سنگسار، اعتراض ناب
هنر «تقوايِ عاطفه و احساس است»، بنابراين با هنر ميتوان احساس و عاطفه يِ سرشار از گناهِ افغاني را تطهير کرد. هدف من از روي آوردن به موسيقي يک هدفِ اخلاقي است:پالايشِ احساس و عاطفة اين جامعه از گناهِ تاريخي.»
مصاحبه با خانم «الههسرور» به مناسبتِ نشر آهنگِ سنگسار
اشاره: الههسرور، را ميتوان از نظر سبکي و محتوايي پديدة متفاوت در موسيقيِ امروز افغانستان دانست. از نظر سبکي موسيقيِ او هرگز حال و هوايِ سبکِ هندي که زنجيرههايِ تاريخ موسيقي افغانستان با آن گره خوردهاند، ندارد. از نظر محتوايي آهنگهايي او را ميتوان يک نوع صدايِ «ضدتاريخ(anti-historic)» دانست. شايد به اين دليل که صدايِ «اقليت» در هرکجايِ عالم سرشتِ سياسي دارد و در چارچوبِ بيان متعارف و نگاهِ رسمي نميگنجد. هرچند حجمِ کارهاي او به دليل وسواس و سختگيريِ بيش از حد چندان زياد نيست، اما آهنگهايي منتشرشده از او داراي بيشترين بار سياسي و در واقع «نفيِ ناب» است و مطلقاً اعتراض. الهه، از سياستزدگي در دنيايِ هنر و اينکه هنرمندان مفاهيم و شعارهايِ جعلي را در پيکربنديِ هنري وارد ميکنند، به شدت نفرت دارد و در عينِ حال معتقد است که هنر نميتواند به «عدالت» بيتوجه باشد. درست اين توجه به عدالت است که هنر را با سياست پيوند ميزند و به بيانِ خودِ او «وقتي همگي لب فرو بستهاند و هيچکس در بارة بيعدالتيها و "نابرابريها" دم نميزند، اين رسالتِ هنر است که بايد به جنگِ سياستهايِ ظالمانه رفته و آوازهايِ خاموش و خفته در گلو را به فرياد تبديل کند. اساسا، هنر اگر به عدالت و برابري در عرصة آواز توجه نکند، رسالتشرا از ياد برده است و در واقع هنر نيست« از نظر او هنر واقعي در حاشيهها و بيرون از ايدههايِ ايدئولوژيکِ چون «مليگرايي» و «افتخاراتِ سرزميني» شکل ميگيرد و هنرمندانِ واقعي کساني هستند که صدايِ گروهِ «مازاد» و «طردشده» را که از چارچوبِ نگاه رسمي طرده شدهاند، منعکس ميکنند. هنرِ ناب، خصلتِ راديکال دارد و به عدالت و برابري در عرصة آواز توجه دارد، اين «برابريخواهي» است که که بعد«انتقادي« و «سياسي» هنر را آشکار ميسازد. هنرواقعي، تلاش ميکند گروهِ مازاد و فراموششده(زنان، اقليتها و...) به عرصة سياست و اجتماع فراخواند. بنابراين نوعي «مداخلهگري» و «طغيان» است؛ طغياني که شعار نيست، آتشي است بر خاسته از وجودِ متناقضِ هنرمند. «سنگسار» فراخواندن گروهِ مازاد و محکوم(زنان) است به عرصة زندگي و بنابراين نوعي صدايِ راديکال و در واقع «مداخلهگري» در قانونِ ظالمانهي است که ساليانِ دراز، زنان قربانيِ اصليِ آن بودهاند. تحليلِ هنرِ او به فرصتهايِ بعد واگذار ميگردد و اميد واريم کساني که در اين زمينه حرفي برايِ گفتن دارند، از اين موضوع بيتوجه نگذرند. اکنون بهتر است به پايِ گفتههايِ خود او بنشينيم. متنِ زير مصاحبهيِ با الهه سرور. در آغاز قرار بود فقط در بارة آهنگ سنگسار مصاحبهي صورت گيرد، اما در فرايند مصاحبه دريافتيم که نگاهِ او به هنر يک نگاهِ کاملا متفاوت است و همزمان با کارهايِ عملي در عرصة هنر، مباحثِ تئوريکرا نيز دنبال ميکند. اين امر سبب شد که گفتـوـگو به موضوعاتي پيچيدة انجامد: «هنر و رابطة آن با سوژه حقيقت.» |
ا.ب: خانم الهه سرور، با عرض تبريک به مناسبتِ سال نو، بسيار خرسنديم که اين امکان فراهم شد با شما گفتـوـگويي داشته باشيم. از اينکه در اين روزهايِ شلوغيِ بهار وقت گرانبهايي تان را در اختيارِ ما قرار داديد، تشکر ميکنيم. پرسشهايي زيادي وجود دارند، اما ترجيح ميدهيم پيش از وارد شدن به بحثِ اصلي، تاريخچة کوتاهي از زندگي تانرا از زبانِ خود تان بشنويم ؟
ا. س: با تشکر از شما. بايد بگويم که بازگفتِ زندگيِشخصي در جامعة افغانستان، بهويژه کساني مثل ما که زندگيايِ آنها سرشار است از "خاطراتِ دردناک"، چندان آسان نيست. به همين دليل من به صورتِ خلاصه به مواردي اشاره خواهم کرد که مرا به اين دنيا کشاند: دنيايِ آواز و موسيقي. من از همان دورانِ کودکي به دنياي هنر و ادبيات روي آوردم و در زمينههاي تئاتر، داستاننويسي، نقاشي، و موسيقي کار کرده ام. در اولين تجربهام در دنيايِ هنر به نقاشي بر ميگردد. مدتي در نقاشي مدرن کار کردم اما پس از مدتي به اين نتجيه رسيدم که با نقاشي نميتوانم به اضطرابها و تناقضاتِ وجوديام پاسخ دهم و سبب به ادبيات و هنرِ نمايشي روي آوردم. تلاش کردم برخي از نمايشنامههايي را که در تاريخِ هنرِ نمايشي جايگاه برجستهي دارند، بخوانم. خواندن «هملت» شکسپير مرا به دنياي ديگر برد؛ به ويژه اضطرابهايِ وجوديِ هملت که روحش زخمدار "شعور" و"معرفت" است و از «گناهِ نخستين» زار زار مينالد. هنوز هم هرگاه فرصت کنم، بخشهايي از هملت را ميخوانم. هر بار ميخوانم، نو است؛ فکر ميکنم شکسپير در اين نمايشنامه پيچيدهترين معمايِ وجودي را مطرح کرده است: معمايِ بودن و نبودن. البته هملت تنها نمايشنامة نيست که زندگيام را ديگرکرد. نمايشنامة که با خواندنِ آن يک تکانة وجودي عميق احساس کردم، «آنتيگونه»، اثر بود. آنتيگونه، «همزاد» من است و تا هنوز با هيچيک شخصيتهايِ آفريده شده در دنيايِ ادبيات و هنر تا اين حد احساس همذاتپنداري نکرده ام. به باورمن آنتيگونه چيزي نيست، جز «تقديرِ تراژيکِ زنان» و زنان، به ويژه آنهايي که مدعيايِ مبارزة فرهنگيـسياسي هستند، بايد بارها و بارها اين نمايشنامه را بخوانند. هر زني «هستيِزندهبهگور» است و همة ما داستانهاييرا در اين باره شنيدهايم ، داستانِ«زندهبهگور»ـيِ زنان، اما، نه به عنوانِ «بازگفتِ واقعيت»، بلکه به حيث يک معمايِ اخلاقي در هيچ جايي به اندازة نمايشنامه آنتيگونه مطرح نشده است. آنتيگونه، به «خاطر بيگناهي»اش و به خاطر آنکه هيچ جرمي را مرتکب نشده بود، به «مرگِ زنده» محکوم شد. اما فقط آنتيگونه نبود که به «مرگِ زنده» محکوم شد، هر زني به نحوي به «مرگِ زنده» محکوم است؛ زن بودن، يعني تجربهيِ مرگِ مکرر، مردن در خويش و خود را آفريدن آنگونه که نگاهِ مردانه انتظار دارد. آنيتگونه از جهتِ ديگر نيز برايم مهم است؛ و آن اينکه او فقط نمادِ محکوميت نيست؛ نمادِ طغيان و عصيانِانقلابي در برابرِ قدرتِ سياسيِ ظالمانه نيز هست؛ بنابراين، در آنتيگونه من هم به وضعيت و جايگاهِ وجوديِ خويش آگاه ميشوم و هم به من ميآموزد که هر انسانيـفرقي نيست زن باشد يا مردـ ميتواند طغيان کند و قوانينِ آهنين را زيرِ پا بگذارد. به عبارتِ ديگر، برايِ من آنتيگونه بيشتر از آن جهت جالب است که نمادِ طغيان است؛ نمادِ رفتن ورايِ وضعيت موجود و همگانيسازيِ اوضاع اضطرار؛ با مرگِ او وضعيتِ اضطرار که روزي فقط تقديرِ آنتيگونه بود، تماميِ شهر تبِس را فرا گرفت. به هرحال، با خواندنِ اين نمايشنامه در يافتم .که يک انسانِ طغيانگرِ چون آنتيگونه، نسبت به خواهرش «ايسمنه» که تسليمِ وضعيت شد، در جايگاهِ بسيار بالاتري قرار دارد و بنابراين بهتر است طاغي و عصيانگر باشم، نه تسليمِ وضعيت.آنتيگونه همزاد و معلم من است و به من آموخت که بايد خودم خودمرا آنگونه ميخواهم و دوست دارم بيافرينيم، نه آنگونه که ديگران انتظار دارد. علاوه بر مطالعة تئاتر که تا هنوز هم هرگاه فرصت شود، نمايشنامه ميخوانم، حدود هشت ماه با«گروهِ تئاترِ آفتاب» کار کردم؛ تجربة عملي تئاتر برايم بسيار لذتآور بود.آرزو دارم روزي در نقشِ آنتيگونه بازي کنم. با دنياي تحليل و خبرنويسي هم تا حدودي آشناهستم، زيرا مدتي، به فعاليتهاي ژورناليستي روي آوردم و گزارشِ مستندي را تحت عنوان «زندانِ زنان»، در بارهي وضعيتِ رفتبار زنانِ زنداني در ولايتِ قندوز، تهيه کردم. در اين گزارش وضعيتِ زناني زندانيايِ را روايت کردم که نه تنها خودِ آنان، بلکه کودکانِ آنها همراه مادرانِ شان در زندان به سر ميبردند. اين گزارش بازتابِ جهاني هم داشت وکارگاهِ آموزشِ ژورناليست از سويِ BBC، به مقام نخست گزارشنويسي، دست يافتم. حدودِ يکسال، در «هفتهنامه»ي که از سوي «وزراتِ اطلاعات و فرهنگ» در ولايت قندوز منتشر ميگرديد، فعاليتِ ادبي داشتم و در واقع هر هفته يک قطعهي ادبي و داستاني از من در آن منتشر ميشد. چندي هم در راديو «زهره» که هزينهي ماليِ آن توسط «آيساف» تامين ميشد و همچنين در «آژانسِباختر»، به حيثِ ژورناليست فعاليت کردم. نتيجة اين فعاليتهايم آن بود که مقام بهترين ژورناليستِ زن در ولايتِ قندوز را به دست آورم.
- ا.ب: تا اينجا بيشتر در بارة فعاليتهايِ حرف زديد، آيا امکان دارد کمي در بارة ويژگيهاي شخصيتيِ تان حرف بزنيد. البته همانطور که خود تان اشاره کرديد در جامعة افغانستان که هيچ کسي حاضر نيست ويژگيهايِ شخصيتياش را ديگر بدانند، اين کار سخت است ولي به هرحال هدفِ ما آن است که مخاطبانِ تان با شما بيشتر آشنا شوند.
ا. س: نخست بايد بگويم که من با اين تفکيک که کار و فعاليتِ آدمها را از شخصيتِ شان جدا ميکنند، زياد موافق نيستم، به ويژه در دنيايِ هنر اين تفکيک کاملا معنايش را از دست ميدهد. هنرمند خودش را در هنرش صورت ميبخشد و در واقع هستيِ هنرمند، چيزي نيست جز "هستيِ هنريِ او". هنر هنرمندي، تصوير عيني از شخصيت و در واقع دنيايِ دروني اوست. پيشتر گفتم که من در آغاز نقاشي ميکردم، بعد به تئاتر روي آوردم و همين طور به کارهايِ ژورناليستي. اين سرگرداني در دنياهايِ متفاوت براي آن است که هيچ کس خودش و به تعبير شما «ويژگيهايِ شخصيتي»اش را خوب نميفهمد. موسيقي و آوازخواندن تنها چيزي بود که خودم را در آن کشف کردم و به بيان ديگر آنرا به عنوان پاسخي به تناقضاتِ وجوديام پيدا کردم.
براين اساس ميتوان گفت آهنگهايم صورتهايِ عينيشدة و محسوس وجودِ من هستند. اما اگر بخواهم مطابق معمول چيزهايي را در بارة ويژگيهاي شخصتي ام بگويم، من در کل آدمِ منزوي و ساکتي هستم و از روابطِ اجتماعي گسترده، خوشم نميآيد. روابطِ اجتماعيِ گسترده با شيوة زندگيايِ کساني که در دنياي متن و هنر زندگي ميکنند، سازگاري ندارد و در واقع "اتلافِ وقت" است. اکثر اوقات حس ميکنم، اطرافيانم مرا درک نميکنند، و در نتيجه آنها را نوعي «مزاحم» تلقي ميکنم. در افغانستان، ادعاها زيادند اما با کوچکترين آموزني، پوچيِ اين ادعاها آشکار ميگردد. در اين جامعه هيچکس آنقدر «شجاعت» ندارد که راست بگويد؛ دروغگويي و لافزني، براي اين مردم درونيشده و طبيعي است که اين فرهنگِ دروغپرور، محال است انسان راستگو به بار آورد. در اينجا جامعه به هيچکس نميشود اعتماد کرد و به هيچ چيز. نه به افراد، نه به دولت و نه به پليس، تنها خودما ميتوانيم حافظ و نگهبانِ خود باشيم. از خنديدن با صدايِ بلند خوشم نميآيد. به ندرت رخ داده که با صدايِ بلند بخندم. هرگاه دلتنگي بر من غلبهکند به «سکوت» پناه ميبرم. به گمانِ من «فريادها» در ظلمتِ سکوت ريشه دارند و به همين جهت گوشخراش و تکاندهندهاند. اگر يکسره جيغ بکشيم، فرياد معنا ندارد و اگر همه جيغ بکشند، فريادي شنيده نخواهد شد. پياده رويرا دوست دارم، تنها راهرفتن در خيابانها و گمشدن در شلوغيِ شهر را، اما متاسفانه در کابل جايي براي گمشدن نيست؛ چشمان خيرة اجتماعِ سنتي اين شهر در همهجا آدمها را زير نظر دارد. مردم افغانستان، «چشمِ چران» هستند. معذرت ميخواهم که واژة «چران» را به کار ميبرم، اما اگر «چريدن»، «خوردن» معنا دهد، اين مردم با چشمِ شان رهگذران را در خيابانها «ميخورند»، به ويژه اگر رهگذران کساني باشند، که کمي متفاوت لباس بپوشند. دريا را دوست دارم، به ويژه صدايِامواجرا؛ يک نوع درياشيفتگيِ خاصي در من وجود دارد. دريا، شکوه و «ولايي» خاصي دارد؛ اگر دريا بروم و تنها باشم يقينا غرق خواهم شد، زيرا وقتي دريا را ميبينيم، بياختيار روان ميشوم تا به قلبِ آن برسم. کوهها را دوست دارم، اما نه براي بالارفتن، بلکه براي آنکه از بالاي کوهها خودم را پايين اندازم و «لذتِهبوط» را تجربه کنم. از ميانِ رنگها «رنگِ زرد» را دوست دارم. از «هوا پيما» سوارشدن، متنفرم، بالهاي کاذب و مصنوعي آن آزارم ميدهد. از رنگها رنگِ زرد را دوست دارم، دليلش برايم روشن نيست، ولي به هرحال رنگِ زرد برايم حالتِ استعلايي دارد و قدرتِ تخيلمرا بيشتر ميکند.
- ا. ب: خب! پيش از آنکه شما در آغوش دريا غرق شويد و يا از بالايِ کوه خودِ تانرا پايين اندازيد، به سراغِ پرسشهايِ اصلي ميرويم. در آغاز مصاحبه ميخواستم فقط در باره آهنگِ «سنگسار» با شما بحث و گفتـوـگو داشته باشم، ولي وقتي شما در باره زندگينامة تان توضيح دايد، به ويژه از همذاتپنداريِ خود با «آنتيگونه» گفتيد، بحث شيوة ديگري به خود گرفت و ما ناگزيريم در پرسشهاي خود تجديد نظر کنيم. شايد بهتر باشد پرسشهايِ اصليِ مان را اينگونه آغاز کنيم که شما به حيثِ يک هنرمند، اوضاع هنر موسيقي را در افغانستان چگونه ارزيابي ميکنيد؟

ا.ب: آيا نگاه تان به هنر بيش از حد بدبينانه و سياه نيست؟
ا. س: شايد اين طور باشد! براي من مرز سفيدي و سياهي چندان روشن نيست. آيا در فقدانِ سياهي سفيدي قابل تصور است، يا بالعکس؟ آيا ديدن و افشاکردنِ سياهيها بالاترين بصيرت نيست؟ اگر هنر درونمايههايش را از تجربة زيستة ما ميگيرد، در اين صورت آيا نشان دادن زندگيِ سربهسر سياه به صورت سفيد، دروغ نيست؟ و بيشمار پرسشهاي ديگر. اما به هرحال هنر روايتي از تجربة شخصيـتاريخيِ هنرمند است. اين تلقيِ من از هنر که «هنر بازگفت رنجِ آدمي است» بيارتباط به تجربة تاريخي من نيست. هنر بيشتر با الهام و شهود سر و کار دارد، بنابراين علاوه بر بعد آگاهي و نيتمندانه، عناصرِ ناخودآگاه نيز در آن نقش دارند. هنر به تعبير روانشناسان با «کهنالگوها» رابطه دارد. گوستاو يونگ، ميان حرکتهايِ چارليچاپلين در سينما و «خدايِ آشوبِ عصرِ باستان» ارتباط قرار کرده است و معتقد است حرکت چاپلين، مبتني بر کهنالگويِ انسانها از خدايِ آشوب است. از اين منظر ميتوان گفت بعدِ رنج به تجربههايِ تاريخيايِ بر ميگردد که بسياريِ از آنها را خودم به صورتِ مستيقم تجربه نکردهام، اما بر سرنوشتِمن عميقا تاثير داشتهاند. اگر خدايِ آشوب در چاپلين به رستاخير تصوير بدل ميشود، اين امکان هم وجود دارد که کهنالگوي رنجهاي تاريخيِ که بر زندگيِ من همواره سايهگستر بودهاند، در من به صدا بدل گردد. سرگذشت من با رنج پيوندِ ديرينه دارد و من به عنوان سوژه حقيقت نميتوانم شعار بدهم و از آنها بگريزم، زيرا «هنر تبليغ نيست، حقيقت است.»
ا. ب: هرکسي در اين دنيا خودشرا مرکزِ حقيقت تصور ميکند، منظورِ تان از سوژة حقيقت چيست؟ چرا شما خود را سوژه حقيقت ميدانيد؟
ا. س: منظورم از سوژه حقيقت کسي است که حقيقتهايِ پنهانِ تاريخ در آن وجهِ عيني و انضمامي پيدا ميکند. سوژة حقيقت درکِ شهودي و حقيقي از روندِ تاريخ دارد و اين سوژه کسي نيست، جز «انسانِ ستمديده». من از دو جهت خودم را سوژة حقيقت ميدانم؛ نخست اينکه ريشة اجتماعيـتاريخيام به مردمي ميرسد که هرگونه رنجِ رخدادپذير، از رنجِ آوارگي گرفته تا شکنجه، اخراجِ اجباري و" قتلِعام" را تجربه کردهاند. من در واقع ققنوسِ برخاسته از آتشِ قتلعامهايِ تاريخيام. دوم اينکه من زنام و قربانيِ ستمهايِ مضاعف. زنان به معنايِ واقعيِ کلمه سوژة حقيقتاند، زيرا بيشترين ستمهاي ممکن بر آنها روا داشته ميشوند. به همين دو دليل اگر آهنگهايم بازتابِ رنجهاي تاريخيام نباشد، دروغ گفتهام: دروغ به خودم و به مخاطبانم و به تاريخ. هنرِمن، تجلي وجودم هست؛ من وجودم را به صدا و نتها قطعه قطعه نموده، به گونهي خاصي صورت ميبخشم، تا شايد بتوانم سکوتِتاريخي را بشکنم. در سنگسار، من بارانِ سنگها را به درستي در تنم حس ميکنم و البته سوژه حقيقت نميتواند به «اتوپيايِ رهايي» نيانديشد. آبيجان، رنجِ از دستدادنِ مادر است؛ رنجي کودکان در خانه بازگشتِ مادر را دارند، اما مادر هرگز بر نميگردد. اين سوژه جزئي ما را به کليتِ تاريخ پيوند ميزند که در آن مادرانِ زيادي در راه بازگشت به خانه جان دادهاند. ترانههايم در واقع بازتابِ صدايِ «سکوتِاجباري» است که سالها بر ما تحميل شده است.
ا. ب: چرا موسيقي؟ آيا بيانِ ديگري جز موسيقي وجود ندارد؟
ا. س: بيترديد، براي پاسخ دادن به تناقضاتِ دروني، شيوههاي بياني متفاوتي وجود دارند و اضطرابهايِ وجوديرا ميتوان به شيوههايِ متفاوت پاسخ داد. مثلا ميتوان با ادبيات که بسيار علاقه دارم، به ويژه فروغ فرخزاد را که هرگاه تنها ميشوم و به سکوت پناه ميبرم، همچون تخيلِ سياهي بر تنهايي ام سايه ميگسترد و مرا به «صدا» و «آوازخواني» فرا ميخواند، به اين تناقضات و اضطرابها پاسخ داد. ميتوان تاريخنگار شد و يا بيانهايِ پيچيدهتري چون جامعهشناسي، روانشناسي و به ويژه فلسفه که يکي ديگر از حوزههايي است که بسيار به آن علاقه دارم، روي آورد. هنر تنها بيان نيست، اما شايد بتوانيم بگوييم قدرتمندترين بيان هست. من از نقاشي و تئاتر و روزنامهنگاري شروع کردم به موسيقي رسيدم. اولين تجربهيِ من از موسيقي بسيار جالب است، حس کردم گمشدة را در وجودم کشف کردم. صدايِ موسيقيِ آوايي است که از تار و پود وجودم بر ميخيزد. مهمتر از همه اينکه هنر «مفهوم» نيست، «حقيقت» است. در فلسفه و ديگر علوم ما با مفاهيم سرو و کار داريم، اما در هنر ميتوان حقيقتِ نابرا تجربه کرد. شعر تجربهيِ زبانيِ ناب است و موسيقي تجربة صدايِ ناب. وقتي آواز ميخوانم، صدايم را نميشنوم، در واقع خودِ صدا هستم؛ صدايِ نابي که بيان و توصيفش برايم سخت است و بايد اعتراف کنم که يک تجربهي بيانناپذير است و به گفت نميآيد. هر آهنگي برايم ثبتِ لحظههاست و جاودانهکردنِ آنها. بيبهانه که هنوز آنرا نشر نکردهام، ثبت موبهموي لحظاتِ دلتنگي است و سنگسار که البته خودم آنرا زياد دوست دارم، ثبتِ لحظههاي سرشار از خشونت است؛ لحظههايي که سنگها بر بدنِ انسان ميبارند. آبيجان نيز ثبتِ لحظههاست و سرنوشتِ مادريرا روايت ميکند که تير ميخورد و ميميرد. اين درون ماية تراژيک اختصاص به آهنگهايي که نام بردم ندارد؛ عاشقانهترين آهنگهايم محتوايِ غمگين دارند، زيرا من پديدارِ تاريخيام وبه عنوان هستيتاريخي متولد شده در تاريخ ستم و فاجعه، نميتوانم ورايِ تاريخ پا بگذارم.
ا.ب: ببخشيد که وقت تان را زياد گرفتيم و شما را واداشتيم زياد حرف بزنيد. البته برايم بسيار جالب است که باکسي مصاحبه ميکنم که نگاهِ کاملا متفاوت به هنر دارد؛ نگاه تا حدودي روشنفکرانه. شما پيشتر گفتيد که هنرمندِ افغاني در متن ابتذال وامانده است. از نظر شما رسالتِ هنري که بتواند از اين ابتذال فاصله بگيرد، چيست؟
ا. س: توضيحِ اين امر که چگونه از ابتذال فاصله بگيريم، چندان آسان نيست. پيشتر يادآور شدم که هدفِ من از واردشدن در دنيايِ هنر فاصلهگيري از ابتذال است. طرحِ ايدة فاصلهگيري از ابتذال از آنرو معنا دار است که «ابتذال» امر ذاتي نيست؛ پديدارِ تاريخي و برساخته است. امورِانساني و فرهنگي همانگونه که توسطِ آدمي آفريده ميشود، توسط آدمي از بين ميرود. به گمانِ من يگانه راه فاصلهگيري از اين ابتذال آن است که براي هنر وظيفة اخلاقي و انساني قايل شويم. منظورم از رسالتِ اخلاقي، نيز اخلاق متافيزيکي و غير قابلِ تعريف نيست. منظور از رسالتِ اخلاقيِ هنر آن است که واقعيتها و حقايق زندگي را بازتاب دهد. يکي از خطاهايِ هنرمندانِ افغاني آن است که به جايِ آنکه به صدايِ وجدان گوش دهند، به شعار روي ميآورند؛ شعارهايي که وجدانِ شان به روشني آنرا تکذيب ميکند. هنر به يک معنا جستـوـجوي روياها و آرزوهايِ از دسترفته است؛ براي شخص خودم، آبيجان، احيايِ مادراني است که از دسته دادهايم. اگر آنها نيستند، دستِ کم ميتوانيم در دنياي هنر و آواز آنها را بازآفرينيم و به دين طريق جهانِ مان را معنوي و اخلاقي بسازيم؛ من کوشش کردم از طريق تجربهي زيباييشناسانه آرزوي داشتن مادر را به واقعيت تبديل کنم. سنگسار سرگذشتِ زنانيرا به تصوير ميکشد که با خشونتِ تمام سنگباران شدند. دلتنگي ام در بيبهانه که عاشقانهترين آهنگِ من است، دلتنگي براي زمان از دسترفته است؛ زماني از دسترفته و فرصتهايِ زندگيايِ که نسلِ ما از آن محروم شده است. اين بازآفريني جهان از دستداده، نبايد اين تلقيرا به وجود آورد که زندگيرا ميتوان در کليتِ آن تجربه کرد؛ زندگي همواره ناتمام است؛ حتي اگر بپذيريم که هنر توانِمندترين بيان است، باز هم زندگي را نميتوان در کليتِ آن به فرم تبديل کرد؛ زندگي همواره ناتمام است و نا تمام خواهد بود. همچنين خطاست اگر بازآفريني زندگيِ دريغ شده را گذشتهگرايي بپنداريم. ما از آن جهت زندگيِ دريغ شده را در هنر و توسط هنر، باز ميآفريني ميکنيم که «حالرا وارد مرحلة بحراني سازيم» و به مخاطبانِ گوشزد کنيم که آن زندگي که زماني از ما دريغ شده، هر آن امکان دارد، دريغ شود. بنابراين از طريق وارد کردنِ عناصر اخلاقي در "پيکربنديِ امر هنري" ميتوان از وضعيتِ موجود فاصله گرفت و هنر را به رسالتِ اصلي آن که همانا تقوايِ احساس و عاطفه از طريق احيايِ اميدها و آرزوهايِ برباد رفته است، نزديک کرد. صداي من يک صدايِ اخلاقي است و ترديدي نيست که تنها صدايي ميماند و ميپايد که ميتواند از به درستي از پسِ رسالتهايِ اخلاقياش بر آيد.
- ا.ب:خب بسيار تشکر، پرسشهاي ما تمام شد، اگر نکاتي از ديد ما پنها مانده و ضروري است گفته شود، خود تان بگوييد.
- ا. س: فکر کنم بخشي از نکات مهمي را که در بارة هنر ميدانستم گفتم، البته هميشه ناگفتهها بيش از گفتههاست و بنابراين چيزهاي زيادي براي گفتن هست که فعلا وقت نيست. تنها چيزي که مي خواستم بگويم اين است که به زودي يک "کانسرت" برگزار خواهم کرد و در آن چند تا از آهنگهايِ جديدم را اجراء خواهم نمود. همين.

الهه سرور و تحولی در موسیقی افغانی