هدف ما از ايجاد بخشي «هرچه ميخواهد دلِ تنگت بگوی»، فراهم ساختنِ زمينة گفتوگوي دوستانة مخاطبانِ ما، با «خود»، با «ديگران» و با «ما» است. گفتوگو پيوستاري است که از سطح خود تا ديگري را در بر ميگيرد و حتي درونيترين گفتوگو، «تو» و يا «آنها» را مخاطب قرار ميدهد. در جهاننگريِ تئولوجيك تمامي هستي از «كلمه» آغاز ميگردد و از منظر فلسفي انسان هستيِ زباني(حيوانِ ناطق) است و با نيرويِ زبان، «خود»، «ما» و «ديگران» و جهان را ميآفريند. بر مبناي رهيافتِ تاويلي «من(I))»، «شما(you )» و «ما(we)» در ساختارِ گرامريکِ زبان و در واقع «جهانِزباني» قابل فهم هستند؛ ساختارِ گراميكِ كه بنيادِ اجتماعي و قراردادي دارد، بنابراين حتي شخصيترين گفتوگو را نميتوان به صورتِ انتزاعي و برکنده از بافتارِ فرهنگ و اجتماع فهم کرد. جمهوريِ سكوت، براي تماميِ مطالبی كه در آن نشر ميگردد، بخشي به نام «نظرات» در نظرگرفته است تا مخاطبان بتوانند ديدگاهشان را در مورد این مطالب بيان دارند، اما از آنجا که مطالبي ارائهشده مخاطبان را که به گفتة ارسطو در جايگاه «تماشاچيان» قرار دارند، به سمت و سويِ ويژهاي جهت ميدهند و آنها وادار به واکنش ميکند، بخشي «هرچه ميخواهد دلِ تنگت بگوی» بر آن است اين کاستي جبران گردد و هرکس بتواند در آن آزادیِ بیان را تجربه نمایند. براي در هم شکستنِ «فضايِ سکوت» و ترجمة «سكوت» به «صدا» به اين بخش نياز اساسي احساس ميگردد. هدف ما امکان «نفسکشيدن» است در دنيايي که حق نفسکشيدن را از انسانها دريغ ميدارد. جمهوریِ سکوت، به خود اجازه نمی دهد که حق نفسکشيدن مخاطبانش گرفته و آنها را ناگزير سازد فقط در بخش «نظرات» ديدگاهشان را بنويسند. «هرچه ميخواهد دلِ تنگت بگوی» فضايِ تهي و ناب و در واقع «سكوتگاه» است براي نفسکشيدن و براي ترجمة هر آنچه از نظر شما سكوت معنا ميدهد به «صدا» و به «زبان». اين بخش نه از نظري موضوعي محدوديت دارد و نه از حيث روشي و متدولوژيک. از نظر موضوعي هر کس ميتواند، خاطره، تحليل، قطعاتِ ادبي، دوبيتي، قصههاي عاميانه، دلتنگيِ شان براي دوستان، براي خانواده، غمِ غربت، شور، هيجان، اطلاعاتِ علمي و «هرچه را دلِ تنگش ميخواهد» در اين بخش از «جمهوريِ سکوت» به يادگار بگذارند. همچنين از نظر سطح بيان و نوشتار محدوديتي نيست؛ هرکسي حرفي دلي دارد، اعم از افراد متخصص و کساني که تجربة نويسندگي ندارند، آزادند در اينجا با خودِ شان و با ديگران «گفتوگو» نمايند. شايد بتوان گفت گاهي نابترين سخنها را از زبان افرادي ميشنويم که چندان تحصيل کرده نيستند، صدايِ آنها صدايِ نابِ زندگي است، نداي تجربة زيسته. همينطور از نظر زباني هم محدوديتي ندارد، شما با هر زبانی که دوست داريد بنويسيد. اين بخش در واقع «پاتوقِ گفتوگو» است؛ پاتوقِ گفتوگو براي آناني که به دليل محدوديتهاي زماني و مکاني و هر محدوديتي ديگري، نميتوانند گفتوگوي رو در رو داشته باشند. ما بر آنيم تا آنجا که در توان ماست از فضاي «مونولوگ» که ويژگيِ بارز «زبانِ زور» و «استبدادِزباني» است، فاصله بگيريم. ما به «ديالوگ» نياز داريم، به مشارکتِ در معناي گفتار و ايدههاي همديگر. بيايد با «خود» و با «ديگران» گفتوگو نماييد، دستِ کم در حد يک پاراگراف، يکجمله؛ ما نيز با شما هستيم؛ حرف های دل و دلتنگيهاي مان را در اين بخش خواهيم نوشت. ما نيز همچون شما دردِ سکوت و سخنهاي ناگفتهاي داريم که در قالب «مقاله»، «خبر» و ديگر قالبهاي متعارف نميگنجد، «سخندل» است، نوعي «تاملِ نابهنگام»، بيعنوان، بيمقدمه و کاملا متفاوت با فرمهاي رسميِ شيوههاي بيان. به هرحال لزومی نیست در این بخش از ترتيب و آداب پیروی نمایید، «هرچه ميخواهد دلِ تنگت بگوی» از آنِ همه است، صفحة خالي که شما ميتوانيد رد-نشانهايی «گذشته» را که گفته می شدند و نشده بنگارید، «زبانِحال» تان را به «زبانِ قال» برگردانيد و يا تصويرِ «آينده» را به هر رنگ و هر طرح و مساحت و مسافتي که دلِ تان ميخواهد ترسيم نماييد.«جمهوريِ سکوت»
-
صالح نجفي: فضل الاهی، کارشناسی ارشد، دور زدن بوروکراسی (ساختار سلطه در ایران)
فضل الاهی، کارشناسی ارشد، دور زدن بوروکراسی
حرفهایی درباره ساختار سلطه در ایران
صالح نجفی ـ 9 مرداد 1388
1- رئیس دولت نهم در حین مناظره با مهدی کروبی هنگام بحث از لزوم مشورت با کارشناسان در یکی از مغالطههای مشهورش خطاب به رقیبش گفت، رئیسجمهور باید خودش کارشناس ارشد باشد چراکه اگر احیاناً دو کارشناسِ طرف مشورتش درباره موضوعی دو نظر متناقض بدهند آن وقت تکلیف چه میشود. «کارشناس ارشد» بودن رئیسجمهور مقدمهای است برای دور زدن کارشناسان، کاری که البته برای دولت نهم به هیچ روی دشوار نبوده و نیست. اگر کارشناسان اقتصادی بگویند سیاستهای دولت نهم زیرساختهای اقتصادی را رفتهرفته از میان خواهد برد، رئیس این دولت در مقام همان کارشناس ارشد خواهد گفت آنچه شما نامش را میگذارید نابودی زیرساختهای اقتصادی، از دید گروهی از کارشناسانِ طرف وثوق این دولت نامش بازسازی یا اصلاح زیرساختهاست.
رئیس دولت نهم در سخنرانی تاریخیاش در 24 خرداد در میدان ولیعصر در جمع هوادارانش که برای جشن پیروزی خیرهکننده وی گرد آمده بودند گفت هنگامی که صدای ملت را میتوان چنین روشن و واضح شنید، چه نیازی به احزاب هست که کاری جز مخدوش کردن این صدا و تلخ کردن پیروزی شیرین «امت» در کام «مردم» ندارند. همان جا بود که گرد و خاک مشتی خس و خاشاک را بیاهمیت خواند و به تعبیر تی.اس.الیوت از رؤیت ترس در مشتی غبار چشم پوشید. بدین ترتیب، رئیس دولت نهم در گام دوم آمادگی خود را برای دور زدن حزبها اعلام کرد. در سیاست دولت نهم، حزب فقط چوب لای چرخ مدیریتِ مدیران مردمی دولت میگذارد و وقتی رئیس این دولت با سفرهای بلندآوازه استانیاش بیواسطه و شفاف با مردم سخن میگوید و حرفهایشان را میشنود، چه نیازی به واسطههایی هست که دنبال منافع خودشان هستند. قضیه این است که رئیس دولت نهم از این پس هم صداها را بیهیچ مزاحمی (حزب و روزنامه فعال سیاسی و روشنکفر و...) خواهد شنید و بیواسطه و بیهیچ تعارفی حرفهایش را بدون هیچ مزاحمی به دوربین تلویزیون خواهد گفت.
چند روز بعد، رئیس دولت نهم در مراسمی برای تجلیل از صنعتکاران کشور گام سوم را هم برداشت و فرایند دور زدنهایش را تکمیل کرد. در آن مراسم، رئیس جمهور با افتخار از حذف مناسبات اداری دستوپاگیر و کاغذبازیهایی که به زعم او نتیجه گرتهبرداری از نظام مدیریتی کشورهای غربی است دم زد و اعلام کرد که ما بوروکراسی را دور زدیم. این که رئیس دولت نهم با این جسارت میتواند همه چیز را دور بزند و پایههای نظامی بدون حزب و سندیکا و بوروکراسی و کارشناسی را استوار سازد، بیش از همه از ساختار ویژه و پیچیده سلطه و مناسبات و اقتدار در ایران پس از انقلاب پرده برمیدارد.
2- برای بازخوانی ساختار سلطه در ایران میکوشم با قرائتی ناظر به وضعیت خاص ایران از انواع اقتدار در نظریه ماکس وبر، نشان دهم که چگونه سه قسم دعوی مشروعیتی که بنا به رأی وبر حکمرانان برای فرمان راندن طرح میکنند در ایرانِ سی سال اخیر بر روی هم تشکیل قسمی گره بورومئی لاکانی (مطابق با الگوی سه حوزه خیالی ـ نمادین ـ واقعی) دادهاند و چگونه بر اثر جنبش 25 خرداد امکان واگشودن و چه بسا واسازی ساختار سلطه و قدرت پیدا شده است. ماکس وبر نظریه خود را از این مشاهده تجربی دیرآشنا آغاز میکند که هرگاه دیدیم نظامی افراد را به اطاعت وادار میکند، باید نتیجه بگیریم که مشروعیت رهبران یا صاحبان قدرت در چشم اتباعشان فاقد اعتبار شده است. یعنی شرط اقتدار هر آینه بازشناخته شدن مشروعیت از طرف فرمانبران است.
حرف وبر این است که حکومتکردن و حکومتپذیری به ضرب زور میسر نیست و هنگامی که «اطاعت ارادی» از میان میرود اقتدار مخدوش شده است. به زبان سادهتر، وقتی میبینی اقتدار نداری باید دیگری را مجبور به اطاعت از خود کنی. اگر تعریف وبر را از دولت به عنوان موجودیتی که «ادعای انحصار استفاده مشروع از خشونت یا زور» دارد بپذیریم، باید گفت دولتها همواره در مواقع بحرانی در مرز اقتدار و عدم مشروعیت قرار میگیرند. دولت نهم برای گذار به دولت دهم با بحرانی از این دست رویارو است.
هم اینک پنج حزب رسمی که پروانه فعالیت در چارچوب قوانین نظام را دارند، دولت برآمده از دهمین انتخابات ریاست جمهوری را فاقد مشروعیت میدانند (حزب کارگزاران، جبهه مشارکت، مجمع روحانیان مبارز، حزب اعتمادملی و سازمان مجاهدین انقلاب). از طرف دیگر، به گفته رئیس دولت نهم در حدود 15 میلیون تن ایرانی، بنا به گفته او، «منتقد» و در حقیقت «معترض»اند و از آن میان دستکم 5 میلیون خواستار ابطال انتخاباتاند و صدالبته شماری بیشتر، از دولت میخواهند مطابق با اصل 27 قانون اساسی به ایشان مجوز بدهد که در خیابانها راهپیمایی مسالمتآمیز کنند و حتی اعتراضشان را بر زبان نیاورند. دولت ظاهراً مجبور است با استفادهی مشروع از خشونتْ پروانهی حزبهایی را که نامشروعش میدانند باطل کند و به گفته استاندار تهران انسانهایی را که میخواهند بدون مجوز به خیابانها بیایند «زیرپاهای مردم هشیار له کند». این همه نشان میدهد که وقت آن رسیده تا درباره ساختار سلطه و قدرت در ایران امروز از نو فکر کنیم.
3- انسانها همواره میخواهند کسی هدایتشان کند و به ایشان امنیت و ثبات بخشد. به عبارتی، نیاز به اقتدار در هر کسی هست و هرچند این نیاز هرگز به طور کامل برآورده نمیشود، تمایلی که از بطن آن میزاید هرگز نمیمیرد. بدین اعتبار، آدمیان همیشه اطاعت میکنند. منتها پرسش این است که چگونه و کی اطاعت میکنند. وبر معتقد بود آدمیان فقط از کسانی فرمان میبرند که به نظر ایشان مشروعیت دارند. یعنی وقتی اقتدار باشد، اطاعت از روی آگاهی و از روی میل خواهد بود. در مقابل، فروید از قسمی نیاز شدید عاطفی به بازگشت به عقب و فرمانبردار شدن به منزله یکی از اساسیترین عناصر سازنده گفتار سیاسی سخن میگفت. فروید نام این پدیده را «به کودکی برگشتنِ تودهها» میگذارد. (من در مقاله امت، ملت، مردم؛ درباره سه استحاله روح ایرانی، کوشیدهام نشان دهم سیاست حقیقی در مقابله پدیدهی «به کودکی برگشتن» به صورت «به کودکی رسیدن» روح اتفاق میافتد، همانطور که طبق روایت نیچه از سه استحاله روح، کودک شدن در پایان راه به منزله آغازی نو در پی شتر شدن ـبارکشی و فرمانبریـ و شیر شدن ـنه گفتن و نافرمانیـ روی مینماید.)
تئودور آدورنو در کتاب شخصیت اقتدارطلب، به نوعی، سنتزی از دو دیدگاه یادکرده به دست میدهد: مردم فقط به اعتبار مشروعیت افکار، قواعد یا اشخاص مهیای پذیرفتن چیزی نمیشوند؛ ملاک پذیرششان نیاز خودشان است به باورداشتن. بدین قرار، نه اعتقاد بیچون و چرا به مشروعیت مرجع اقتدار و نه نیاز محض به فرمانبردار شدن بلکه نیازی اصیل به باور داشتن است که آدمیان را به فرمان بردن برمیانگیزد. هورکهایمر نیاز به اقتدار را تابعی از تاریخ و فرهنگ میداند و بدین ترتیب، عنصر تاریخ را نیز در تحلیل شکلهای اقتدار وارد میکند. اما پرسش بنیادی وبر این است که افراد بشر چه تصویر یا تصوری در باب قدرت در سر دارند که به صورت مظاهر اقتدار تجسم مییابد و ایشان را به اطاعت وامیدارد. گروهی از مارکسیستهای ابتدایی قرن بیستم میگفتند افراد همان تصوری را از قدرت دارند که قدرتمندان مایلاند آنان داشته باشند. این شاید برداشتی سطحی از نسبت ایدههای مسلّط هر دوره و ایدههای طبقه حاکم در تفکر مارکس بود. مسأله این بود که در دمدمهای انقلاب و در جریان پاگرفتن و پیش رفتن یک جنبش، طبقات حاکم اغلب اعتماد به نفس خود را از دست میدهند و در همین لحظهها است که به تعبیر وبر، مجبور میشوند افراد را مجبور به اطاعت کردن کنند: این لحظهی از دست رفتن «هاله»ای است که از دید کسانی که اطاعت میکنند مراجع اقتدار را در برگرفته است. راست آن است که اقتدار همواره در دیگران نوع خاصی از ترس برمیانگیزد، قسمی ترسِ آمیخته با احترام (awe)، از همان نوع که امر والای کانتی در سوژه برمیانگیزد و در روایت نیچه از سه استحاله روح، روح در مقامِ بردباری و فرمانبری (که «شتر» استعارهای از آن است) در برابر سنت و ارزشهای گذشته احساس میکند.
4- به این پرسش که چه زمانی و در چه اوضاع و احوالی افراد بشر صاحبان قدرت را مراجع اقتدار میشمارند، وبر به دو صورت پاسخ میگوید. یک بار از منظر روانشناسی و یک بار از این منظر که فرمانروایان چگونه حکمرانی خویش را مشروع جلوه میدهند. به بیان دیگر، وقتی کسی یا مرجعی میگوید «باید از من اطاعت کنید»، به سه طریق دلیل میآورد که چرا: (1) این کاری است که مردم ما همیشه کردهاند؛ (2) قانونی هست که مرا مافوق شما قرار داده؛ و (3) من میتوانم زندگی شما را تغییر دهم. وبر ضمناً گوشزد میکند که صاحبان قدرت همیشه برای طبیعی جلوه دادنِ برتری و شایستگیشان افسانههایی میپردازند و به تعبیری، زمانی مشروعیت و اقتدارشان مسألهدار میشود که فرمانبرداران آن افسانهها را باور نمیکنند و درست در همین لحظهها است که استفاده اصطلاحاً مشروع از زور از حالت تهدید بیرون میآید و عریان میگردد و آغاز پیروزی یک جنبش در چنین لحظهها است که رقم میخورد.
تمامی ساختارهای اقتدار برای آن که بپایند ناگزیر از پدید آوردن ترکیبی از اجبار فیزیکی، اقناع اخلاقی و انگیزههای مادیاند. (نظر به همین معنا است که نیکفر سازهی ایدئولوژیک ایران را ترکیبی از زور و دین و پول میداند: ترکیب تهدید و تجویز و ترغیب که در جهان سکولار امروز در قالب پلیس و دین مدنی و بانک مجسم میگردد.) از آنجا که وبر سلطه را همان اقتدار مشروع میداند، باید گفت وقتی دولت «کنترل هنجاری» وضعیت را از کف بدهد، دیگر مشروعیت ندارد و اگر جنبشی دولت را وادار کند به متوسل شدن به ترکیبی از کنترل اجباری ـ ابزاری، پایههای اقتدار آن را سست کرده است. از این پس، ممکن است شماری (هرچند فراوان) از شهروندان از روی ریا، فرصتطلبی، منفعتجویی یا ضعفهای فردی همچنان اطاعت کنند ولی دیگر میلـآگاهیـباورشان تَرکی برداشته که به هیچروی با زور ترمیم نمیپذیرد. جنبشهای راستین این چنین روح را وادار به رویارویی با امر منفی میکنند: امر منفی بهمنزلهی زخمی که جز با تغییر جهان، یعنی تغییر مختصات وضعیت از درون، درمان نمیپذیرد و ترفندهای ایدئولوژی حاکم برای پوشاندن آن و تسلّای روح دیگر پاسخ نمیدهد.
باری، نظر به سه توجیهی که برشمردیم، وبر میگوید تصورات ما در باب اقتدار از سه مقوله بیرون نیست: (1) اقتدار سنتی (اعتقاد به مشروعیت صاحبان قدرت بر مبنای باورهای ریشهدار یا آداب و سنن کهن)؛ (2) اقتدار قانونی و عقلانی (اعتقاد مردمان به قانونیبودنِ قواعد مصوب بر مبنای موفقیتهای صاحبان امر)؛ و (3) اقتدار فرهمند یا کاریزمایی (اعتقاد بر مبنای کیفیتهای استثنایی کسی که نظمی را پدید آورده). چنان که گفتیم، وبر از قرینهی روانشناختی این سه مقوله هم سخن میگوید؛ آدمیان به سه شیوه اطاعت میکنند؛ یا از روی همدلی (متناظر با اقتدار سنتی)؛ یا وقتی بر اثر بحث عقلانی ترغیب یا متقاعد شوند (متناظر با اقتدار قانونی)؛ یا بر مبنای الهام گرفتن از مرجع اقتدار (متناظر با اقتدار کاریزمایی). بیگمان، انگیزههایی چون ترس، عادت، فقدان قوهی تخیل برای اندیشیدن به روندهای بدیل، و البته احساس وظیفه و تکلیف هم در فرمانبردن و اطاعتکردن دخیلاند؛ منتها وبر به سیاق همیشگیاش از نمونههای مثالی سخن میگوید.
5- حال میکوشم نشان دهم چگونه در سه دهه اخیر انواع سهگانه اقتدار در ساختار سلطه ایران به هم برآمیختهاند و هر یک در تنشی دیالکتیکی با دیگری نهادهای واضع و حافظ قانون را در کنار یکدیگر برپای داشتهاند و با این تذکر که ما هیچ گاه به سنتزی پویا در مناسبات قدرت دست نیافتهایم بلکه با گرهی بورومئی رویاروییم که در آن هر حلقه به حیث بیرون بودن از دو حلقه دیگر میتواند ابراز وجود کند و البته از آن مهمتر، عرض اندامش در گرو وجود آن دو دیگر است.
میتوان گفت «سلطه سنتی» در ایران به شکل تاریخی از آنِ طبقه روحانیان بوده است. اقتدار سنتی همواره سیمای «پدرسالاری» را دارد: اقتدار رئیس خانواده یا ارباب نسبت به حاکمان خانه. بدین ترتیب، اصل بر احترام به سنتی مقدس است بدون هیچ محدودیت قانونی و مزاحمت قواعد رسمی. همه تمثیلهایی که جامعه را به خانواده تشبیه میکنند وفاداری اتباع یا شهروندان را از مقولهی «احترام به پدر» میشمارند. اقتدار روحانیان در ایران همیشه پشتگرم به خاطرهای دیرین است که اغلب از حضور واقعی ایشان نیرومندتر است، همچنان که وقتی پدر از دست میرود، خاطرهاش به صورت صدایی درونی درمیآید که راه مینماید و فرمان میدهد، امر و نهی میکند، و هیچگاه نمیگذارد فرد به تمامی خودش بشود. روح ایرانی همیشه محکوم است به این که همواره تا حدی دیگری ـروحانیـ باشد. این خاطرهی نیرومند بهویژه در قامت «امام غایب» عمل میکند. (توجه کنید به رهبری امام خمینی در 15 سال تبعید؛ و همچنن ارجاعهای مدام رئیس دولت نهم به امام زمان بر سر همه تصمیمهای ریز و درشت کابینهاش). با این حساب، ایرانیان از حیث اعتقاد به اقتدار سنتی روحانیان پس از انقلاب 57 تشکیل «امت» دادند، به حکومت اسلامی آری گفتند. عنصر «اسلامی» در انقلابی که لاجرم سرشتی سکولار و مدرن دارد، به پشتوانهی قدرت دیرینه خاطرهی حضور پدران روحانی در همه شئون زندگی ایرانیان معنا مییابد.
از طرف دیگر، از آنجا که پروژهی «ملتـدولت»سازی را در ایران روحانیان پیش بردهاند، روحانیان ناگزیر از تأسیسِ بوروکراسی (مهمترین جلوهگاه اقتدار قانونی و عقلانی در نظریه وبر) شدهاند. در اینجا، ساخت قدرت به گونهای است که هر کس برای تصدی هر مقامی توانایی دارد به شرطی که بتواند از عهدهی انجام وظایف مربوط به آن برآید. دارندگان قدرت «حق» دارند فرمان بدهند، اما نه به پشتوانهی سنت؛ تلازم حق و قدرت در سایه قواعدی قانونی روی میدهد که در طی فرایندهای عقلانی به تصویب میرسند. از این حیث، آنچه ساختِ قدرت و ساختار سلطه را در ایران پیچیده میکند آن است که ما با قسمی «بوروکراسی روحانیان» رویاروییم که لاجرم ترکیبی از دو قسم اقتدار سنتی و قانونیـعقلانی است و همان طور که وبر نشان میدهد یک نوع همساختی بینشان برقرار است و به همین علت، نمیتوانند بدون وساطت حوزه سومی (در تحلیل ما، حلقه سوم گره بورومئی) با هم جمع آیند. سلطهی قانونیـعقلانی و اقتدار سنتی هر دو بر پایهی ساختارهایی پایدار و سازگار با جریان زندگی هر روزه مردمان استوارند. از این منظر، وقتی رئیس دولت نهم ادعا میکند که بوروکراسی را دور زده است، عملاً دو نوع اقتدار را باید دور بزند و این کار بیگمان بدونِ «فضل الاهی» میسر نمیشود. در این نقطه، به جایگاه سومین نوع اقتدار در ساختار سلطه در ایران امروز میرسیم.
اگر در نوع اول اقتدار، با سلطهی ریشسفیدها (در ایران، روحانیان) و در نوع دوم، با سلطهی بوروکراتها (در ایران، با تلفیقی از قانونهای مدرن و قانونهای فقهی) مواجهایم، در نوع سوم میبینیم که افراد از شخص خاص به دلیل تقدس (پیامبر الاهی یا قدیسان) یا کیفیتهای استثنایی وی در راهبری (رهبران انقلابی) پیروی میکنند و در راه نظم و سامانی که او دیده آورده جانفشانی میکنند و ازخودگذشتگی نشان میدهند. در اینجا، در وهلهی اول سلسلهمراتبِ اداری یا سلسلهمراتب موروثی و قواعد مصوب آییننامهای جایی ندارند؛ ساختارهای رسمی و ثابت پدید نمیآیند؛ تکیهگاه قدرت، هدایا و اعانههای داوطلبانهی هواداران است، و از آن مهمتر، صحبت از سلسلهای از علتها و معلولها است که بر اثر تصمیم خلاقانه یک فرد خاص پا میگیرد. بهترین نمونه این قاعده را میتوان در نسبت انقلاب روسیه با شخص لنین مشاهده کرد. ماکس وبر در تمایزگذاری بین دو نوع «علیت» ـعلیت کافی و علیت تصادفیـ به همین معنا نظر داشت. وقتی تروتسکی میگوید «اگر لنین نبود تا مسئولیت وقایع را شخصاً به عهده بگیرد، انقلابی در کار نبود»، به علیت نوع دوم اشاره میکند: در نظر نگرفتن لنین یعنی نوشتن تاریخی دیگر برای روسیه.
ولی آنچه درباره ایران اهمیت دارد این است که رهبران انقلابی مدرن اغلب اشخاصی سکولارند و حال آنکه رهبر انقلابی ایران خود یک روحانی است و لاجرم بهرهمند از اقتدار سنتی. دقایق ضدمدرن و چه بسا ضدانقلابی انقلاب ایران از همین تنش میان اقتدار کاریزمایی و اقتدار سنتی برمیخیزد: رهبران انقلابی پیامبرانِ بدون وحی یا قدیسان بدون الهاماند. وبر عیسی و محمد را از آن حیث رهبرانی انقلابی میشمارد که هر دو از پذیرش راههای سنتی امتناع میورزند و منطق دروغین نظم موجود را پس میزنند. ایشان مبشّران حقیقی تازه، مطلق، تزلزلناپذیر و استوارند که تا پیش از قیام ایشان ناشناخته بوده. نکته این است که با حذف مقوله وحی و الهام و در طی فرایند استحاله رسول به قدیس و قدیس به کشیش و تبدیل جریانی انقلابی به سازمانی سلسلهمراتبی چون کلیسا، حال با رهبرانی انقلابی روبهروییم که لاجرم در فرایند دولتسازی و تأسیس بوروکراسی به درجات مختلف کاریزمایشان را از کف میدهند. مورد ایران، رهبر روحانی انقلابی، نشانگر تقابل بوروکراسی با سنتز اقتدار سنتی و کاریزمایی است تا در عمل، تنش ناگزیر از این دو قسم اقتدار به فروپاشی کل ساختار قدرت نینجامد.
6- با این مقدمه، میتوان به کمک ساحتهای سهگانهی لاکانی نشان داد که ساخت قدرت در ایران در تناظر با سه جلوهی وجودی روح ایرانی، امتـملتـمردم، بهمنزلهی امر خیالی و نظم نمادین و امر واقعی، بر پایهی کنش و واکنشِ سه نوع اقتدار سنتی و قانونی و کاریزمایی شکل گرفته است. به همین جهت است که نهادهای واضع قانون و حافظ قانون نیز در ایران ساختی چنین پیچیده دارند. اگر ایران در مرتبهی حوزه نمادین ـدولت مدرن و بوروکراسیـ از همان اصل تفکیک قوای نظامهای پارلمانی پیروی میکند، در مرتبهی وضع قانونهای اصلی با سه نهاد شورای نگهبان (همبسته سلطه سنتی روحانیان)، مجمع تشخیص مصلحت نظام (همبسته سلطه قانونی و عقلانی و بوروکراسی)، و مجلس خبرگان رهبری (همبسته سلطه کاریزمایی) کار میکند.
چنان که گفتیم، آنچه ساخت قدرت را در ایران پیچیده میکند این است که عملاً با نوعی بوروکراسی روحانیان، با حضور حقوقدانان در شورای نگهبان، و با نهاد رهبری پس از درگذشت رهبر انقلاب رویاروییم. این پیچیدگی در نهادهای «حافظ قانون» هم نمود مییابد: از طرفی نیروی انتظامی یا پلیس را داریم (همبسته بوروکراسی)، از طرفی سپاه پاسداران را (همبسته سلطه سنتی)، و از طرف دیگر، بسیج را (همبسته سلطه کاریزمایی). سیالیت و تناقض ساختاری بسیج ـنهادی که فقط در گرماگرم انقلاب یا وضع اضطراری چون جنگ معنا مییابدـ چهبسا زمینهساز پدیدهی «لباس شخصیها» شده است که به شهادت همه فرماندهان نیروهای امنیتی ایران در بحران اخیر همه جا حضور داشتهاند: در حمله به کوی دانشگاه، در تیراندازی به معترضان، در حمله به مردمِ بیسلاح و بیدفاع. نکته این است که این پدیده زادهی همان گرهی است که ساختار پیچیده سلطه را در ایران برقرار داشته. دولت نهم در دور زدنهای سهگانهاش (کارشناسان، حزبها، بوروکراسی) زمینه را برای استفاده نیروهای امنیتی از زور (گاز اشکآور، باتوم و تیر هوایی) هرچه مهیاتر میسازد و این نتیجه بیاعتنایی به تبعات اقتدارهای تهی از مشروعیت است.
7- آنچه دولت نهم در مقابله با جنبش 25 خرداد در نظر نمیگیرد (و چه بسا نمیتواند در نظر بگیرد) این است که این جنبش نمودگارِ هستهی واقعی گرهگاه ساختار سلطه در ایران است. از آنجا که مردم فقط به هنگام جنبش «مردم» میشوند، با هیچ ضرب و زور و با اتکا و استناد و ارجاع به هیچ قدرت زمینی و ماورایی نمیتوان آنها را در دو ساحت خیالی و نمادین (امت بدون امام و ملت بدون دولت) ادغام کرد. دولت نهم در امتناع از صدور مجوز برای راهپیماییهایی که به حکم قانون اساسی نیازی به مجوز ندارند، از سویی پایههای اقتدار خویش را دم به دم سستتر میکند و از سوی دیگر حفظ نظم و انسجام خود را هر لحظه به استفاده از زور و تهدید دائمی به استفاده از خشونت وابستهتر میسازد. استاندار تهران نمیداند که شبح مردم را که آزادانه در همه خیابانهای تهران پرسه میزند، با هیچ وسیلهای زیر پای هیچ کسی نمیتوان له کرد. جنبش 25 خرداد گرهگاه ساختار سهگانه سلطه در ایران را نشانه رفته است و بازایستاندن آن با هیچ وسیلهای اعم از ارعاب و تطمیع و ادغام (امنیتی کردن فضا، وعدههای بیحساب و منتقد خواندن معترضان) ممکن نیست.
http://www.rokhdaad.com/spip.php?article238
نویسنده : صالح نجفي: فضل الاهی، کارشناسی ارشد، دور زدن بوروکراسی (ساختار سلطه در ایران)
-
صالح نجفي: امت، ملت، مردم
امت، ملت، مردم
درباره سه استحاله روح ایرانی
صالح نجفی ـ 12 تیر 1388
حیات روح فقط هنگامی به حقیقت خویش راه مییابد که خویشتن را در تنگدستی و ناامیدی مطلق بیابد. روح عبارت است از همین قدرت اما نه در مقام امری ایجابی که از امر منفی روی خود را برمیگرداند ـ مانند وقتی که درباره چیزی میگوییم «این باطل یا کاذب است؛ خب، این که از این، حالا بروم سراغ چیزی دیگر» ــ روح همین قدرت است اما فقط هنگامی که توی صورت امر منفی نگاه میکند، روی امر منفی انگشت میگذارد.
هگل، پدیدارشناسی روح
روح ایرانی رفته رفته میآموزد چشم در چشم امر منفی بدوزد، رفته رفته میآموزد با امر منفی سر کند؛ روح ایرانی، هرچند جوان و خام، نخستین گامها را در وادی امر منفی برمیدارد و سرانجام درمییابد که شرط خودآگاهی، درافتادن با این پرسش است که برای مرهم نهادن بر کدامین زخم میکوشد، کدامین خار را از تنِ هستی خویش بیرون میخواهد بکشد؛ و آهسته آهسته میبیند که نفی نفی، او را به نقطه شروع برنمیگرداند، سر دادنِ شعارهای اول انقلاب به مثابه نفی عوامگرایی و عوامفریبی دستراستی نه بازگشت به منزلت نفیناشدهی اول بلکه تلاشی است برای برگذشتن از دوپارگی و انقسامی که بر اثر نفی اول از سرگذرانده و کوششی است برای آری گفتن به سرشت ذاتی خویش، تا بلكه شاید خود را چیزی بیش از آن فضای خالی كه همواره «دیگری» حدودش را از بیرون تعیین میكرده بشناسد. روح ایرانی رفته رفته زخم تاریخی خویش را بازمیشناسد و درمییابد كه نادیدن راه به درمان نمیبرد ... اما راستی مگر اتفاقی افتاده است كه بتوانیم چنین از روح ایرانی سخن بگوییم؟ این مقاله میكوشد روایتی از سه استحاله روح ایرانی به دست دهد و به سیاقی نیچهای بازپرسد كه چگونه روح ایرانی «امت» میشود، چگونه امت «ملت» میشود و سرانجام چگونه ملت «مردم» میشود. فرض این مقاله این است كه سه استحاله نام برده را میتوان با الگوی هگلی «اثبات ـ نفی ـ نفی نفی» بازخواند.
فریدریش نیچه در ابتدای نخستین بخش از چنین گفت زرتشت، با زبان استعاری ویژه خویش، درباره «سه استحاله روح» سخن میگوید: روح، در روایت زرتشت نیچه، ابتدا شتر میشود؛ سپس شیر میشود و سرانجام كودك میشود. شتر، در این روایت، استعارهای است از روح نیرومند بردباری كه در او ترسِ آمیخته با احترام خانه كرده. روح، در این مقام، مشتاقِ كشیدنِ سنگینترین بار است. نیچه «سنگینترین بار» را به چندین طریق وصف میكند: خود را خوار كردن و به غرور خود زخم زدن؛ به حماقت خود میدان دادن و فرزانگی خود را دست انداختن؛ از آرمان خویش دست برداشتن؛ به هنگامِ پیروزی خود را جشن گرفتن؛ عشق ورزیدن به آنكه تحقیرش میكند و دستِ دوستی دادن به شبحی كه میخواهد او را بترساند.
باری، روح به سنگینترین بار «آری» میگوید و بار كشیدن را در خود ملكه میكند؛ به زبان هگلی، انضباطی كه را كه بر خودرأیی فردیاش حد میگذارد درونی میكند و فعالیت خود را منطبق با خواست دیگری در مقام ارباب میسازد. در نهایت، روح بردبار با سنگینترین بارها به دنجترین صحرا میرود و آنجا دومین استحاله روی میدهد. روح بر آن میشود تا آزادی را به چنگ آورد و در صحرای خود به مقام اربابی و سروری برسد. در این مرحله، به جستجوی آخرین سرور خود برمیآید تا به او «نه» بگوید. نیچه آخرین ارباب روح را «اژدهای بزرگ» مینامد. روح، در استحاله دوم، به سیمای شیر به جنگ اژدهای بزرگ میرود. اژدهای بزرگ همان قاعده اعظم «تو باید» است، جانوری وحشی با پولكهای طلایی، و هر پولكی خود یك «تو باید» است: ارزشهای هزار ساله به روایت زرتشت، اژدهای بزرگ خود را جامع همه ارزشهای خلق شده میخواند كه در آن میان جایی برای «من میخواهم» نیست. روح شیر به «تو باید» كه زمانی بدان به عنوان مقدسترین چیز عشق میورزید نه میگوید. حال، روح باید حتی در مقدسترین چیز ردپای وهم و بولهوسی را بازشناسد و آزادی خود را از چنگ عشق گذشتهاش بدزدد. این اقامه دعوا مستلزم گفتن «نه»ای مقدس به «وظیفه» است و از منظر روح «شتر» كه در برابر قانون همواره با ترس آمیخته به احترام میایستد، دزدی است. روح شیر قادر به خلق ارزشهای نو نیست ولی نفی یا نه گفتنِ او برای آفریدنِ آزادی لازم است و این مقدمه استحاله سوم است.
پس از طی مرحله بردباری (آری گفتن یا اثبات اولیه) و مرحله شکارگری (نه گفتن یا نفی اولیه)، نوبت به مرحله آغاز نو (آری گفتن مقدس یا نفی نفی) میرسد. كودك، در روایت زرتشت، كه به طرز خلافآمدی واپسین مرحله استحاله روح به شمار میآید؛ كودك هر آینه بیگناهی است و فراموشی، آغازی نو، قسمی بازی، و «چرخی خودچرخ». این «آری گفتن مقدس» كه شرط لازم برای آفریدن است: روح اینك اراده خودش را اراده میكند، خواست خویش را میخواهد، روحی كه از جهان پیوند گسیخته، روحی كه جهان خود را گم كرده، روحی كه خود را در منتهای ناامیدی و تنگدستی یافته، روحی كه دیگر چیزی برای از كف دادن ندارد به جز خودش، اینك جهانِ خودش را به كف میآورد. و این همه، معنای سیاسی مهمی دارد كه در بحث ما موضوعیت تام دارد. موریس مرلوپونتی در شاهكار خود پدیدارشناسی ادراك حسی مینویسد جنبش انقلابی، مانند كار هنرمند، قصد یا نیتی است كه خود ابزارهای خود و وسایل بیان یا ابراز وجودش را خلق میكند. به تعبیر مرلوپونتی، پروژه انقلابی نه حاصل حكمی دانسته و حسابشده (deliberate judgement) است و نه حاصل مفروض گرفتن صریح یك هدف یا غایت. پروژه انقلابی در روند تطور و تكامل خویش پیوسته در گرو آفریدن وسیلههایی بیهدف است: موضعی كه هركس در برخورد با جنبش یا انقلابی محتمل میگیرد، معلولِ مكانیكی منزلت اجتماعی او در مقام یك كارگر یا بورژوا نیست و البته نتیجه تكاملی آنی و غیرضروری هم نیست؛ میتوان گفت انقلابی شدن ناشی از ضرورت قسمی تصادف یا پیشامد در جامه یك رخداد است، رخدادی كه روح را به دنیا میآورد و به همین اعتبار است كه واپسین استحاله روح در قاموس زرتشت نیچه به صورت «كودك» روی میدهد.
شاید بتوان داستان روح ایرانی را در دوران سیساله پس از انقلاب 57 تا رخداد 25 خرداد 88 با الگوی استحالههای سهگانه روح نیچه بازگفت. به گمان من، اگر بپذیریم كه اصل موضوع هر سیاستِ حقیقی «مردم فكر میكنند» است، باید گفت تا پیش از وقوعِ رخدادهای پس از انتخابات ریاست جمهوری 88، موجودیتی به نام «مردم» ایران در كار نبوده و به بیان بهتر، «مردم» همواره نام چیزی بوده كه ایرانیان نبودهاند یا هنوز نشده بودند. از همین روی، من گمان میكنم تا پیش از خرداد 88، سخن گفتن از سیاسی بودنِ مردم ایران جای چون و چرا دارد، چرا كه روح ایرانی هنوز تا واپسین استحاله برای بدل شدن به «مردم» به رخدادی تاریخی نیاز داشت. روایتِ پیشنهادی من این است كه روح ایرانی در فروردین 1358 با آری گفتن به نظام جمهوری اسلامی اولین استحاله را از سر میگذراند و بدل به «امت» میشود و به خواست خود اراده خویش را تابع مقام ملازم و همبسته آن، یعنی «امام»، میكند. زوج «امت ـ امام» با همه حذفها و حبسهایی كه لازمه تشكل و انسجام و قواماش بود و به لطف جنگ هشتساله با دشمنی خارجی (با سیمای مشخص كشوری همسایه و سیمای نامتعینی به نام «غرب») تثبیت گردید. در این مرحله، «امت» با حذف همه نیروهای غیرخودی ـ اعم از سكولار و چپ و اسلامی دگراندیش ـ و با اتكا به وضع اضطراری پیشآمده ـ تركیبی از جنگ با دشمن اجنبی و مقابله با ترورهای داخلی ـ به نظام ارزشهای مقدس كه پیكره اكنون وحدتیافته روحانیت نمایندگیشان را به عهده دارد گردن میگذارد و به تعبیر نیچه سنگینترین بارها را با اشتیاق به دوش میكشد؛ حاصل كار، قسمی تئوكراسی قرون وسطایی است كه اقتدارش را از راه نفی غیردیالكتیكی غرب كافر و منافقان داخلی به كف میآورد و تناقضهای ساختاریاش ـ اسلامیت و جمهوریت ـ را به كمك جنگ میپوشاند. بدینترتیب، «جمهوری اسلامی» كه در اساس نه جهموری است (چون تئوكراسی است) و نه اسلامی ـ شیعی است (چون شیعه در مقام مذهب اعتراض نمیتواند قدرت را به دست بگیرد و بلافاصله از اعتبار نیفتد)، بیش از یك دهه را به لطف دائمی شدن و عادی شدن وضعیتی اضطراری دوام میآورد و مستحكم میشود.
با پایان جنگ، روح ایرانی در برهوتی خود را بازمییابد كه در آن بقای زوج «امت ـ امام» میسر نیست. درگذشت امام نقطه پایانی نمادین بر فرایند تشكیل و تأسیس یك جمهوری دینی است كه تناقضهای ماهویاش را در قالب نهادهای (شبه) دموكراتیك خویش تاب آورده است. روح ایرانی این تناقضها را چونان زخمهایی التیامناپذیر بر پیكر خویش حمل میكند تا زمینههای دومین استحاله فراهم آید. دومین استحاله به گمان من در خرداد 76، نزدیك به دو دهه پس از انقلاب 57، روی میدهد. در خرداد 76، امت بدل به «ملت» میشود. پس از پایان جنگ و درگذشت «امام»، پایههای تشكیل و تشكل «ملت» به میانجی توسعه اقتصادی و سیاستهای تعدیل دولت «سازندگی» پا میگیرند. حال، دیگر نشانی از «مستضعفانی» كه مایه و ماده «امت» بودند نیست؛ حال، با نهادهایی چون «بنیاد» مستضعفان سروكار داریم كه امامشان را از كف دادهاند. از این پس، طبقه متوسط است كه رفته رفته به اژدهای «تو باید» ـ مجموعه همه ارزشهای انقلاب ـ «نه» میگوید و بدینسان است، كه «نه»ی بزرگ دوم خرداد به استحاله دوم روح ایرانی منجر میشود و دورانِ باصطلاح توسعه سیاسی و فراخ شدن دامنه فعالیتهای حزبی در چارچوب نظام آغاز میگردد. در روند تبدیل «امت» به «ملت»، روح ایرانی دوپاره میگردد و این انقسام در بدنه قدرت به صورت مقابله اصلاحطلبی و محافظهكاری یا به تعبیر آشناتر، اصولگرایی جلوه میكند: «امت» كه همیشه حاضر در صحنه است و خیابانهای بازنمایی شده در رسانههای رسمی همواره آکنده از اعضای آن است، عمدتاً در سه شاکله «بسیج»، «پاسداران انقلاب» و «حزبالله» به دنبال تصاحب مصادر قدرت است و «ملت» که اعضایش در عرصه عمومی فقط پای صندوقهای رأی حضور معنادار مییابد، در حزبهایی چون «روحانیون مبارز»، «جبهه مشارکت» و «سازمان مجاهدین انقلاب» در پی قدرت میگردد. دولت سازندگی و دولت اصلاحات نیز به نوبه خود در فرایند ساختن دولت مدرن در قامت قسمی تکنوکراسی لیبرال، به تدریج توده بیشکل و محرومی از تهیدستان شهری و روستایی پدید آوردند، (نا)طبقهای بیاندام که چونان روحی سرگردان خاطره «امت» را مجسم میساخت: کابوسی برای «ملت» که حاضر به مواجهه با آن نبود. رئیس دولت نهم تجسد همان روح سرگردان بود که در انتخابات مجلس 1382 و ریاست جمهوری 1383 به صورت سنتز عجیبی از مثلاً رادیکالیسم و محافظهکاری، «ملت» نوپای ایرانی را به زانو درآورد؛ پس از جا افتادنِ تئوکراسی قرون وسطایی (بر اثر تزویج «امت» و «امام») و میدانداری موقت تکنوکراسی لیبرالی (بر اثر توافقِ نسبی و گذرای «ملت» و «دولت»)، حال نوبت به تزویج «امت» و «دولت» رسیده بود. احمدینژاد، همچون همه پوپولیستها، بیواسطه به فقیران و محرومان توسل میجست: پوپولیسم اسلامی احمدینژاد میدان را در ظاهر به تهیدستان و در باطن به منظومه بسیج ـ سپاه ـ حزبالله میدهد و طبقه متوسط را از عرصه بیرون میاندازد. بدین قرار، امتی بیامام و دولتی بیملت فضا را برای ترکتازی «پوپولیسمی دستراستی» مهیا میکنند و از طرف دیگر، پارادوکس دیالکتیکی جمهوری اسلامی را ـ که به قول حمید دباشی، حتی در تفاوت آیههای مکی و مدنی در درون خود قرآن هم جریان دارد ـ از اثرگذاری ناتوان میسازند. چنین بود که از جنگ بازآمدههای حذف شده در دولت رفسنجانی و خاتمی در قالب نهادهای ایدئولوژیک ـ نظامی ـ اقتصادی به قدرت رسیدند و در سایه سرمایهداری دولتی متکی به اقتصاد بیمار رانتی و با ادا و اطوارهای پوپولیستی و زبانبازیهای گاه سوسیالیستی بیش از پیش طبقه متوسط را از صحنه سیاست حذف کردند...
انتخابات دهم بازی غریبی بود: مناظرههای به ظاهر تابوشکن با هدف یکدستسازی فزایندهی بدنه حاکمیت (تلاش برای بازسازی بیهنگام «امت» بدون «امام») در کنار پارتیهای شبانه خیابانی (روابطی که هرگز در خیابانهای جمهوری اسلامی تجربه نمیشدند، مگر در وضعیتهای کنترل شدهای چون چهارشنبهسوزی یا به خیابان ریختن پس از پیروزیهای بس نادر تیم ملی فوتبال)، به طرز غریبی «امت» را در برابر «ملت» نهادند. امتی که دیگر امام نداشت به رقابت با ملتی که دیگر دولت نداشت برخاست. بنا به روایت ما، این بازی نمیتواند برندهای داشته باشد (مگر با تمهیدهای غیرقانونی)؛ در این میان، یک استثنا در کار بود: زنجیره انسانی سبزِ هواداران میرحسین موسوی. موسوی از همان ابتدا حساب خود را از دو طیف رسمی اصلاحطلبی و اصولگرایی جدا کرد و بدینسان، در فضایی مبهم گام برداشت که در لکنتها و برنامههای آشفته و ضعف عجیب اما جذابش در بیان نمود یافت. زنجیره سبز بدون مجوز، در روز، حدود چند ساعت خیابان را به تسخیر روح ایرانی درآورد، روحی که نه خود را به درستی به جا میآورد و نه خیابان را. زمینه برای استحاله سوم مهیا شده است اما همه چیز بسته به اتفاقی نامترقب است. جماعتی که تصویر و تصوری از باخت ندارد بازی را میبازد و البته نکته این است که روح ایرانی این بازی را از پیش باخته است: رأیهای او حمل بر مشروعیتبخشی و آری گفتن دوباره به وضع موجود و هیأت حاکم شده است، روح ایرانی دیگر یارای «نه گفتن» ندارد، شیر در آستانه استحاله است، ملت از پای درآمده است؛ از آن طرف، امتی که دیگر امت نیست و دیگر حضور همیشگیاش در صحنه معنایی ندارد، میباید به بُردی ببالد که بردن نیست، روح شتر دیری است که استحاله یافته، اللهاکبرهای شبهای تهران نه اللهاکبرهای «امتِ» بردبار و فرمانبردار و نه فریادهای ارزشستیز و ارادهگرای «ملت» بلکه تکرار خلاقِ ژست آغازینی است که جنبشی تازه، «چرخی خودچرخ»، را پی میریزد و این همه به لطف سومین استحاله در هفته پایانی خرداد 88: حال، معنای لکنتهای موسوی را میفهمیم. موسوی در مناظرهها قوی نبود، قدرت او در ضعفش بود، آمارها و عددهای ظاهراً دقیق نمیداد، مدرکهای محکمهپسند نداشت، مشاوران کارکشته نداشت، دور و برش نه خبری از تئوکراتهای دهه اول انقلاب بود نه نشانی از تکنوکراتهای لیبرالمشربی که مدام از «برنامه» دم میزدند و جملگی زیر عَلَم کروبی سینه میزدند، نه، بیتعارف بگوییم و پوستکنده: موسوی تنها بود و هنوز هم تنهاست. میرحسین با همه گنگیها و پریشانیها و بیکسیها نام وحدتبخشِ «مردمی» است که بر اثر «نفی نفی» دولت اصولگرایی پوپولیست، برحسب ظاهر، به اول انقلاب برمیگردد اما در حقیقت قواعد بازی را به هم میزند. و البته قواعد را نه از بیرون و نه با اتکا به نیروهای جاافتاده و رسمی بلکه «از درون» و با انگشت گذاشتن روی هسته واقعی قانون ـ یعنی همان «مردم» ـ به هم میزند. روح ایرانی بازی تازهای را آغاز کرده است و در حال خلق و وضع قواعد آن است و بازیگران قبلی ـ «امت» از طریق تبدیل خیابانها به پادگان و «ملت» از طریق توسل به منجیان خارجی ـ در تلاشاند تا او را سرخورده و خسته و دلمرده و در نهایت حذف کنند. «مردم» نام سومین استحاله روح ایرانی است و بازی سیاست مدتی است که آغاز گردیده: بازیگران قبلی این بازی را نمیشناسند، ایشان ناگزیر به «کلّ» قوانین منهای اصل 27 قانون اساسی استناد میکنند و «مردم ـ موسوی» در حال حاضر، تنها به «جزء» بیرون گذاشته شده دولت نهم آگاهی ندارند. بازیگران این بازی تازه «میرحسین» و «مردم»اند و پایان بازی موقوف به حذف یکی از دو طرف بازی است، منتها تاریخ را فقط فاتحان نمینویسند، جایی هست به نامِ «حافظه خداوند» که عرصه جاودانه شدن نامهاست، «میرحسین» و «مردم» دو ناماند که هماینک در حافظه خداوند ثبت شدهاند، روح ایرانی در آستانه راه یافتن به حقیقت خویش است، گیرم در اوجِ بیکسی، در ناامیدی مطلق ...
http://www.rokhdaad.com/spip.php?article211
نویسنده : صالح نجفي: امت، ملت، مردم
-
علی جاغوری
سلام دوستان
من احساس می کنم که جمهوری سکوت در سانسور کردن نظرات بی انصافی می کند. در ضمن در جمهوری سکوت تعداد از آدمها شخصیت کاذب داده می شوند و از آنها بر اساس نام و اوازه ای که در دوران هیاهو برای خود ایجاد کرده اند حمایت بی انصافانه می شود.
پیشنهاد من آن است که بگذارید که در جامعه ای ما استعداد های واقعی و آدمهای با دانش و ارزش علمی بروز کنند و شخصیت های کاذب و دروغین بعضی ها فرو بریزد. این قسم نیست که تعدادی کلید دروازه ای بهشت برای هزاره ها را در دست داشته باشند و فقط آنها هستند که به گفته ای خود شان " سرنوشت را می فهمند " و می دانند که " در پیرامون شان " چه می گذرد.
من به عنوان یک فرزند هزاره باور دارم که تعدادی در دوران جنگ و به دلیل رواج نداشتن کتاب و قلم در آن زمان با سواد کم و غیر تخصصی که داشتند توانستند نام و آوازه ای برای خود بسازند. این حق شان است. اما اینکه امروز هم اینها به دیگران فرصت حرف زدن نمی دهند و خود را مرد هر فن حریف می دانند و دیگران را قبول ندارند یک خیانت است. شخصیت های کاذب اینها و ایگوی نفرت انگیز اینها باید فرو ریختانده شود تا نسل با سواد و متخصص ما فرصت تبارز پیدا کنند.
با احترام
نویسنده : علی جاغوری
-
حسن زاده
خیال تو
آندم که در فراق تو دلگیر می شوم
هر لحظه در خیال تو واگیر می شوم
روزها همه به فکر تو ام، شب که میرسد
در خواب هم به عشق تو درگیر می شوم
چون خرمن زلف تو پریشانم همیش
یک شب هم به زلف تو زنجیر می شوم
امروز گر وفا نکنی در جوانی ام
فردا هم از جفای تو من پیر می شوم
خواهی گر رها کنی ام می روم ز تو
یک لحظه در کمان تو من تیر می شوم
نویسنده : حسن زاده
-
جرس
سلام به همه عزیزان مقاله نویس.
و سلام به اسد بودای عزیز. چندی است که در سایت حضورت کم شده است و از مقاله های روشنگرت خبری نیست.اسد عزیز برای خاطردوست داران جمهوری سکوت بنویس.
نویسنده : جرس