۱۳۸۸ پنج شنبه ۲۰ حوت
تازیانه را فراموش کن

تازیانه را فراموش کن

سنت به هردو مفهوم در افغانستان بسیار پررنگ است. اما نکته مهم تلاقی و ترکیب مزجی این دو در زندگی مردم افغانستان است. آموزه های بنیادین اسلامی چنان با سنت های رایج بر زندگی مردم افغانستان و سنت های محلی ترکیب یافته است که جدایی انداختن میان آنها هم از حیث نظری و هم از حیث عملی، غیرممکن شده است.

 

 جستاری در برساختن هویت های متناقض برای زن افغانی

"به سراغ زنان می روی؟ تازیانه را فراموش مکن!"

نیچه

وقتی از زن افغانی سخن می گوییم، از هویت واحد سخن نمی گوییم. چون زن افغانی نه یک چهره که چهره های متفاوت و مغشوش به خود گرفته است و این چهره ها برایش بر ساخته می شوند. جالب این است که او خود در این برساختن ها و ساختن ها، غایب است. او همچون عرصه اجتماعی، حتی در عرصه بر ساختن هویت خویش، نامحرم است. به همین خاطر هر گونه هویتی که برایش بر ساخته می شود، در فضای ذهن مردانه شکل می گیرد. وقتی هویت زن افغانی درفضای ذهنی کاملا مردانه،  شکل می گیرد، اولین خاصیت و ویژگی اش تاکید بر تفاوت های جنسی است. تاکید بیش از حد  بر تفاوت های جنسی و جنسیتی، شباهت های زیرین و بنیادین زن و مرد را از یادها می برد و محو می کند. در نهایت آنچه ناشناخته می ماند زن به مثابه یک انسان است و ما بر این ناشناختگی دامن می زنیم. اینجا است که ما هرکدام هویتی از خود برای زن بر می سازیم، در حالی که او آن چیزی که ما می بافیم نیست. آنچه ما می بافیم تنها برساختن است و هویت دلبخواهی. به عبارتی زن افغانی دیگر یک زن، یک انسان و یک هویت مستقل نیست، بلکه موجودی است، آنگونه که ما می خواهیم.

هویت های سنتی، رسانه ای و رمانتیسم، از مهم ترین هویت هایی اند که برای زن افغانی برساخته می شوند.

اما در آغاز باید اشاره کنم که برساختن یعنی چه و هویت چه معنا دارد؟

برساخت­گرایی گونه ای از روش تحلیل است که با جریان های فکری جدید در غرب به وجود آمده است. برساخت­گراها اساساً معتقدند که واقعیت ها برساخته­ی اجتماعی و فرهنگی هستند و انسان ها با تحمیل نظم های منطقی، به آن ها معنا می­بخشند. برساخت­گرایی همه واقعیت ها را، آفریده های زبان و نظام های معنایی می دانند که در فرایند زبان شکل می گیرند.

بنا براین اگر برساخت گرایی را به عنوان یک متدولوژی در این عرصه قبول کنیم، مطالعه هویت زن افغانی، که به هرحال موضوع این جستار است، براساس برساخت­گرایی،  بی نهایت پیچیده و در عین حال بحرانی خواهدبود.

هویت در یک تعریف عبارت است از خود باشی و خود نمایی. اما این همه هویت نیست. بخش دیگر و مهم هویت بازشناسی خود به وسیله "دیگری" است. هویت همچنانکه برساخته خود است، برساخته دیگری نیز هست.

از نخستین ویژگی هویت ها این است که ریشه های ایدئولوژیک دارند. به این معنا که ایدئولوژی ها هویت ها را بر می سازند. روند تاریخی هویت سازی ها این امر را به خوبی نشان می دهد. ایدئولوژی ها با تمام توان سعی می کنند، انسان های یکدست و یکسان در جامعه بپرورانند.

یکی دیگر از ویژگی هویت ها این است که گاهی درهم تنیده می گردند و انسان ها محل تلاقی هویت های گوناگون قرار می گیرند. همین امر گاهی موجبات پدیده ای به نام بحران هویت را فراهم کند.

مشکل در همین جا بروز می کند. ایدئولوژی های غیر دینی از کمونیسم گرفته تا جریان های فمینیستی و ایدئولوژی های سنتی از تند رو ترین شان گرفته تا محافظه کار ترین جریان ها در پی برساختن هویت برای زن افغانی هستند. اینجا است که زن افغانی در این تلاقی بزرگ و شبکه های هویتی، تنها چیزی که از یادش می رود، خودش است. خودش به مثابه یک انسان آزاد و صاحب اختیار.

زن و هویت سنتی، گوهری در برقع یا در صدف

یکی از مهم ترین منابع هویت برای زن افغانی، و برای هر انسان افغانی، سنت است. سنت در کلان ترین تقسیم بندی خود به دو چیز مهم اشاره دارد. نخست، به میراث مشترک و مدون و مکتوب  فرهنگ و تمدن اسلامی. دوم، به ریشه های به جا مانده از عنعنات و رسم و رسوم و نحوه زندگی مردم افغانستان.  

اما میراث مشترک خیلی مبهم است. زیرا به گفته محمد ارکون جهان اسلام متشکل از قومیت ها، نحله ها و مذاهب گوناگون است به همین خاطر اگر بخواهیم معتقدات همه آنها را در چارچوب سنت قرار دهیم، باید از اسلام های متعدد و بی شمار سخن گفت. بنا براین اگر بخواهیم خود را از معضل برهانیم، باید یکسری مفاهیم مشترک را بیابیم که در نزد همه مسلمانان یکسان تلقی می شود و همگان بدانها معتقدند. این مشترکات همان چیزی است که ارکون آن را "میراث" می نامد. در نگاه ارکون میراث متشکل از سه عنصر اصلی "کتاب مقدس"، "احادیث نبوی و نیز احادیث امامان دوازده گانه در نزد شیعیان" و هم چنین "شریعت" است. این همان چیزی است که ما آن را میراث یا سنت به معنای تمدن اسلامی می نامیم.

سنت به هردو مفهوم در افغانستان بسیار پررنگ است. اما نکته مهم تلاقی و ترکیب مزجی این دو در زندگی مردم افغانستان است. آموزه های بنیادین اسلامی چنان با سنت های رایج بر زندگی مردم افغانستان و سنت های محلی ترکیب یافته است که جدایی انداختن میان آنها هم از حیث نظری و هم از حیث عملی، غیرممکن شده است.

مهم ترین بازتولیدهای مفهومی و عقیدتی سنت به هردو مفهوم در سرزمینی به نام افغانستان، نگاهی تحقیر آمیز و نکبت آلود به جنس مونث است.

بدیهی است که بازتولید و برساختن هر مفهوم و آموزه ای، به وسیله زبان به نمایش گذاشته می شود. به عبارت دیگر مفاهیم و عقاید بازتولید شده، پیش از آنکه به صورت قاعده در آیند خود را در زبان و ادبیات نشان می­دهند. این­جا است که تئوری رابطه زبان و واقعیت یا برساخت­گرایی کمی به چشم می آید. بازتولید مفاهیم و در نتیجه برساختن هویتی تحقیر شده برای زن افغانی در ادبیات عامیانه که می تواند بازتاباننده سنت های محلی باشد، در واژگانی چون "سیاسر"، "ضعیفه"، "عاجزه" و مانند آن به خوبی دیده می شود. این نشانگان نشان می دهند که زن در افغانستان به گفته "اورینگ گافمن" به مثابه "داغ ننگ" دانسته می شود، داغی که هویت زن افغانی را می سازد، هویتی که کاملا "ضایع شده" است و برای جبران آن زمانی بس طولانی نیاز است و شاید هم جبران نشدنی به نظر آید.

سنت در مفهوم میراث نیز با مشکلاتی مشابه مفهوم نخست درگیر است. این چالش ها را آشکارا می­توان در آثار کلاسیک اسلامی مشاهده کرد. در درون میراث، هرچه از زمان پیامبر دور تر و هرچه به زمان اکنون، نزدیک تر می شویم، تناقض ها در مورد هویت زن و تعریف جایگاه زن بیشتر و عمیق تر می شود. به عنوان مثال در آثار حکیم ملاصدرای شیرازی، زن در شمار حیوانات و چهارپایان قرار می گیرد. یا در آثار فقهی اهل سنت به جای زن از واژگانی استفاده می شود که نمی تواند برای یک انسان به کار رود؛ به عنوان مثال واژه "عورت".

اما به گفته ارکون مشکل سنت به این معنا نه در نخستین سرچشمه های آن بلکه در مرحله ای است که به شریعت تبدیل می شود. یعنی به مجموعه ای از اقوال و گفته های فقهای، متکلمان، عرفا و دیگر دانشمندان مسلمان که هرکدام از دریچه ای خاص به میراث نگاه می کنند.

این جا است که وقتی سنت به مفهوم میراث و سنت به مفهوم عنعنات محلی در سرزمینی به نام افغانستان با هم تلاقی می کنند و موجودی انضمامی به نام زن افغانی را می سازند، هردو هویت واحدی را بازتولید می کنند. هویتی بسته در برقع یا مرده  کفن پوشی که عمودی راه می رود. به عبارت دیگر این­که در توصیف زن گفته می شود: گوهری در صدف، یعنی همان هویتی بسته در برقع.

زن و هویت تغزلی؛ چیزی در میان چیزها

 

یکی از هویت هایی که برای زنان برساخته می شود و دایما در حال وسوسه است، هویت رمانتیک و تغزلی  است. این گونه از هویت به وسیله شاعران و در فرایند تخیل شکل می گیرد. هویت رمانتیکی زن تنها مخصوص شعر فارسی نیست، بلکه در همه زبان ها و در تمام تاریخ و در همه فرهنگ ها وجود داشته است. اما زبان فارسی در این زمینه شیرینی و حلاوت های خاص خود را داشته است.

شاعران ما که میراث دار زبان فارسی و ده ها شاعر خیال پرداز و شاهکارهای ادب فارسی اند، همیشه نگاهی رمانتیک و تغزلی به زن داشته اند.

با یک مرور اجمالی در شعر امروز افغانستان دریافتم که سه مضمون بسیار پررنگ در شعر ما حضور دارد و تمام شعر امروز را در مورد زن تحت تاثیر خویش قرار داده اند:

1- شی بودگی زن: چیز بودگی زن که در شعر فارسی القا می شود، ریشه در تاریخ، سنت و عقل عمومی دارد که بر فرهنگ فارسی حاکم بوده است. شعر فارسی همواره تحت تاثیر فرهنگ و سنت های حاکم بر شی بودگی زن پا فشرده است ولی خود در یک پژواک منطقی در نهادینه کردن شی بودگی زن، نقش مهمی داشته است.

2- بدن های رام برای عشق ورزیدن: تغزل در شعر فارسی سابقه چنان پررنگ دارد که شاید اصلا شعری بدون تغزل و عشق ورزی کم تر بیابیم.

3- زن موجودی قابل ترحم: یکی  از وجوهی دیگری که در شعر و ادبیات فارسی برای زن افغانی برساخته می شود، چهره ترحم برانگیز و در نتیجه ضعیف او است. در این صورت نیز زن، پیش از آنکه یک انسان باشد، موجودی ضعیف و قابل ترحمی است که باید به او رحم کرد و با او همنوایی کرد.

در پایان این بخش دوست دارم شعری را بیاورم که به وسیله یک زن سروده شده و هویت نا بسامان زن افغانی در آن به خوبی به تصویر کشیده شده است. از این شعر من گلایه ای را می شنوم که ابدی است. گلایه ای که یک زن از سرنوشت محتوم و از پیش تعیین شده خود دارد. گلایه از شی شدگی و چیزبودگی، گلایه از جبر سر نوشت، گلایه از خود، گلایه از همنوع، گلایه از تاریخ. او می گوید:  

من زنم

برای بوسه و هوس و دار قالی

به تارهای انگشتانم

نقش های سر نوشتم را گره می زنم

و سوزن می شوم

بر دل سپید دستمال

که گلهای سرخش حکایت شب های بی قرار است

من زنم

خشتی بر برجهای بی جان

و موجودی در شب های هم آغوشی

که صبح دیگرش او را تف می کنند

چون آنانی

که سر بر هزار بالش چرکین نهاده اند

در شروع هر فصل

می شمارم

دانه دانه موهای سپیدم را

و می فهمم

که دیگر نه دار قالی مرا

خواهد پذیرفت

نه دستمال سپید

و نه بالشهای چرکین

و از بلندی برجها

فرو خواهم ریخت

این منم زنی تنها در آستانه فصل سرد.

به نظر من این شعر یک داستان بلند را شرح می دهد، داستان نوعی از زندگی را که برا زن افغانی رقم خورده است و به مثابه یک قاعده در آمده است.

 

زن و هویت برهنه؛ اغواگری در جهان وانموده

در این تیتر چنانکه ملاحظه می شود، از دو مفهوم نسبتا آشنا سود جسته ام؛ "اغوا" و "جهان وانموده". اغوا مفهومی است که نویسنده و فیلسوف فرانسوی "ژان بودریار" آن را به کار برده است. "جهان وانموده" مفهوم کلیدی در اندیشه های "ادوارد سعید" است. البته فکر می کنم "جهان وانموده" در اندیشه ادواردسیعید، نیز برگرفته از بودریار باشد، زیرا بودریار یک کتاب به نام "اغوا" نوشته است و کتاب دیگری هم با عنوان "وانمودن وانموده ها".

اغوا در نزد بودریار استعاره ای است که نه تنها واقعیت را بر می سازد، بلکه فراتر از واقعیت قرار می گیرد. اغوا نوعی برساختن است. در این برساختن، "زیبایی پلاستیکی، تبدیل به کمال می شود. این همان جوهر زنانگی و جنس مونث در عصر رسانه است که بودریار به خوبی آن را در قالب مفهوم اغوا، به تصویر می کشد. اما این تصویر سازی و این اغوا در جهان وانموده (جهان سوم)چگونه است؟

جهان وانموده، غیر از وانموده ها و وانمودن است. مراد ادوارد سعید و بالتبع مراد من از جهان وانموده، آن جهانی است که برساخته عصررسانه است، جهانی با نام شرق، "جغرافیای خیال پردازانه" و جهانی سنتی که بیش از آنکه با خود و درخود و به مفهوم واقعی خود باشد، برساخته عصر رسانه و ایدئولوژی های رسانه ای است. در این جهان همه چیز وانموده اند ولی زن و جنس مونث بیش از هرچیز دیگر دچار وانمودگی شده است. در این جهان تنها تحفه اساسی مدرنیته و جهان سرمایه داری، همان تکنولوژی رسانه ای  است.

امروز رسانه خود واقعیتی را از راه وانمودن می سازد، که حتی مهم تر از خود واقعیت است" به همین دلیل رسانه دارای زبان خنثی نیست. رسانه زبان ایدئولوژی های رنگارنگ است؛ تنها میانجی که میان انسان شرقی و ایدئولوژی های متنوع، در جهان امروز وجود دارد.

حال اگر انسان، همان زن افغانی باشد، چه چیزی صورت خواهد گرفت؟ در اینجا است که به گفته بودریار اغواگری نشانه اربابی بر جهان است، چون برهمه چیز پیروز می شود.  

سخن آخر

در آغاز این مقاله سخنی را از نیچه آوردم که از زبان زرتشت می گوید: "...به سراغ زنان می روی؟ تازیانه را فراموش مکن!" و عنوان این جستار گونه عکس نقیض این گفته نیچه است؛ "تازیانه را فراموش کن!"، چرا؟

"تازیانه" در اینجا تنها برابر نهاده ای برای "قضیب" نیست، بلکه یک استعاره است. استعاره از نوع نگاه هایی که نسبت به زن در سرزمینی به نام افغانستان وجود دارد. استعاره از تمام برداشت های مذکر که زن را پیش از آنکه یک انسان ببینند، او را یک زن می بینند. پیش از آنکه بخواهد در باره یک انسان سخن بگویند، در باره جنس مخالف حرف می زنند. در این نگاه، وقتی سنت، تجدد و رسانه و حتی ادبیات و شعر، آنگونه هویت هایی را بر می سازند که به زوایایی از آن هویت ها در این مقاله اشاره شد، همه و همه تازیانه هایی به دست دارند که حواله زن می کنند.

بنا بر این تا زمانی که این تازیانه های سلوک را فراموش نکرده ایم، هر حرفی که بزنیم و هر حکمی که صادر کنیم، خود یک تازیانه است. ما هرکدام می توانیم با نوشتن یک مقاله و یا صدور یک حکم فقهی، حقوقی، اجتماعی، سیاسی و با سرودن یک شعر، یا نوشتن یک داستان یا یک فیلمنامه در مورد زن، تنها بر شمار تازیانه ها بیفزاییم. پس باید تازیانه را فراموش کرد تا زن انسان باشد، تا زن نیمه دیگر انسان باشد، نه فقط جنس مخالف انسان. این یک راه حل ابدی در فرایند هویت سازی و هویت یابی زن افغانی و هر زنی است که دردهای مشترک با زن افغانی دارد. به فراموشی سپردن تازیانه و تازیانه ها، راهکاری است که زن را برای همیشه در فرایند انسان شدن قرار می دهد. پنهان کردن زن در برقع، برهنه کردن او برای اغوا و قرار دادن او در میان چیزها، راه حل های تکراری اند که مکرر اندر مکرر برساخته شده اند ولی هیچکدام تا کنون چیزی از رنج زن کم نکرده است.

یاد آوری: این نوشته مکتوب و خلاصه ای از یک مقاله بلند است که در همایش زنان افغانستان به صورت سخنرانی ارایه شد.

نویسنده : محمد هدایت نظرات : 1
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: