هزاره بادام ها
نه من هنوز کودک هستم/ هیچ چیز از شش سالگی عبور نکرده است/ شب ها که می خوابیم خسته/ بالشت مشترک مان چهارچشمه بیدار است/ صبحها پست تخمه های گل آفتاب گردان را/ از کنار بالشت مان جمع می کنیم/ در خواب های
به دخترم سمیرا وهمه بادام های تلخ دنیا
نه من هنوز کودک هستم/ هیچ چیز از شش سالگی عبور نکرده است/ شب ها که می خوابیم خسته/ بالشت مشترک مان چهارچشمه بیدار است/ صبحها پست تخمه های گل آفتاب گردان را/ از کنار بالشت مان جمع می کنیم/ در خواب های من سمیرا ایستاده است/ با گردنی کج چون گل آفتاب پرست/ که به دندان های سیاه فکر می کند/ با هزارچشم سوخته بادامی
هزاره بادام ها
محمد شریفِ سعیدی
نه غم نان
نه وحشت ِ نداشتن نامه عبور ومرور در مسیرمشهد و اصفهان
نه آهن مذاب ریخته بر خیمه های بی ستون در اردوگاه های پیشاور
نه سوراخ قایق بادی در آبهای یونان
نه مهر ملاعمر در صفحه عکس دار شناسنامه ام
نه تلاشی در فرودگاه لندن
نه حمله سنگین هواپیمای ناتو بر دهکده بازی های کودکانه هلمند
نه اضطراب سی ساله مرگی
نه چله بحران های بودن ونبودن
نه گردش گوژپشتی درتونل های تو در توی تیره روشن های عمر
نه این خیمه پاره پاره زندگی در دشت مه زده خاطره
که می گردد دشت به دشت
ونه حتی این همه سیاهی که از تاریخ در موهایم دویده است
هیچ چیز مرا پیر نمی تواند
موهای من هیچ وقت سپید نخواهد شد
من وافراشتن پرچم طالبان هیهات
هنوزشش ساله هستم
هم بازی د خترکوچکم سمیرا
خندیده با دهانی
که از دو کنجش دو دندان شیری افتاده است
ودردهانش قناری سرخی است
که از دو دریچه سرک می کشد
از دو دریچه آواز می خواند و
از دو دریچه آب ودانه می خواهد
صبح ها باهم شیر می خوریم
او شیر را در دهانی پر از دندان های لق شیری می ریزد
ومن لب بر لبش می گذارم با دهانی پر از دندان های سیاه
باهم به دندان های افتاده مان فکر می کنیم
او به دندان های بی ریشه شیری اش
که شب در استکانی پر از آب ماند وفردا تبدیل شد به سکه نقره یی
ومن به دندان عقلم که درد کشید
وآنقدر درد کشید که پزشک اصفهانی با انبور زنگ خورده
نیمه سیاه شکسته اش رابیرون کشید
ومن یک عمر زنده ماندم با درد تمام
ودندان عقل ناتمام
با هم بازی می کنیم
او بر من سوار می شود
ومن بر اسپی مرده در علفزار کو دکی ام
گاه او مرغی می شود چاق وچله
ومن روباهی گرسنه با دندان های تیز وبی درد
برای شکار پرنده شادی
گاه گرگ گرسنه ام برای شکار یک بوسه
اتاق به اتاق دویدن برای بوسیدن
به همان جدیت که پلنگی می دود
دره به دره در دو متری آهوی رمیده
نه من نباید پیر شوم
هنوز کودک هستم با یک عالم بازی های نکرده
با یک عالم اسباب بازی های نخریده
باید تانک هایم را پهلوی باربی ها پارک کنم
وهواپیما های جتم را کنار اسپ های سربه زیر
وتفنگ های اتوماتم را نشان بگیرم بر بره های
که ایستاده اند زیر شکم سیر آهو
با لب های پر ازموهای تازه
که شبنم خورده از پستانهای نو شیر
سمیرا همیشه می خواهد تفنگ هایم را قایم کند
هواپیمای جتم را زیر تخت خوابش پنهان کند
وتفنگم را در جعبه قلم موهای نقاشی اش بیندازد
سمیرا می گوید اگر بره هایش تشنه باشند
اسپ با پستان های پرشیر به زمین می خوابد
تا بره ها شیر مست شوند
سمیرا می گوید حیواناتِ اتاق بازی اش هتلر را نمی شناسند
سیمرا همیشه از دست راست باربی می گیرد
ومرا می گوید از دست چپش بگیرم
تا باربی آهسته برود وزمین نخورد
نه من پیر نمی شوم
من پیر نیستم
هنوز کودکی ام را به خاطر نمی آورم
نه شنبه ها شکولات وشیرینی خورده ام
نه جشن تولدی داشته ام
ونه حتی تاریخ تولد درستی
تاریخ تولد من در پشت قرآن مانده است
تاریخ تولد من مثل سوره بقره هزار قسم تاویل می شود
بی آن که من بدانم کی به دنیا آمده ام
خاطرات شیرین مکتبم پروانه مرده ی است
که در صفحه سیزده کتاب قرایت فارسی برای صنف اول گذاشتم
وآن پروانه خشکیده در خواب هایم پرواز می کند
با عدد نحسی بر بالهایش
از تمام پارک بازی ها همیشه به مرجان فکر می کنم
شیری که بازی کودکان را
وصدای تفنگ آمیخته با صدای اذان را
ویتیمی پرندگان را
در چشمهایش فیلم می گرفت
پیشتر از آن که حافظه های هزار گی گا بایتی به بازار بیاید
من وسمیرا وافغانستان
هر روز زمین می خوریم وسوره بقره می خوانیم
سر مان می شکند سوره بقره می خوانیم
برای آزادی زندانیان گوانتانامو
برای مرگ سگان ابوغریب
برای خشکیدن تریاک های سنگین سوره بقره می خوانیم
وچشم انتطار شکلات های کاذب از دکان های رنگارنگ هستیم
دم دروازه دکان شیرینی فروشی
سوره حمد را فراموش می کنیم
پوقانه ما را به ملکوت اعلا می برد
پوقانه پلی است بین کودک وخدا
تفسیر صادقانه حبل الله
ما به همه کودکان جهان می گوییم اعتصموا بحبل الله
دنیا چه قدر زیبا ست وقتی پوقانه را باد می کنیم
پوقانه را که باد می کنیم کشور مان بزرگ می شود
پوقانه مان در سقف سالن خود بالنی می شود بزرگ
آنقدر بزرگ که برای بچه های کوچی خیمه می شود
برای دختران پنج شیری هلیکوپتر
برای کودکان برهنه هزاره جات کیسه خواب
وبی شمار بچه ها با شکل ها وقیافه های رنگارنگ
روی پوقانه که پلی است بین خدا وکودک
بزرگ می شوند
کودکان
می خندند
وما آنقدر مسحور خنده های کودکانه در پوقانه می شویم
که خودمان نیز بر پوقانه می چسپیم
با دهان های باز وپاهای برهنه
از بالا به پاین نگاه می کنیم
آدم ها پیش مان کوچک می شوند
مثل آدم های در پوقانه های باد نکرده
باد می آید
بادی عجیب می آید
سم باد
سنگ باد
سوزن باد
وخانه پر می شود از سم وسنگ و سوزن
ما تبدیل می شویم به کاکتوس های خشک زهر دار
کودکان ِکاکتوسی برپوقانه انفجار
و افغانستان منفجر می شود
بر تکه های پوقانه چسبیده لبخنده تورپیکی
بر تکه های پوقانه چسبیده گیسوی زهرا
برتکه های پوقانه چسپیده بادام کاغدی گوزل
پوقانه تکه تکه باهزار دختر بی سر
نه من پیر نمی شوم
هنوز کودک شش ساله هستم
بین خانه ومهد کودک سر گردان
بین اصول دین واصول نیوتون سرگردان
بین شیعه وسنی سرگردان
بین خانه وبیرون سرگردان
سه سال مانده به تنهایی
سه سال مانده به شصت سالگی
سمیرا شش ساله است
ودارد به سه سال دیگر فکر می کند
به این صفر لعنتی که در کنار شش می نشیند
وزندگی را ضرب می کند به صفر
سه سال دیگر که مردی شصت ساله
با دهان بی دندان می خندد
به دهانی با دندان های تازه رسته
چرا این فکر های احمقانه نمی گذارد بازی ام تمام شود
چرا فکر های کلان کلان می کنم
بین هتلر وصوفی عشقری سرگردانم
بین عضویت در حزب خلق یا جنبش طالبانم
من کودک نیستم
کودکان در سرزمین ما بزرگ سال به دنیا می آیند
صنف دوم را که تمام کردند جنرال می شوند
ودر اواسط صنف سوم باز نشسته
من پیر هستم وزمان جوان است
من کودک هستم وزمان پیر شده است
گاه که پای تلویزیون همسایه می نشینم
دخترک خردسال همسایه می گوید
هم بازی هایش انترنتی
دوستانش اس ام اسی
وسریال هایش هالییودی است
سریال تام وجری
سریال بوش وبن لادن
سریال کودکی صدام
که از روی طنابی بسته بر دو درخت خرما وزیتون می دود
که از روی طنابی بسته بر دو درخت اقاقیا وخرما
بی آن که به افتادن از طناب دارفکر کند
نه من هنوز کودک هستم
هیچ چیز از شش سالگی عبور نکرده است
شب ها که می خوابیم خسته
بالشت مشترک مان چهارچشمه بیدار است
صبحها پست تخمه های گل آفتاب گردان را
از کنار بالشت مان جمع می کنیم
در خواب های من سمیرا ایستاده است
با گردنی کج چون گل آفتاب پرست
که به دندان های سیاه فکر می کند
با هزارچشم سوخته بادامی
با دهن کوچکی که چون گل آفتاب پرست
پر از حرف های پوست کنده بی صداست
وبا گیسوانی بلند که زنجیر شده اند در قفل شصت ساله
زیر برقع سیاه در کابل
و عنکبوتی که از گل آفتاب گردان آویزان است
با تارهای که تمامی ندارد
وخفاشان ِبال در بال که از سیاه خانه ها چادری می آورند
صدای شلاق ملا ضعیف آخوند در کوچه می پیچد
وزنانی که کمرشان خم شده است در رقص شلاق
وناله های ضعیف آمیخته با نعره ضعیفه! ضعیفه!
از خواب که بر می خیزم
در برابر آیینه می ایستم
با تب خال درشتی بر لب
که در قندهار دلم تیزاب می پاشد
طالبان بر فرقم خیمه سپید زده اند
ولوی جرگه در مقابلم خیمه سیاه
نیمه سرم سپید است
نیمه سرم سیاه
ومخم هی درد می کند
سمیرا با گیسوان سپید در خیمه می رود
و خیمه را با ناخن های کودکی اش اندازه دو بادام پاره می کند
با دوبادام از دو سوراخ خیمه به من نگاه می کند
من پیر شده ام در خیمه یی که دخترم بادام بادام سوراخش می کند
سوراخ از دو به هزار می رسد و
چشم ها از دو به هزار
باد می آید وماه
ماهی
ماهی
می افتند
در تور بادامی خیمه
خیمه پر می شود از ماهی های افتاده از ماه
در خیمه سیاه
توفانی از بادام های سنگی فرا می رسد
وخیمه ی سوراخ سوراخ پر می شود از بادام های سنگی
تپه های از بادام های سنگی
گور به گور می شود
دشت به دشت
ومن پیر می شوم در چشم های بادامی سمیرا
و گورهای از بادام های سنگی
که می وزد دشت به دشت
در هزاره بادام ها
اوپسالا سویدن
چهارشنبه 14 ژوئيه 2010 - 23 تیر 1389