از کابل پرواز کرد و به غزنی رفت و روی دوش مردمش کوهپایه‌های هزاره‌جات را عبور کرد و به مزار رسید تا مزارش آنجا باشد. این خطی است در تاریخ: ما از خداییم و به خدا باز می‌گردیم!

مهم، فاصله‌ای است که از خدا آمدن تا به خدا بازگشتن طی می‌کنیم. بابه در این خصوص حکایت‌های شنیدنی فراوان دارد. حساسیت او همین است که به این حکایت‌ها نیز گوش کنیم و با خود سنجش کنیم که آیا می‌توانیم ما هم چون او باشیم....

***

به مناسبت ماه حوت، مناسب دیدم درس‌های بابه را به سهم خود، از یادداشت‌هایی شروع کنم که بازگوی شمارش حوادث در واپسین روزهای حضور او در غرب کابل است. این یادداشت‌ها زمانی در ماهنامه‌ی «امروز ما» منشتر شدند. ترجیح می‌دهم این یادداشت‌ها را به عنوان سندهایی از تاریخ، همانگونه دست‌نخورده بازنشر کنم. شاید زبان و لحن و تعبیراتش مناسب نباشد، اما برای بازگویی درس‌های بابه بهتر از آن است که با برداشت‌های کنونی من آمیخته شوند. ... من حالا آن کسی نیستم که پار بودم. اما بابه بعد از 22 حوت نماند که چون من تغییراتش را نشان دهد. یادداشت‌هایی که آن زمان منتشر شدند به چند دلیل از اهمیت برخوردار اند: یکی نزدیک بودن شان به زمان حادثه؛ دیگری، نشر شان از ماهنامه‌ی رسمی متعلق به حزب وحدت؛ دیگری، بازگو شدن شان در زمانی که من هم هنوز در زمان غرب کابل به سر می‌بردم و چشمم به جایی دیگر باز نشده بود تا از فراز و نشیب های آن متأثر باشم....

این یادداشت‌ها را به عنوان شهادتی از تاریخ برای تاریخ منتشر می‌کنم. نسل امروز ما شاید به خواندن آنها محتاج‌تر باشند تا نسل دیروز ما.

پل خشک، 16 حوت 1388

نویسنده : عزیز رویش نظرات : 19
  • توحيدي ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۸ حوت

    رويش عزيز سلام!
    آيا امروز و در اين شرايط بدون ( بابه ) چكار بايد كرد؟ فقط اشك!
    تشكر و صد تشكر از معلم محترم

  • کاظم وحیدی ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۸ حوت

    سلام آقای رویش، پس از سه روز مشکل انترنتی که داشتم امروزه موقتا برطرف شده و این نظر کوتاه را می گذارم که واقعا درد مشترک داریم. جالب است که هرکس هرکجا که باشد، چون کار مشترک نموده امروز از درد مشترک می نالد. پیک هم که آمده بود همه دردش همینها بود. کامن هم همینها را می گوید. درد بزرگ ما این است که آن بخش از نسل تحصیل کرده ی ما که شعار مزاری می دهد، واژه های به اصطلاح مدرن و کاری برای فرد خودشان را بر فداکاری برای سرنوشت مردم شان ترجیح می دهند و فقط در صحبت و محافل زبانشان دراز است. خلیلی و محقق که رقمی نیستند که به حساب بیایند، اگرچه امروز حاکم هستند. آنها کف سر آب بوده و رفتنی هستند. البته اگر نسل امروز ما کاری بکند و ایمان بیاورد به مبارزه برای کنار زدن غاصبان.
    به امید روزی که توانسته باشیم مزاری را به عنوان یک ارزش و معیار جا بندازیم.

  • asif ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۸ حوت

    Mamnoon azUstadi azizam jinab Roiesh

    Azinki yadi az sarbazani baba ra namodid hazaran salam bar shoma
    In nam ha ( pada rMZARI Abuzar shahid Haji Ahmadi shafi Genral sakhi nasir Alidad sadiq sia Kamron Enginer shir hussin zia ikhlasi Ustad ibrahimi
    wa hazaran shahid diga) hamisha jawidana and
    Hmisha kharichashmi doshmanani mardomi ma bashi Ustad Roiesh
    Montazir khateratat lahza shomari mikunim

  • hakimy ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت

    من فکر میکنم آدمهای که ادعای رهبری و آقای نموده و خود را در موقعیتکه، بابه بزرگ،قرار داشت برای دیگران معرفی می کنند،حد اقل یک بار از خود سوال کنند که آیا بابه کاخ مجلل نشین بود؟ در حالیکه خوب می دانند که بابه زندگی چگونه داشت،چس ادعای آقایان برای چه است. تعجب می کنم که چه طور وجدان خود را راضی می کنند؛ فقط این را می خواهم بگویم،بدانید،این مردم بود که شما دارای عناوین شدید.برای شما خوب این بود ،که به جای منافع شخصی خود فکری به آن سرو پا برهنه ها می کردید.

  • بشیر بشارت ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت

    دوست داران ، راهروان اندیشه استاد مزاری وهمه وطن داران حقیقت جو درود بر شما !
    حدف از بزرگداشت و برگذاری مراسم تجلیل روز شهادت رهبر ازادی خواهان استاد عبد العلی مزاری نه تنها یاد بود و سو گواری از دست دادن رهبر شهید است بلکه انعکاس دادن و تحقق بخشیدن اندیشه انسانی و شعارهای ازادی خواهانۀ استاد است که تا در اذهان مردم جای بگیره و تحول در جامعه ایجاد شود . مردم و فرد فرد جامعه این اگاهی را بیابند که معیار انسانیت باشد نه قیافه ،نه رنگ و نه دین و مذهب.

  • آصیف حسنی ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت

    استاد گرامی استادی عزیز چقدر زیبآ نویشتید!
    قلبی هر انسانیرا به لرزه میاورد! نکنه معجزه ی (پدر) هستی ما خبر نداریم !
    همشه سربلند موفق شاد کام باشی جیناب"رویش"
    چیزی را که شما مینویسید تنها تاریخ بلکی درس است باید یاد گیرفت
    ای کاش میشد یک روز کفشی "بابه " را پیش پایش میماندم به امیدی روزی که دشمنانی "بابه" و ملتش رشکن ونابود شود آرزوی پیروزی برای شما تمنا دارم

  • منتظر یاداشت ها ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت

    بی صبرانه چشم به راه یاداشت های تان مانده ام
    اگر ادرس وبلاگ شخصی تان را هم بدهید تشکر میکنم اقای رویش

  • shahinshah ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت

    سلام خدمات آقای رویش و سایر دوستان گرامی
    خوشحالم از اینکه همکاری و فعالیت شما با جمهوری سکوت فرصت استفاده از تجارب و اندیشه های شمارا به من و سایر دوستان مهیا میسازد ، راستش همین دیروز مطلبی را که تحت عنوان ‎'' <<ما مردم >> بعداز پانزده سال ‎'' نوشته بودید میخواندم که توجه ام را یک مساله جلب کرد و ان اینکه ، شما در شرح از سفری که در پیش دارید از زحمات که دوستان برای آموزش و آماده ساختن شاگردان برای این سفر کشیده بودند و همچنان از دوستانیکی زمینه های این سفر را مهیا ساخته بودند یاداوری کرده قدر دانی کرده بودید ، ولی دوستانیکی نظریات شانرا درج کرده بودند فقط از زحمات شما تمجید کرده بودند ، حالا هم وقتیکی در کنار نام بابه مزاری نام شهدای از یاد رفته ی مارا ذکر کردید خود را با شما همنظر یافته خواستم نظراتم را در رابطه با شناخت افراد در هر زمان و مکانی که هست بنویسم ، فکر میکنم این یکی از مسایل بسیار اساسی و مهمی است که متاسفانه ما ان توجه که این مساله شایسته ی ان است با ان نمیدهیم . ما نه دیوانگان و عاشقان ملت خودرا به درستی میشناسیم ،و نه ان خاینانی که از نام و افتخارات ملت ما به هزار شیوه و طرق به نان و شهرت میرسند . دیروز همایش ‎''مزاری و پروسه ی آشتی ملی ‎'' را که در شهر لندن برگزار شده بود online دیدم چند نکته ی بسیار مهم را میخاهم یاد آور شوم . اول اینکه آیا کسانی که این همایش را راه اندازی کرده بودند برای ملت ما شناخته شده نیستند ؟ من قصد اتهام به کسی را ندارم فقط از دوستان میخاهم که خودشان گذشته و حال این افراد را به خوبی جستجو کنند، دریابند کی این افراد با کی ها در ارتباط اند و در گذشته چه فعالیت های داشته اند . خیلی مشکل هم نیست. دوم ، دعوت از نماینده ی سفارت کشوری که سهم ان در بربادی و قتل عام مردم ما به هیچ کسی پنهان نمانده ، و در طول حیات بابا مزاری ، مزاری از دخالت ها و شیطنت آنها به جان رسیده بود، در حقیقت پا گزاشتن به خون شهدای ما بود ، پا گذاشتن به خون شهید مزاری بود . اگر این واقعن این یک همایش میبود و وسیله قرار دادن مردم ما به دست یک عده استبدادگران که در طول تاریخ غیر از تحقیر و توهین از آنها به مردم ما چیزی نرسیده نمیبود ، پس باید از تحلیل گران سیاسی ، از استادان دانشگاه ،از نویسندگان کشور میزبان هم تقاضا میشد تا در این همایش شرکت کنند و با سیاست ها و خواست های دموکراتیک بابا مزاری و پیروان ان رهبر عدالت خواه آشنا میشدند ، کاری بسیار دشواری نبود و کاملا امکان پذیر بود ، سوم : دعوت سخنران آخر ، که قرار بود در آخر سخنرانی کند بعد از نفر دوم و یا سوم به بهانه ی اینکه وقت نمانده هم کمکی زیادی نکرد ، چون خیلی از حرف های که از طرف سایر کسان گفته شد نیاز به جواب دشت کی این فرصت را مدیر و مجری برنامه از مردمی ما گرفت با جلو آوردن سخنران آخر به سوم (جعفر عطای) . ومورد چهارم : سخنران که در آخر به جای جعفر عطای سخنرانی کرد اصلان آداب سخنرانی را رعایت نکرد با وجود که ظاهرا از دانشگاه برونل انگلستان فارغ شده بود در سخنانش دوستان را متهم به این کرد که همه برای پلو و قورمه در این مجلس گرد هم آمده اند که خیلی به خیلی از دوستان بر خورد . در کل آقای گرداننده ی برنامه و نماینده سفیر جمهوری ایران از این به اصتلاح همایش فایده سیاسی خودرا به طور که میخواستند بردند و برای انگلیس ها ثبت کردند کی این حرف وا قعیت دارد که مردم ما وابسته به ایران هست ، مردم ما هم گولشان را خوردند . از مردم ما استفاده شد چون مردم ما شناخت کامل از افراد و اشخاص به صورت درست ندارند ،درست همانطوریکه مردم ما از صداقت و افکار بلند و ازادی خواهانه ی رهبر بزرگ و فرماندهان شجاع ان ندارند . و در آخر از سایت جمهوری سکوت میخواهم که در آینده از نشر تبلیغات که برای استفاده از مردم و خون شهدای ما صورت میگیرد جلو گیری کنند چون تبلیغات همین همایش در سایت جمهوره سکوت به نشر رسیده بود

  • daryabi ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت

    استاد رویش قلمت جاری باد.

    عمردارز وطولانی وپربرکت برایت ارزو می کنم.

    امیدوارم انانکه همه ای خصلت های یک رهبرمثل بابه مزاری را فراموش کرده اند و یاهم انرا می خواهند درپس ریا ها وتزویرهای روزهای بیچارگی وبی پولی خود پنهان کنند. تا جمعی که هرکس وناکسی را بزرگ کرد، چیزی نداند. این را بدانند که چه قدر بی شرف اند.

    وبدانند که ادعایی رهبری کردن دل وجرعت وعمل مزار ی گونه هم می خواهند. نه زن گرفتن و.... وشفیع کشتن ها.

    باید مرد از خجالت که به مثابه لکه های کوچکی وسیاه رنگ برپیشانی وصورت مان نقش بسته است. باید یک بار ایینه سال های جنگ افشار را از زیرخرابه های ان واز جیب جوانی شهیدی که به خاطراحیای هویت جان داد. گرفت وصورت مان را دید که چه قدر از خجالت و از رذالت واز نامردانگی ودریوزه گری کبود وبی رنگ شده است.

    برگردیم. به دهه ای که همه شهید شدند وما هم دران جا بودیم . مزاری هم رفتند. اکنون همه از ان دم می زنند میلیون ها نفر ارمان اورا تجدید می کند واز او تجلیل وتحلیل وسوگواری به عمل می اورند. اما ما چه می کنیم . هرسال برای صرف جشن گرفتن ان باهم نزاع می کنیم. می گویند محقق وخلیلی دیگر زمانها با هم حرف نمی زنند روزی که سالگره با به مزاری نزدیک می شوند هردویش قرار داد کتبی می نویسند که به تعداد مساوی عکسهای شان را چاب وتبلیغ کنند و از خلیلی نباید از اندازه عکس محقق کلان تر در محل محفل نصب باشد. واقعاً چه مردانی به جای ان مرد خدایی نمانده است.

    راستی وقتی خلیلی بزرگوار امد جاغوری من انجا بودم . درضمن اینکه برای تبلیغات کرزی امده بود . به قهر وغضب گفت دیگر خاک شهید ابوذر را با این بد روزی وبیچارگی نبینم که مثل خاک یک پیرسال فوت شده تفاوتی نداشته باشد. فورا ً بازسازی می کنید بسیار خوب وعالی تمام مصارف ان را من می دهم.
    هم چنان وقتی چندی بعد اقای محقق بزرگوار امد او غضبانی تر گفت من ترمیمش می کنم دیگر نبینم که چنین حالتی را تحمل ندارم.پ

    اما بعد از نزدیک به پنج ماه خاک همان است که بود . نه تغییری و نه دلسوزی مثل محقق وخلیلی از ان دم حتی به شوخی نمی زنند .پ

    این تمام بزرگواری رهبرانی که خودرا رهبرمی دانند از کیسه مردم فقیر می دزدند ومی خورند.

    فرق عمده ای بزرگواران با رهبربزرگ هم دراین است که او برای مردم خودرا فدا می کرد و از سهم خود به مردم می دادند . اما بزرگواران اکنون مردم را فدای خود می کنند و از حق مردم برای زن وبچه اش موتر و خانه وچه وچه می خرند



    یا الرحم الرحمین

    یا مزاری بزرگ
    یا پدر

  • نسیم حقجو ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت

    سلام و درود بر روح پاک شهدای غرب کابل و رهبر شهید و تمام بینندگان این سایت وزین و خوب.
    نخست از همه ازآقای بلال نوروزی بخاطر زحمات که میکشد تشکری میکنم.
    با خواندن این یاداشت استاد دلسوز رویش صاحب اشکم چشمانم را نمناک ساخت و ما نسل نو هزاره نیاز داریم که نشریه عصری برای عدالت و امروز ما را باز خوانی کنیم تا بدانیم که چی به چی بوده است.
    تشکر از احساسات نیک استاد محترم.

  • بانوی ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت

    سلام دست شما طلا.
    آزموده را آزمودن خطاست ولی من نمی دانم چرا ما همیشه فقط آزموده شده ها رو می آزمایم
    اااااخ که قلبم می خواهد پاره شود واقعا چرا هیچ کسی خلیلی (ننگ هزاره) را باز خواست نمیکند که چرا اخه چرا شفیع (سمبول غیرت همت شرف ایثار مردانگی ....) را کشت البته اونکه معلوم هست اما ما چرا بازم سر به پایش می سابیم؟؟؟؟؟

  • ali qawir sweden ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت

    I think it is serios treachery if we forget the real champion of Hazara peopel (Shahid GHanbar,Shahid Habbas paiadar,Shahid Taher Shojahi who had done manly defence of hazara peopel and west of Kabu.Mr Roiesh.,you singing,and hideing the story of kabul and your jugement so political.If you have conscience tell the true ,who defence hazara in all the DSHTE BARCH.KOTE SANGI AND DAROLLAMAN they ware Ghanbar Paiadar and taher.

  • ارباب بامیان ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت

    دستت درد نکنه جناب رویش صاحب. رسالت انسانی که داری را انجام میدهید. بیقین آنقدر که پنداشته میشود، جوانان امروزه بی عرضه هم نیستند ولی نیاز به منابع دارند. تا هنوز کسی از این منابع را ذخیره نکرده بودند و در دسترس قرار نداشت. امیدواریم با گامی که میبردارید، ما را مدیون خویش ساخته باشید
    بیقین شهید شفیع و امثالهم علی وار از مردم شان دفاع کردند و غرور از بین رفته کتله عظیم از مردم افغانستان را احیا کرده بودند. ملت که قدر زحمات و جان نثاریهای آن سرداران را نداند، بیقین خوار میشود. آن بزرگان در حقیقت مصداق اشرف المخلوقات بودند که در قران از آن یاد شده است. چه پاک و صادقانه جنگیدند و دفاع کردند. آخه رهبر یک ملت یک خانه گلی هم جایش نگذاشته است. قمندانان غیور نیز از زندگی پر تجمل چیزی به ارث نگذاشته اند! گویی که آنها اصلا خانواده ای نداشته بودند و یا اینکه اهمیت خانواده ، زن و فرزند را نمیدانستند که هیهات!
    اما حالا بیا بیبین! تو خود تفسیر این نکته دانی.............

  • فراموش شده ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت

    تمامی داشته ها ونداشته های میلیونها هزاره در آغاز هزاره سوم، ما حصل خون خدایگان عزت هزاره(بابه و دیوانگان بابه )است، کلام هرگز نتواند از زیر بار اینهمه بزرگی بر آید.
    هزاره نباید هرگز مریدان بابه(حاجی احمدی، بصیر دیوانه و.........................)فراموش کند

  • افشار 93 ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت

    رویش عزیز، سرمایه تاریخی ما
    فدای هر نقطه و حروف از نوشته های تو
    مه و عده میدهم که قربانی بابه ره به خودم، و تما مردم مثلی خودم که بابه به آنها ارج گذاشت جبران کنم در زندگیم

  • محمد دایه پور ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت

    سلام به معلم عزیز عزیز
    من فکر می کنم که وقت آن رسیده است تا ادبیات امروز ما را دوبازه زنده کنیم ادبیات از دل حماسه های غرب کابل با آن لحن اندوهگین و پرخروش تا این رگ های بی غیرتیمان دوباره جان بگیرد. دوباه ساعت شمار غرب کابل را برای این نسل که از همه چیز فاصله می گیرند را بازگو کنیم .
    همه این ها من فکر می کنم در این زمانه لازم است زیرا ما نیاز به درک امروزی از وضعیت خود داریم واین درک نیاز به درک تاریخی دارد تا زمانی که ما شرایط تاریخی خورد را درک نکرده باشیم به درک واقعی از شرایط امروز خود بر نمی آییم لذا لازم است به باز خوانی دوران مقاومت در غرب کابل برویم و بررسی وضعیت تاریخی خود در گذشته از سر بگیرم
    من در کامنت که در تاریخ هزاره نوشته سعید گذاشته بود گفتم تاریخ یک ملت از همین لحظه شروع می شود و باز می گویم تاریخ ازاره ها از همین اکنون که ما داریم می اندیشم آغاز می شود و این نیاز دارد که شرایط خود را در زمان حال و گذشته کنار یکدیگر بگذاریم تا تاریخ دوباره خوانی کنیم تاریخ تنها وقایع نیستند که ما این وقایع را کنار یک دیگر بگذاریم و بعد بگویم این تاریخ است بلکه باید شرایط زمانه را هم در نظز داشته باشیم
    معلم عزیز خواستم بگویم که چقدر به این نوشته هایت ما نیاز داریم و خواستم بگویم که چقدر به آن نوشته هایت ( امروز ما) نیاز داشتیم و داریم
    تاریخ ما یا بهتر است تاریخ معاصر ما با همان نوشته ها معنا دار می شود والله این چند کتاب تاریخی که ما داریم فقط وقایع نگاری و تبار شناسی بیش نیست این ها شاید بدر فخر فروشی یا قفصه کتابخانه یمان را پر کند بخورداگر دارد بدون این تاریخ نگاری ها معنادارتر نیست
    به هر حال معلم عزیز ما نیاز داریم به نوشته هایت نوشته های دای فولادی عزیز تا دوباره شرایط بابه درک کنیم تا دوباره فهم دیوانگی را بدانیم

  • قادر ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت



    بابه مزاری در حقیقت یک پیامبر است. من شک ندارم که او از جانب خداوند برای نجات مردم ما آمده بود. او زنده است. او با خداوند است. او دست خدا بود.

    انسان خطار کار است. انسان دنیا پرست است. انسان قدرت پرست است. بابه مزاری اما هیچ کدام اینها نبود. بابه مزاری مجسمه مبارزه برای عدالت بود. بابه مزاری خودش آزادی بود. بابه مزاری یکی از بزرگترین آزادیخواهان جهان معاصر ما است. او برای من بالاتر از گاندی، ماندلا، مالکوم ایکس و لوترکینگ و ابراهام لینکلن است. او برای من برابر با مسیح و موسی است. بابه مزاری برای مردمش یک پیامبر بود، است و خواهد بود.

    روح مزاری بزرگ شاد باد

  • نسرین ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت

    من در زمان شهادت پدر خیلی کوچک بودم استاد پدرم همیشه از امروز ما و عصری برای عدالت برایم میگفت ای کاش بتوانم ان نشریه ها را دوباره بخوانم استاد دستت را میبوسم

  • بانو غرب کابل ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۷ حوت

    ای من فدای قطره های اشک شما.
    ای کاش همه میسل شما می اندیشید.
    ای کاش من هم میسل تو بودی.
    اااااااااااااااااخ قلبم داره پاره میشود. ااااااااااااااااااخ رویش صاحب از آن همه درد از آن همه خاطره به من هم بده.
    دوستت دارم از هر کسی توی این گیتی

  • نظر خود را برای ما ارسال نمائید...

    • نام:
    • ایمیل:
    • وب سايت / وبلاگ:
    • نظر:
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: