۱۳۸۹ جمعه ۸ اسد
هزاره بادام ها

هزاره بادام ها

نه من هنوز کودک هستم/ هیچ چیز از شش سالگی عبور نکرده است/ شب ها که می خوابیم خسته/ بالشت مشترک مان چهارچشمه بیدار است/ صبحها پست تخمه های گل آفتاب گردان را/ از کنار بالشت مان جمع می کنیم/ در خواب های

 

به دخترم سمیرا وهمه بادام های تلخ دنیا

نه من هنوز کودک هستم/ هیچ چیز از شش سالگی عبور نکرده است/ شب ها که می خوابیم خسته/ بالشت  مشترک مان چهارچشمه بیدار است/ صبحها پست تخمه های گل آفتاب گردان را/ از کنار بالشت مان جمع می کنیم/ در خواب های من سمیرا ایستاده است/ با گردنی کج چون گل آفتاب پرست/ که به دندان های سیاه فکر می کند/ با هزارچشم سوخته بادامی

هزاره بادام ها

محمد شریفِ سعیدی

 

نه غم نان

نه وحشت ِ نداشتن نامه عبور ومرور در مسیرمشهد و اصفهان

نه آهن مذاب ریخته بر خیمه های بی ستون در اردوگاه های پیشاور

نه سوراخ قایق بادی در آبهای یونان

نه مهر ملاعمر در صفحه عکس دار شناسنامه ام

نه تلاشی در فرودگاه لندن

نه حمله سنگین هواپیمای ناتو بر دهکده  بازی های کودکانه هلمند

نه اضطراب سی ساله مرگی

نه چله بحران های  بودن ونبودن

نه گردش گوژپشتی درتونل های تو در توی تیره روشن های عمر

نه این خیمه پاره پاره زندگی در دشت مه زده خاطره

که می گردد دشت به دشت

ونه حتی این همه سیاهی که از تاریخ در موهایم دویده است

هیچ چیز مرا پیر نمی تواند

موهای من هیچ وقت سپید نخواهد شد

من وافراشتن پرچم طالبان هیهات

هنوزشش ساله هستم

هم بازی د خترکوچکم سمیرا

خندیده با دهانی

 که از دو کنجش دو دندان شیری افتاده است

ودردهانش قناری سرخی است

 که از دو دریچه سرک می کشد

از دو دریچه آواز می خواند و

از دو دریچه آب ودانه می خواهد

 

صبح ها باهم شیر می خوریم

او شیر را در دهانی پر از دندان های لق شیری می ریزد

ومن لب بر لبش می گذارم  با دهانی پر از دندان های سیاه

باهم به دندان های افتاده مان فکر می کنیم

او به دندان های بی ریشه شیری اش

که شب در استکانی پر از آب ماند وفردا تبدیل شد به سکه نقره یی

ومن به دندان عقلم که درد کشید

وآنقدر درد کشید که پزشک اصفهانی با انبور زنگ خورده

 نیمه سیاه شکسته اش رابیرون کشید

 ومن یک عمر زنده ماندم با درد تمام

 ودندان عقل ناتمام

 

با هم بازی می کنیم

او بر من سوار می شود

ومن بر اسپی مرده در علفزار کو دکی ام

 

گاه او مرغی می شود چاق وچله

ومن روباهی گرسنه با دندان های تیز وبی درد

برای شکار پرنده شادی

 

گاه گرگ گرسنه ام برای شکار یک بوسه

اتاق به اتاق دویدن برای بوسیدن

به همان جدیت که پلنگی می دود

 دره به دره در دو متری آهوی رمیده

 

نه من نباید پیر شوم

هنوز کودک هستم با یک عالم بازی های نکرده

با یک عالم اسباب بازی های نخریده

باید تانک هایم را پهلوی باربی ها پارک کنم

وهواپیما های جتم را کنار اسپ های سربه زیر

وتفنگ های اتوماتم را نشان بگیرم بر بره های

 که ایستاده اند زیر شکم سیر آهو

با لب های پر ازموهای تازه

 که شبنم خورده از پستانهای نو شیر

 

سمیرا همیشه می خواهد تفنگ هایم را قایم کند

هواپیمای جتم را زیر تخت خوابش پنهان کند

وتفنگم را در جعبه قلم موهای نقاشی اش بیندازد

سمیرا می گوید اگر بره هایش تشنه باشند

 اسپ با پستان های پرشیر به زمین می خوابد

تا بره ها شیر مست شوند

سمیرا می گوید حیواناتِ اتاق بازی اش هتلر را نمی شناسند

 

سیمرا همیشه از دست راست باربی می گیرد

ومرا می گوید از دست چپش بگیرم

 تا باربی آهسته برود وزمین نخورد

نه من پیر نمی شوم

من پیر نیستم

هنوز کودکی ام را به خاطر نمی آورم

نه شنبه ها شکولات وشیرینی خورده ام

نه جشن تولدی داشته ام

ونه حتی تاریخ تولد درستی

تاریخ تولد من در پشت قرآن مانده است

تاریخ تولد من مثل سوره بقره هزار قسم تاویل می شود

بی آن که من بدانم کی به دنیا آمده ام

خاطرات شیرین مکتبم پروانه مرده ی است

که در صفحه سیزده  کتاب قرایت فارسی برای صنف اول گذاشتم

وآن پروانه خشکیده در خواب هایم پرواز می کند

با عدد نحسی بر بالهایش

 

از تمام پارک بازی ها همیشه به مرجان فکر می کنم

شیری که بازی کودکان را

وصدای تفنگ آمیخته با صدای اذان را

ویتیمی پرندگان را

در چشمهایش فیلم می گرفت

پیشتر از آن که حافظه های هزار گی گا بایتی به بازار بیاید

 

من وسمیرا وافغانستان

هر روز زمین می خوریم وسوره بقره می خوانیم

سر مان می شکند سوره بقره می خوانیم

برای آزادی زندانیان گوانتانامو

برای مرگ سگان ابوغریب

برای خشکیدن تریاک  های سنگین سوره بقره می خوانیم

وچشم انتطار شکلات های کاذب از دکان های رنگارنگ هستیم

دم دروازه دکان شیرینی فروشی

سوره حمد را فراموش می کنیم

 

پوقانه ما را به ملکوت اعلا می برد

پوقانه پلی است بین کودک وخدا

تفسیر صادقانه حبل الله

ما به همه کودکان جهان می گوییم اعتصموا بحبل الله

 

دنیا چه قدر زیبا ست وقتی پوقانه را باد می کنیم

پوقانه  را که باد می کنیم کشور مان بزرگ می شود

پوقانه مان در سقف سالن خود بالنی می شود بزرگ

آنقدر بزرگ  که برای بچه های کوچی خیمه می شود

برای دختران پنج شیری هلیکوپتر

برای کودکان برهنه هزاره جات کیسه خواب

وبی شمار بچه ها با شکل ها وقیافه های رنگارنگ

روی پوقانه که پلی است بین خدا وکودک

بزرگ می شوند

کودکان

می خندند

وما آنقدر مسحور خنده های کودکانه در پوقانه می شویم

که خودمان نیز بر پوقانه می چسپیم

با دهان های باز وپاهای برهنه

از بالا به پاین نگاه می کنیم

آدم ها پیش مان کوچک می شوند

مثل آدم های در پوقانه های باد نکرده

 

باد می آید

بادی عجیب می آید

سم باد

سنگ باد

سوزن باد

وخانه پر می شود از سم وسنگ و سوزن

ما تبدیل می شویم به کاکتوس های خشک زهر دار

کودکان ِکاکتوسی برپوقانه انفجار

 و افغانستان منفجر می شود

بر تکه های پوقانه چسبیده لبخنده تورپیکی

بر تکه های پوقانه چسبیده گیسوی زهرا

برتکه های پوقانه چسپیده بادام کاغدی گوزل

پوقانه تکه تکه باهزار دختر بی سر

 

نه من پیر نمی شوم

هنوز کودک شش ساله هستم

بین خانه ومهد کودک سر گردان

 

بین اصول دین واصول نیوتون سرگردان

بین شیعه وسنی سرگردان

بین خانه وبیرون سرگردان

 

سه سال مانده به تنهایی

سه سال مانده به شصت سالگی

سمیرا شش ساله است

ودارد به سه سال دیگر فکر می کند

به این صفر لعنتی که در کنار شش می نشیند

وزندگی را ضرب می کند به صفر

 

سه سال دیگر که مردی شصت ساله

با دهان بی دندان می خندد

به دهانی با دندان های تازه رسته

 

چرا این فکر های احمقانه نمی گذارد بازی ام تمام شود

چرا فکر های کلان کلان می کنم

بین هتلر وصوفی عشقری سرگردانم

بین عضویت در حزب خلق یا جنبش طالبانم

من کودک نیستم

کودکان در سرزمین ما بزرگ سال به دنیا می آیند

صنف دوم را که تمام کردند جنرال می شوند

ودر اواسط صنف سوم باز نشسته

 

من پیر هستم وزمان جوان است

من کودک هستم وزمان پیر شده است

گاه که پای تلویزیون همسایه می نشینم

دخترک خردسال همسایه می گوید

هم بازی هایش انترنتی

دوستانش اس ام اسی

وسریال هایش هالییودی است

 سریال تام وجری

سریال بوش وبن لادن

سریال کودکی صدام

که از روی طنابی بسته بر دو درخت خرما وزیتون می دود

که از روی طنابی بسته بر دو درخت اقاقیا وخرما

بی آن که به افتادن از طناب دارفکر کند

 

نه من هنوز کودک هستم

هیچ چیز از شش سالگی عبور نکرده است

شب ها که می خوابیم خسته

بالشت  مشترک مان چهارچشمه بیدار است

صبحها پست تخمه های گل آفتاب گردان را

از کنار بالشت مان جمع می کنیم

در خواب های من سمیرا ایستاده است

با گردنی کج چون گل آفتاب پرست

که به دندان های سیاه فکر می کند

با هزارچشم سوخته بادامی

 

با دهن کوچکی که چون گل آفتاب پرست

پر از حرف های پوست کنده بی صداست

وبا گیسوانی بلند که زنجیر شده اند در قفل شصت ساله

زیر برقع سیاه در کابل

و عنکبوتی که از گل آفتاب گردان آویزان است

با تارهای که تمامی ندارد

وخفاشان ِبال در بال که از سیاه خانه ها چادری می آورند

 

صدای شلاق ملا ضعیف آخوند در کوچه می پیچد

وزنانی که کمرشان خم شده است در رقص شلاق

وناله های ضعیف آمیخته با نعره ضعیفه! ضعیفه!

 

از خواب که بر می خیزم

در برابر آیینه می ایستم

با تب خال درشتی بر لب

که در قندهار دلم تیزاب می پاشد

طالبان بر فرقم خیمه سپید زده اند

ولوی جرگه در مقابلم خیمه سیاه

نیمه سرم سپید است

نیمه سرم سیاه

ومخم هی درد می کند

سمیرا با گیسوان سپید در خیمه می رود

و خیمه را با ناخن های کودکی اش اندازه  دو بادام پاره می کند

با دوبادام از دو سوراخ خیمه به من نگاه می کند

من پیر شده ام در خیمه یی که دخترم بادام بادام  سوراخش می کند

سوراخ از دو به هزار می رسد و

 چشم ها از دو به هزار

باد می آید وماه

 ماهی

ماهی

 می افتند

 در تور بادامی خیمه

خیمه پر می شود از ماهی های افتاده از ماه

در خیمه سیاه

توفانی از بادام های سنگی فرا می رسد

وخیمه ی سوراخ سوراخ  پر می شود از بادام های سنگی

تپه های از بادام های سنگی

گور به گور می شود

 دشت به دشت

ومن پیر می شوم در چشم های بادامی سمیرا

و گورهای از بادام های سنگی

 که می وزد دشت به دشت

در هزاره بادام ها

 

 

 اوپسالا سویدن

چهارشنبه 14 ژوئيه 2010 - 23 تیر 1389


نویسنده : محمد شریفِ سعیدی نظرات : 22
  • aziz sirat ۱۳۸۹ شنبه ۱۶ اسد

    bali tanha shear ast ki mimanad jawedana sarai

  • کوهی ۱۳۸۹ شنبه ۱۶ اسد

    سلام سعیدی:
    شعربود، شهدبود، شور بود و... همه چیز بود. کیف کردم.
    منتظر کارهای دیگر تان هستیم

  • khaliq kishawarz ۱۳۸۹ چهارشنبه ۱۳ اسد

    nice of you,for give me that i cant right Persian but i know Persian it was so nice , go ahead

  • مناآراسته ۱۳۸۹ چهارشنبه ۱۳ اسد

    استادمحترم
    بسیارعالی نوشته اید همیشه سبز وخندان باشید مانند پسته همیشه خندان.
    باسمیراجان عزیز

  • علی ۱۳۸۹ چهارشنبه ۱۳ اسد

    عالی بود خواندم اقای سعيدی
    برایم این جمله خلی جالب بود
    "در قندهار دلم تيزاب میپاشد"

  • معصومه ۱۳۸۹ دوشنبه ۱۱ اسد

    شريف سعيدي! لذت بردم

  • عارف ظفیر ۱۳۸۹ يکشنبه ۱۰ اسد

    استاد سعیدی عزیز سلام و بسلامت باشید
    مدتی آرام بودی و همه فکر میکردند که شاید شریف سعیدی هم مثل بسیاری از عزیزان که وارد دنیا غرب شدند و آنهم در سر زمین یخبندان اسکاندناوی یخ زده شده باشد، ولی با این دو شعرت نشان دادی که دنبال تحقیق و جستجو بودی . به امید اینکه همیشه دوستان و جامعه ات را رهنمون باشی. شاد و سرمست و روان باشی

  • مهدی ۱۳۸۹ شنبه ۹ اسد

    سلام شریفی جان
    الف لام میم دال خوب بود اما این یکی عالی بود .
    باز هم منتظر کارهای بعدی ات هستم

  • عبد الاحد ۱۳۸۹ شنبه ۹ اسد


    استاد سعیدی ممنون . خیلی زیبا بود.

  • آتیلا ۱۳۸۹ شنبه ۹ اسد

    سعیدی عزیز؛ هیچ چیزی نمی توان گفت، عالی است و بی نظیر. یک سؤال این محشر ادامه محشر الف لام میم دال است حتما!

  • سیف ا لله سفری ۱۳۸۹ شنبه ۹ اسد

    سلام سعدی عزیز
    ما افتخار میکنیم که شاعری مثل شما را در این سایت زیبا با خود داریم این احساس شما به ما نیرو میبخشد.درست است که درد ناک است اما حقیقت است ای کاش همه اینهمه واقعیتها را باور کند و نگذارد همچو اتفاقات باره ها تکرار شود.هر چه تعریف کنم کم است فقط میگویم پیروز باشید
    قلم شما پر بار و سبز باد.

  • افضلی ۱۳۸۹ شنبه ۹ اسد


    استاد سعیدی ممنون که به وعده ات وفا کردی و بازهم آمدی آمدی با دست و دامن پر از گلهای سرخ . که سرخی اش را از خون جگرت گرفته.

    دوستان لطف کنند این اشعار ناب را به ایمیل همه ی دوستان شان ارسال نمایند و از آن پرینت گرفته به نزدیکان و دوستان توزیع کنند .

  • محسنی ۱۳۸۹ جمعه ۸ اسد

    سعیدی جان بار دیگر آتشهای زیر خاکستر دلم را شعله ور کردی ممنون از اینکه می سوزانی ام تا پخته شوم .
    استخبارات کرزی خان هم که تلویزیون امروز مارا هر از گاهی تحریک می کند دوباره می بندد که

    وانمود کند چقدر به منافع ووحدت ملی می اندیشندودر عوض با این بهانه مهر بزرگ به دهن رسانه

    های فعا ل و افشاگر می زنند و انحصار رسانه ی راهم به دست پشتونها می دهند.

  • حسین ورسی ۱۳۸۹ جمعه ۸ اسد

    این بارنیز سعیدی عزیز، تاریخ درد برخاسته ازیک آشوب ناخواسته را به گونه ای بسیار رسا روایت میکند. سعیدی در این شعر " شش سالگی را" به عنوان نماد از معصومیت بکار میبرد، تا نشان دهد که به زلالیت روح یک کودک که از هرگونه دغاو دغل مبرا است، سخن میگوید.سعیدی در این شعر حکایتگر شقه ، شقه شدن یک تاریخ ، یک فرهنگ ویک بستر جغرافیایی است که هم در قندهار ، هم در هلمند ، هم در پنجشیر وهم در هزاره جات، ما شاهد تکه ، تکه شدن آن هستیم. به جای بادام های واقعی، بادام های سنگی نه یک ، نه دو ، بلکه هزاران بادام سنگی ، انسان های این سرزمین را تا گوربد رقه میکنند.و ازمیان آن پوقانه های رنگین ،هزاران سرهای دختران بی تن فرو می ریزند. سعیدی در این شعر وشعر قبلی اش یک شاعر نازک نارنجی تماشاگر نیست که درفضای پاره، پاره شدن پیکر های انسانی جامعه اش ، در کنج خیال خویش بخزد و " برزلف عروسان سخن شانه زند". نه سعیدی دارد یک تاریخ پر از درد را دور میزند؛ چون منظره ای جنگ رانمی توان با "چشمان نرگسی " دید.سعیدی چشم تیزبین ،گوش شنوا و هوش توانای خودرا طوری بکار می اندازد تا خشونتی که نه تنهایک ملت رادر گروگان گرفته ، بلکه کل جهان ماراسرگیچه کرده است، به زبان شعر بیان نماید.
    اهمیت شعر سعیدی در این است، که نقبی به درون سرگذشت بیش از سی سال جنگ کشور مان زده است. همه نام ها بسیار روشن وبی ملاحظه در شعر جا گرفته است. سعیدی این نام هارا با طنز تلخی از رویکردهای آنها در آمیخته است. یعنی شناسنامه آنهارا روی دست تاریخ سی ساله ما گذاشته است.سعیدی عزیز،در این شعر همه بازی ها رادر پوشش هر آیدیای که ظهور نموده ، رو میکند.شاعر برای اینکه توانسته باشد صریح وروشن به این " آیدیا" هاتماس بگیرد، آنهارا مانند دیگرشاعران در لباس استعاره نمی پیچاند. نام وهویت واقعی شان را در شعر جا می دهد. کاربرد چنین زبان، شعر را نه تنها حلاوت بخشیده بلکه از عمق وپهنای گسترده سرشار نموده است.
    من باور دارم که سعیدی اگر در ایران می بود وچندی در افغانستان سفر نمیداشت و از نزدیک تماشاگردرد ها ورنجهای مردم خود نمی شد. به چنین "خلاقیت عظیم هنری" دست نمی یافت. سعیدی به عنوان یک شاعر زبردست درآنجای که نیازداشته نماد ها واستعاره هارادر شعر بکار ببرد، از نمادها واستعاره های مدد جسته است که به کل ساختار شعری لطمه وارد نکند وهم هر نماد واستعاره در بطن خود حامل پیام شاعر باشد.وقتی به خواندن این شعر بلند، آغاز میکنیم مانند آن نردبانی است که پله به پله مارا به بالا صعود میدهد. ودر آن بالا وقتی به کل شعر اندیشه کنیم، درک میکنیم که شاعر قدم به قدم" تاریخ درد" رادر گوش ما زمزمه کرده است وبا پیمایش هرپله ، سنگینی این درد رابیشتر احساس کرده ایم.به خاطر همین اثرگذاری، این شعررا میتوان به عنوان یک " پدیده هنری فناناپذیر "بر شمرد.
    قلم شاعر عصر ما را،تواناتروبرنده تر میخواهیم تابیش از گذشته قلب " خشونت " و " خشونت گران " رادر افغانستان هدف قرار دهد.

  • ۱۳۸۹ جمعه ۸ اسد

    سلام خدمت آقای سعیدی
    شعرت بسیار دردناک بود آری باز ما پیر می شویم.......................

  • سعیدی ۱۳۸۹ جمعه ۸ اسد

    درود دوستان مهربان جمهوری سکوت! سخن هاتف گرامی کاملا درست است.شعر را تنها بگذارید!

  • طاهر سروش ۱۳۸۹ جمعه ۸ اسد

    سعیدی عزیز سلام

    شعرت زیباست

    با تصاویر پیچ در پیچ

    خمایزه های طویلی از درد اقاقی ها

    به سلامت باشید

  • habib.... ۱۳۸۹ جمعه ۸ اسد


    سعیـــــــــــــــــــــــــــدی جان فدایت شوم !!!!!!!!!!!!!!!!!

  • asif ۱۳۸۹ جمعه ۸ اسد

    سلام حضو ر آقا ی سعید ی و سلام به جمهو ر ی سکو ت

    این یک شعر تا ر یخی است هر مصرع آ ن د ر د است و رنج آقا ی سعید ی محشر کر دی خو ا ند ن این شعر انسا ن ر ا به عمق فا جعه تا ر یخی مر د می ما آ شنا میسا ز د تسلسل د ر د ها ی تا ر یخی بسیا ر استا د ا نه با ز تا ب یافته است
    سعید ی از افتخا ر ا ت مر د م ما است با در ک عمیق ا ز تا ریخ سر زمینش همیشه زبا ن گو یا ی
    حقا یق د ر د و ر نج مر دم مظلو م خو د بو د ه است

    همیشه سر بلند و پو یا باشی آقا ی سعید ی

  • باچه آزره ۱۳۸۹ جمعه ۸ اسد

    سلام سعیدی نازنین وسلامت باشید
    شعر زیبای تان دعوت نامه یست برای عبور ازکرانه رود درد های این مردم،وسیری در کنار رود تاریخ (گذشته و آینده ) تاریخی که بدون درد مزه دیگری نداشت برای این مردم وبدبختانه میتوانیم پی نوشت خویش را از سرنوشت خویش بخوانیم.
    بدبختانه در کشور ما برای هیچ وقت وعتصمو بحبل الله تفسیر نخواهند شد ازین آیه فقط حبل آنرا به گردن حقوق وهویت مان دیدیم ودرین سرزمین جادو زده تمامی سورقرانی بایکات شده اند.
    در سرزمین من اقتدارت را از چرک پس گردنت سنجش مینمایند که اگر بوی غژدی نداشتی باید برگردی بهسود ورمه هایت را خوب پرورش بدهی تا سال آینده کوچی ها دست خالی برنگردند.
    موفق باشید

  • یاسین ۱۳۸۹ جمعه ۸ اسد


    اوه !!
    چقدر تلخ و شیرین بود .

  • سخیداد هاتف ۱۳۸۹ جمعه ۸ اسد

    با سلام
    به نظر من نباید این تصویرها را در بین شعر گذاشت. در واقع این تصویر ها با طبیعت شعر در می افتند و خواننده را به سوی تفسیری "از پیش چارچوب یافته" هدایت می کنند. بگذارید مخاطبان با آزادی خیال شعر را بخوانند.

  • نظر خود را برای ما ارسال نمائید...

    • نام:
    • ایمیل:
    • وب سايت / وبلاگ:
    • نظر:
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: