هر چه می خواهد دل تنگت بگو

هدف ما از ايجاد بخشي «هرچه مي​خواهد دلِ تنگت بگوی»، فراهم ساختنِ زمينة گفت​و​گوي دوستانة مخاطبانِ ما، با «خود»، با «ديگران» و با «ما» است. گفت​و​گو پيوستاري است که از سطح خود تا ديگري را در بر مي​گيرد و حتي دروني​ترين گفت​و​گو، «تو» و يا «آن​ها» را مخاطب قرار مي​دهد. در جهان‏نگريِ تئولوجيك تمامي هستي از «كلمه» آغاز مي‏گردد و از منظر فلسفي انسان هستيِ زباني(حيوانِ ناطق) است و با نيرويِ زبان‏، «خود»‏، «ما» و «ديگران» و جهان را مي‏آفريند. بر مبناي رهيافتِ تاويلي «من(I))»، «شما(you )» و «ما(we)» در ساختارِ گرامريکِ زبان و در واقع «جهانِ​زباني» قابل فهم هستند‎‎؛ ساختارِ گراميكِ كه بنيادِ اجتماعي و قراردادي دارد، بنابراين حتي شخصي​ترين گفت​و​گو را نمي​توان به صورتِ انتزاعي و برکنده از بافتارِ فرهنگ و اجتماع فهم کرد. جمهوريِ سكوت‏، براي تماميِ مطالبی كه در آن نشر مي‏گردد‏، بخشي به نام «نظرات» در نظرگرفته است تا مخاطبان بتوانند ديدگاه‏شان را​ در مورد این مطالب بيان دارند، اما از آن​جا که مطالبي ارائه​شده مخاطبان را که به گفتة ارسطو در جايگاه «تماشاچيان» قرار دارند، به سمت و سويِ ويژه​اي جهت مي​دهند و آن​ها وادار به واکنش مي​کند، بخشي «هرچه مي​خواهد دلِ تنگت بگوی» بر آن است اين کاستي جبران گردد و هرکس بتواند در آن آزادیِ بیان را تجربه نمایند. براي در هم شکستنِ «فضايِ سکوت» و ترجمة‏ «سكوت» به «صدا» به اين بخش نياز اساسي احساس مي‏گردد. هدف ما امکان «نفس​کشيدن» است در دنيايي که حق نفس​کشيدن را از انسان​ها دريغ مي​دارد. جمهوریِ سکوت، به خود اجازه نمی دهد که حق نفس​کشيدن مخاطبانش گرفته و آن​ها را ناگزير سازد فقط در بخش «نظرات» ديدگاه​شان را بنويسند. «هرچه مي​خواهد دلِ تنگت بگوی» فضايِ تهي و ناب و در واقع «سكوت‏گاه» است براي نفس​کشيدن و براي ترجمة‏ هر آن‏چه از نظر شما سكوت معنا مي‏دهد به «صدا» و به «زبان». اين بخش نه از نظري موضوعي محدوديت دارد و نه از حيث روشي و متدولوژيک. از نظر موضوعي هر کس مي​تواند، خاطره، تحليل، قطعاتِ ادبي، دوبيتي، قصه​هاي عاميانه، دلتنگيِ شان براي دوستان، براي خانواده، غمِ غربت، شور، هيجان، اطلاعاتِ علمي و «هرچه را دلِ تنگش مي​خواهد» در اين بخش از «جمهوريِ سکوت» به يادگار بگذارند. هم​چنين از نظر سطح بيان و نوشتار محدوديتي نيست؛ هرکسي حرفي دلي دارد، اعم از افراد متخصص و کساني که تجربة نويسندگي ندارند، آزادند در اين​جا با خودِ شان و با ديگران «گفت​وگو» نمايند. شايد بتوان گفت گاهي ناب​ترين سخن​ها را از زبان افرادي مي​شنويم که چندان تحصيل کرده نيستند، صدايِ آن​ها صدايِ نابِ زندگي است، نداي تجربة​ زيسته. همين​طور از نظر زباني هم محدوديتي ندارد، شما با هر زبانی که دوست داريد بنويسيد. اين بخش در واقع «پاتوقِ گفت​وگو» است؛ پاتوقِ گفت​و​گو براي آناني که به دليل محدوديت​هاي زماني و مکاني و هر محدوديتي ديگري، نمي​توانند گفت​وگوي رو در رو داشته باشند. ما بر آنيم تا آن​جا که در توان ماست از فضاي «مونولوگ» که ويژگيِ بارز «زبانِ زور» و «استبدادِزباني» است، فاصله​ بگيريم. ما به «ديالوگ» نياز داريم، به مشارکتِ در معناي گفتار و ايده​هاي هم​ديگر. بيايد با «خود» و با «ديگران» گفت​و​گو نماييد، دستِ کم در حد يک پاراگراف، يک​جمله؛ ما نيز با شما هستيم؛ حرف های دل و دلتنگي​هاي مان را در اين بخش خواهيم نوشت. ما نيز همچون شما دردِ سکوت و سخن​هاي ناگفته​اي داريم که در قالب «مقاله»، «خبر» و ديگر قالب​هاي متعارف نمي​گنجد، «سخن​دل» است، نوعي «تاملِ نابهنگام»، بي​عنوان، بي​مقدمه و کاملا متفاوت با فرم​هاي رسميِ شيوه​هاي بيان. به هرحال لزومی نیست در این بخش از ترتيب و آداب پیروی نمایید، «هرچه مي​خواهد دلِ تنگت بگوی» از آنِ همه است، صفحة خالي که شما مي​توانيد رد-​نشان​هايی «گذشته» را که گفته می شدند و نشده بنگارید، «زبانِ​حال» تان را به «زبانِ قال» برگردانيد و يا تصويرِ «آينده» را به هر رنگ و هر طرح و مساحت و مسافتي که دلِ تان مي​خواهد ترسيم نماييد.«جمهوريِ سکوت»
نام : ایمیل : عنوان مطلب : متن مطب شما:
  • آرا - صنعتِ غزل‌سازي

    وقتي که با سنگِ کبودِ خدا شيشه‌ي تيره‌وتارِ آرزوهاي انساني‌ات را مي‌شکنند، وقتي که درگه‌ي خانه‌ي خالي‌ات را با زخمِ هميشه‌بازِ سفيدسنگ قفل مي‌زنند، يا هنگامي که با لودرِ خشونت گليم‌ِ لبخندهاي کهنه‌ي کودکان همسايه‌ات را جمع مي‌کنند و درون آتش خشم و بي‌رحمي مي‌سوزانند، يا وقتي که باروتِ فاجعه را در کابينه‌ي سياه سرنوشت‌ات منفجر مي‌کنند، به کجا شتابان مي‌گريزي؟ به بيابانِ سراب‌آگينِ دست‌بوسي و روضه‌خواني يا به کنجِ جزيره‌ي زلال اما پرت‌ودورافتاده‌ي غزل‌خواني، و يا هيچ کدام از اين دو راه، وقتي که راه سومي هم وجود ندارد؟ نمي‌فهمم، آخر چرا؟ يعني، اصلاً نمي‌خواهي بروي؟ ـ تنها ديوانه‌اي مست و زنجيري است که به جايي نمي‌گريزد، به هيچ کجا، فقط پا بر جاي مي‌ماند، قدم‌اش را بر خاکِ تبعيض محکم‌تر مي‌کوبد، «تصميم» مي‌گيرد بن‌بستِ فاجعه را منفجر کند. نارنجِ جنون به خود مي‌بندد. ماشه‌ي تفنگِ عقل را به «جيبِ منفعت» بخيه نمي‌زند، بلکه آن را با «سرانگشتِ جنون» مي‌چکاند، مي‌غرد تا تصميم و اراده‌ي آزادش را به سينه‌ي ستم فير کند؛ سخت و استوار همواره فير مي‌کند تا با هيولايِ بي‌عدالتي بجنگد، حتي اگر استخوان‌هايش دود شود. سر دوراهيِ ترديد، نه به سمتِ جزيره‌ي سانتي‌مانتاليِ تغزّل فرار مي‌کند؛ زيرا به‌روشني مي‌بيند که مديرانِ «صنعتِ غزل‌سازي»، با دستِ خودِ کارگرانِ قرباني، تيغِ خون‌آشامِ فاجعه را از بهرِ تراشيدنِ بدنِ استخوانيِ قربانيان ازلي صيقل داده، همواره تيزتر و تيزتر مي‌کنند تا بيشتر و عميق‌تر سينه‌ي تقديرِ استخوانيِ ستمديده را سوراخ کند. همچنين نه به‌سوي غرقه‌کردن خويش در حوضِ توهمِ روضه‌خواني فرار مي‌کند. همان‌جا، بر همان خاکِ ستم مي‌ايستد، مي‌ماند، «مقاومت» مي‌کند، دوراهيِ هرزِ ترديد را از ريشه مي‌کَند؛ تا از نهالِ سرخِ «عدالت» پاسباني کند، تا «خود» جذبِ ريشه‌هاي عدالت شود. اين است رمزِ حياتِ «عدالت»: وفاداري به پيامدها و استلزاماتِ راديکالِ منطق «عدالت». راستي، من و اسد، يک طرحِ مينِ ضدِنفر برايِ بدنِ نازک‌نارنجيِ صنعت غزل‌سازي طراحي و چسپانده‌ايم. اميد که دلبرکانِ لوس و ترشيده‌ي تغزل از ورشکست‌شدن نرنجند. به همين زودي‌ها، در يک فرصت مناسب منفجرش مي‌کنيم. البته، هيچ نيت و غرضي يا برنامه‌ي خاصي براي کسادکردنِ بازار غزل‌گري در سر نداريم. ما فقط دنبال ردپاهايِ منطق عامِ فاجعه هستيم، همه‌جا دنبالش مي‌رويم تا منفجرش کنيم. گرچه نيشِ سمّي فاجعه به تمام تن‌مان سرايت کرده، ولي با اين وجود، سرِ حال ايم، کاملاً حاضر و آماده ايم، و از اين هم ترسي نداريم که بهشتِ فاني تغزل را به سويِ جهنم ابديِ شکست ترک نماييم. زيرا عزرائيلِ فاجعه ديرگاهي است دور سر تاريخ‌مان مي‌چرخد و پرسه مي‌زند. مهم نيست که در قهقه‌ي رعب‌آورش نابودي‌مان مشهود است. قطعات پيداشده‌ي يک سناريو: قلمرو حاکميتِ فاجعه، قدم‌هاي زخمي، گلويِ پاره، انگشت‌هاي شکسته، شرابِ شبِ تاريک کيف، پيکر لختِ مهتاب، کوچه‌ي خالي، موسيقيِ خنکِ نسيم، رقصِ بلندِ سکوت، آوار موجِ جنون، گم‌شدنِ قايقِ خواب... بي‌خيال نازنين! تو را نمي‌کشم؛ مي‌خواهم کمي فشنگِ چشم‌هايت را به قلبِ فقيرِ زندگي‌ام فير کنم؛ تو را نمي‌کشم، خودم را دار مي‌زنم، درست روي لبه‌ي تيزِ تبسم تو! فقط کمي بخند، که خنده‌ي تو عصاره‌ي لُپ‌هاي جهان است. کات!
  • اسد بوداـ نوستالوژياي بودن با دوستان

    امروز پنجشنبه است، فردا جمعه خواهد بود و کسالتِ تعطيل. منم، علي، حسين و رحمت. قصه هاي ناتمامي زندگي و «فصلِ سبزِ خاطرات» بهاري مان را با «عطر گل هاي» با آخرين آلبوم «داود سرخوش» ورق مي زنيم: «مريم». مريم که بنا به روايت «داود سرخوش» چقدر سبز و چه اندازه بهار است. من معمولا از آن دست موسيقي هاي خوشم مي آيد که مرا به عالمِ انزوا و تنهايي مي برد، به دشتِ پنهاورِ درون، اما مريمِ داود روياي بودن در جمع را در جانم شعله ور کرد. يک حسِ ديونوسوسي در من به وجود آمده که کاش اين موسيقي را در يک فضايِ جمعي گوش مي داديم، فضاي شبيهِ يک «پارتيِ شبانه» که گروهي مست و شادان و «سرخوشانه» همچون سايههاي افلاطوني، تصاوير حقيقتِ ديونوسوسي زندگي را به نمايش مي گذارند. سرخوش هميشه حماسي خوانده است، آن هم به صورتِ فولکلور، اما آن چه بيش از همه در مريم نمود دارد، کسالتِ شهر است و نوستالوژيايِ غربت. اين حس غربت و کسالت فردگرايانة شهراست که مرا نا خود آگاه به ميانِ جمع مي راند؛ به جايي که اندکي شادي و مستي و باشد. در سرخوش، حتي در حماسي ترين ترانه هايش ردِ پاي فاجعه مشهود است؛ اما در مريم به جز فاجعه نوعي تجربة کشندة غربت و آوارگي نيز نمايان است. اميد وارم با اين البوم روزي در يک فضايِ شاد مستيِ جمعي و بي خياليِ گروهي را تجربه کنم. سرخوش با انزوايِ شهري اش را مرا به درونِ جمع مي راند، يک تاثيرپذيريِ کاملا معکوس و احساسِ سفر به «تابشِ باغچه سار» که «مريم با سبدِ پر ز انارش» از آن جا مي گذرد و در جمعي با موهاي افشان و «تيت پرک.» تنهايي خوب است و حفظ فاصله با جمع يک ضرورت، اما هر از چندگاهي گم شدن تجربة گم شدن در رقص و شادي جمعي نيز يک ضرورت است؛ گاهي فقط يک «خلوتِ جمعي» مي تواند به خستگي ها پايان دهد. من از کسالتِ شهر خسته ام، از تنها بودن در خيابان هاي شلوغي و پر سر وصدا مي خواهم در صداي سرخوش با «بانويِ آتش نگار» خويش برقصم تا زخمهاي روزگارم را در چشمانِ قشنگِ او تسکين دهم. تا کي همچون احساسِ يک درد ماهتابِ خستهاي انزوا و تنهايي را به نظاره بنشينيم؟! «سردم! سردم! احساسِ يک دردم!.» فقط در پناه يک يک شاديِ جمعي ميتوان از اين سردي و زخمِ تلخ روزگار اندکي فاصله گرفت و با قرائت يک «انجيل مريم» درد مصلوبيت را تسکين داد. از «غمگينانه گريستن» خسته ام، کاش مي شد «سرخوشانه» شادي و مستي جمعي را تجربه کرد. «همه از دل دل دل، همه از يار يار يار شکايت دارند» اما من از بهارِ تنهايي و تنهايي در بهار. سرخوش نوستالوژيايِ غربت دارد و من نوستالوژيايِ بودن در جمع دوستانم را.
  • مهدي خلجي

    اسلامِ اروتيک، اسلامِ زن‌باره مهدي خلجي هيچ موضوعي به اندازه مسأله زن براي اسلام امروز دردسر نساخته است. مسلمان‌ها با انواع و اقسام نظام‌هاي اقتصادي کنار آمده‌اند، وارد مبادلات پيچيده مالي و پولي با دارالکفر شده‌اند و همين‌طور از آخرين دستاوردهاي تکنولوژيک غرب بهره مي‌گيرند. به هيچ جاي اسلام‌شان هم برنمي‌خورد. براي استبدادشان از اسلام حجت مي‌آورند و براي دموکراسي ديني‌شان هم در فقه نوانديشي مي‌کنند و روشنفکران ديني را به ميدان مي‌فرستند. خيلي از احکام فقهي را هم به راحتي مي‌توانند وانهند. اگر فشارهاي بين‌المللي افزايش پيدا کند در عربستان و ايران اجراي حدود در ملأ عام مي‌تواند متوقف شود. مي‌شود بسياري از احکام فقهي را عمل نکرد و شريعت را نوسازي کرد و درعين‌حال به سنت ديني وفادار ماند. به سخن ديگر بسياري از گزاره‌هاي ديني را به خطا يا صواب مي‌شود تأويل‌هاي امروزي کرد. اما يک مسأله هست که به هيچ روي تأويل‌پذير نيست: آزادي زن. آزادي زن يعني آزادي تن او، احترام به حقوق انساني و حذف هرگونه تبعيض درباره وي. اگر مسلمانان آزادي زن را به اين معنا بپذيرند، ديگر هيچ چيز از شريعت‌شان باقي نمي‌ماند. يعني اگر فقيهي بگويد زن حق دارد خود را بپوشد يا نپوشد و در حقوق ديگر مانند مرد است، ديگر دليلي وجود ندارد با همان روشي که اين گزاره‌ها را صادر مي‌کند، ديگر احکام عقود و ايقاعات و معاملات و حدود و قصاص و بسياري از احکام عبادات را هم ملغي اعلام نکند. همه اقتدار فقيهان از قدرتي مي‌آيد که بر زنان اعمال مي‌کنند. فقيهان در برابر مسأله زنان مقاومت مي‌کنند؛ زيرا مي‌دانند که اگر صلاحيت آن‌ها براي اظهارنظر درباره مسأله زن نفي شود، ديگر هيچ گونه اقتداري نخواهند داشت. بنابراين، من به آينده شريعت اسلام هيچ اميدي ندارم، چون به آينده جنبش و تلاش زنان مسلمان بسيار اميدوارم. بنيادگرايان اسلامي هيچ دشمني به خيرگي و سرسختي زنان ندارند. بنيادگرايان خواستار بازگشت به گذشته و به بنيادهاي اسلام هستند ولي زنان در پشتِ‌سر چيزي ندارند که بدان بازگردند و بدين روي نگاه آنان به آينده است. حرکت بنيادگرايان و زنان در دو سوي معکوس است. متفکران بسياري استدلال کرده‌اند که مسأله زنان در جهان اسلام، مسأله زنان نيست؛ مسأله سکولاريزاسيون است. نقطه اوج عرفي‌کردن اسلام، بريدن دست فقيهان از دادن فتوا درباره زنان است. غرض من در نوشتن اين يادداشت اشاره به اين نکته نبود؛ زيرا آنان که در قلمرو مطالعات زنان کار مي‌کنند کمابيش از اين نکته آگاه‌اند و از کتاب‌ها، مقالات و پژوهش‌هايي که در اين زمينه نوشته شده خبر دارند. آنچه مي‌خواهم بنويسم اشاره‌اي کوتاه به نکته‌اي است که تا کنون در زبان فارسي من چيزي درباره آن نديده‌ام و البته در زبان‌هاي ديگر مانند عربي و بيشتر فرانسه و انگليسي پژوهش‌هاي فراواني درباره آن صورت گرفته و اميدوارم روزي بتوانم در اين زمينه نوشته‌اي مفصل فراهم آورم. بنيادگرايان و سنت‌گرايان مي‌گويند اسلام در طول تاريخ تحريف شده و تغيير پيدا کرده است؛ در حالي که اسلام ناب و الگوي ايده‌آل همان اسلام پيامبر و خلفاي راشدين (براي اهل سنت) و امامان (براي شيعه) است. پس بايد به اسلام نخستين بازگشت؛ اسلام قرون اوليه هجري که پاک و منزه است. بسياري از انديشمندان غيرمذهبي هم به دليل اندکي آگاهي‌شان از سنت اسلامي گزاره‌ها و بينش يکساني درباره تاريخ اسلام دارند، اگرچه آن را نفي مي‌کنند. اکنون مي‌خواهم با آوردن نمونه‌هايي نشان دهم که اسلام اوليه بسي سکس‌انديش‌تر و از نظر حيات جنسي بازتر از اسلام قرون متأخر بوده است. در حقيقت مي‌خواهم منش غيرتاريخي تفسيرهاي سنت‌گرايانه و نيز بسياري از برداشت‌هاي روشنفکران را از اسلام آشکار کنم. پيش از هر چيز ديگر بر اين نکته تصريح مي‌کنم که در ميان کتاب‌هاي آسماني که من مي‌شناسم هيچ کتابي به اندازه قرآن اروتيک نيست. وعده‌هاي بهشت متمرکز است بر آميزش جنسي با حورالعين و نيز پسربچه‌ها (غلمان). چشم و ابرو و اندامي که از زنان بهشتي در قرآن توصيف شده، چقدر مي‌توانسته براي اعراب جزيره‌العرب هوس‌انگيز و اشتهاآور باشد. (در اين باره به خصوص به دو کتاب از ابراهيم محمود پژوهشگر عرب بنگريد که هر دو را انتشارات رياض الريس در بيروت چاپ کرده است: جغرافياي لذت‌ها در قرآن (جغرافيه الملذات في القرآن) و سکس و قرآن (الجنس و القرآن). در قرآن آيه‌اي هست درباره آميزش جنسي با زنان از پشت (Anal sex) که تفسيرهاي مفصلي از آن شده است: نساءکم حرث لکم، فأتوا حرثکم اني شئتم، يعني زنان‌تان کشتزارهاي شما هستند؛ از هر سو که خواهيد به کشتزارتان درآييد. فقيهان بسياري معتقدند که حکم جواز دخول در دُبُر زن (Anal sex) را از اين آيه مي‌توان استنباط کرد. فقيهان ديگري هم هستند که به کراهت شديد آن باور دارند. اقليتي هم به حرمت آن فتوا داده‌اند. خود داستان يوسف و زليخا هم آن‌اندازه به چشم فقيهان اروتيک به نظر مي‌آمده که روايتي از امامان آورده‌اند که زنان را از خواندن سوره يوسف بازداريد و در عوض آن‌ها را به خواندن سوره نور (به خاطر آيات حجاب) واداريد. در قرآن لذت جنسي يکي از برترين لذت‌هاي اين جهان و آن جهان شمرده شده است. از روايت‌ها و حديث‌ها چيزي نمي‌گويم که مدار اغلب آن‌ها بر محور جنبه اروتيک زن است و به زن به چشم يک ابژه جنسي نگاه مي‌شود. احکام مختلفي هم که براي زن صادر شده مبتني بر همين برداشت جنسي از زن است. محققان عرب مجموعه روايات اسلامي را درباره زن به طور مستقل گردآورده و چاپ کرده‌اند که اميدوارم روزي به فارسي ترجمه شود. همه اين‌ها نشان مي‌دهد که جامعه پيامبر جامعه‌اي است به شدت دل‌مشغول به سکس، به اين معنا که سکس از طبيعي‌ترين و غريزي‌ترين فعاليت‌هاي آدمي قلمداد مي‌شده است. پيش از اسلام در جزيرة العرب هجده نوع ازدواج وجود داشته است، از جمله اين شيوه که اگر زني هوس خوابيدن با مردي را داشت، بر سر در خانه‌اش پارچه قرمزي مي‌آويخت و مردان با اين نشانه به سراغش مي‌آمدند و زن با هر کدام که مي‌پسنديد مي‌خوابيد. زني که با مردان مختلف مي‌خوابيد، اگر آبستن مي‌شد اين حق را داشت که پدر فرزندش را انتخاب کند و اغلب هم مردان از پذيرش پدري سر باز نمي‌زدند (گاهي هم انتخاب نمي‌شد مثل مورد زياد ابن ابيه؛ يعني زياد فرزند پدرش). با پژوهش‌هاي صورت‌گرفته معلوم شده است که زنان پيش از اسلام و در دوره پيش از مدينه‌ي پيامبر آزادي جنسي حيرت‌انگيزي داشته‌اند. بيهوده نبود که وقتي پيامبر درگذشت، زنان اشراف مدينه در روستايي در اطراف شهر گردآمدند و جشن و پايکوبي به راه انداختند. ابوبکر آنان را روسپي خواند اما تاريخ‌نگاران امروزي اسلام ثابت کرده‌اند که آنها نمي‌توانسته‌اند کساني جز اشراف باشند (نگاه کنيد به نوشته‌هاي پر اهميت فاطمه مرنيسي، پژوهش‌گر پرآوازه مغربي). پژوهش‌گري نامدار به نام خليل عبدالکريم در مصر مجموعه‌اي از تحقيقات و کاوش‌هاي بديع صورت داده، از جمله درباره زن در اسلام. جدا از کتاب سه جلدي مهم‌اش شدو الربابة في احوال الصحابة (نواختن رباب، رساله‌اي درباره ياران پيامبر) و نيز العرب و المرأة ( عربان و زن، رساله‌اي زبان‌شناختي و تاريخي درباره بينش عربان قديم به زن) کتاب مهمي دارد با عنوان دراز مجتمع يثرب، علاقة الرجل و المرأة في العهد المحمدي و الخليفي، نساءکم حرثٌ لکم، فأتوا حرثَکم اَنّي شئتم (جامعه يثرب، روابط ميان زن و مرد در عهد محمد و خليفه‌ها، زنان شما کشتزارهاي شمايند، در کشتزارهاتان درآييد از هر جا که خواهيد). خليل عبدالکريم در اين کتاب کوچک تنها بر روايت‌هايي تکيه کرده که از نظر سند، هيچ فقيهي در گذشته و اکنون نمي‌تواند در صحت آن ترديد کند. نويسنده‌ کتاب تلاش کرده تصويري از جامعه يثرب دوران پيامبر و نيز دوران ابوبکر و عمر به دست دهد، از معبر حيات جنسي آن جامعه. عبدالکريم نشان مي‌دهد که چگونه پيامبر با وضع قوانيني درباره زندگي جنسي، مشکلات سختي با زنان داشته و نيز چگونه از اين راه جامعه يثرب را به مدينة‌النبي تبديل کرده است. جدا از مسأله روان‌شناسي خود پيامبر که مردي زن‌دوست و زن‌باره بود، وضع قوانين براي محدودکردنِ فعاليت جنسي عرب‌ها نخست هدف اصلي پيامبر نبود. بعدها و به تدريج پيامبر دريافت که براي پيش‌بردن دعوت او، بايد فعاليت جنسي هوادارانش تحت قوانين تازه‌اي درآيد و محدود شود. از جمله حکم زنا (در آغاز حبس در خانه و بعد سنگسار) در اسلام وجود نداشت تا زماني که پيامبر رشته جنگ‌هايي را با مخالفان خود به راه انداخت. پيامبر در اين غزوات و سَريه‌ها ناگزير بود مردان جوان مدينه را گرد آورد و به جبهه بفرستد. پس از چند جنگ، زنان به تنگ آمدند. در همين کتاب بر پايه روايتي، آمده که زني در کوچه‌هاي مدينه به راه افتاد و فرياد مي‌زد که آيا مردي در شهر باقي مانده تا با من بخوابد؟ آزادي زنان در ابراز ميل جنسي‌شان باعث شد که انگيزه مردان براي رفتن به جبهه تضعيف شود و بترسند از اين‌که زنان‌شان را از دست بدهند. حکم زنا صادر شد آن هم با چه مشقت‌هايي که پيامبر براي صدور و اجراي آن داشت. فاطمه مرنيسي که نوشته‌هاي وي به زبان‌هاي مختلف منتشر شده، در کتاب سکس و هندسه اجتماعي بر پايه مقايسه‌اي ميان فرويد و غزالي نشان داده که اساساً تصوير اسلام از زن با تصوير مسيحيت تفاوت بنيادي دارد. در اسلام زن، از نظر جنسي، اندام و رواني فعال دارد و به همين سبب، مايه فتنه مردان انگاشته مي‌شود و بر اساس روايتي از امامان شيعه مهم‌ترين لشگر شيطان است. خليل عبدالکريم در نوشته خود نشان مي‌دهد که پيامبر به‌رغم تلاش‌هاي بسيارش، مي‌کوشيد فقط تا آن‌جا که به دعوتش آسيب وارد مي‌شود حيات جنسي پيروانش را محدود کند، چون نه خودش به چنين محدوديتي اعتقاد داشت و نه امکان اعمال چنين محدوديتي در چنان جامعه‌اي وجود داشت. در جامعه پيامبر نه حجاب وجود داشت (حکم حجاب را عمر بنا به ضرورت‌هاي اجتماعي جداسازي کنيزان از زنان آزاد و به تقليد از رسم ايراني‌ها وضع کرد) و نه جداسازي مکاني و محيطي ميان زن و مرد؛ به آن صورت که بنيادگرايان اسلامي امروزه خواهان آن هستند. (سال‌ها پيش که در ايران بودم به درخواست خانم شهلا شرکت، مديرمسئول مجله زنان، کتاب خليل عبدالکريم را به تمامي ترجمه کردم. خانم شرکت از خوف خداوندانِ سنت و قدرت نتوانست آن را چاپ کند. اکنون که دور از ديارم، هيچ نسخه‌اي از آن ترجمه ندارم). حاصل آن‌که در قرون اوليه اسلام، زندگي جنسي بسيار آزادانه‌تر و روابط ميان زن و مرد بسيار بازتر از ادعاي امروز بنيادگرايان بوده است. سبب آن نه آزادي‌خواهي اسلام که طبيعت مهارناپذير جوامع انساني آن دوران بوده است. از اين گذشته بيان مسائل جنسي براي پيامبر و امامان و گفت‌وگو با آن‌ها در اين باره بسيار آسان و عادي بوده است. کسي از امام صادق پرسيده است که آيا مرد مي‌تواند فرج (عضو جنسي) زن خود را ببوسد؟ امام صادق پاسخ داده چه لذتي از اين بالاتر! روي همين بنياد، ادبيات اروتيک نيرومندي در جهان و تاريخ اسلام شکل گرفت که بي‌گمان با مسيحيت قابل مقايسه نيست. امروزه مردم مسلمان و حتا نخبه‌گان‌شان آگاهي چنداني از اين گنجينه اروتيک ندارند و بنيادگراياني که اين ادبيات را مي‌شناسند، هم، به انواع شيوه‌ها از جمله حذف و سانسور و تحريف مي‌کوشند تا سنت اسلامي را پيراسته از آن فرانمايند. ادبيات اروتيک اسلامي، به واقع، شگفت‌انگيز است. نوشته‌هاي اروتيک اسلامي واقعاً قابل مقايسه با ادبيات اروتيک قديم اروپا و نيز کشورهايي مانند چين قديم است. تنها هم نوشته نيست. آن‌ها که در غرب زندگي مي‌کنند کافي است به بخش شرقي موزه‌هاي اروتيک بروند و ببينند چه تخيل فعال جنسي در مينياتورهاي اروتيک اسلامي به کار رفته است. ماه پيش در کپنهاک به يکي از اين موزه‌ها رفتم. بسياري از آن‌چه ما گمان مي‌بريم که ابداع غربي‌هاي امروزي است، در واقع در تخيل مسلمانان قديم وجود داشته؛ از سکس گروهي گرفته تا سکس لزبين‌ها، سکس هموسکسوئل‌ها و انواع و اقسام حالت‌هاي مختلف آميزش. همه اين مينياتورهاي اسلامي که به دست هنرمندان مسلمان پديدآمده، سراسر نظام گفتار بنيادگرايان را نقض مي‌کند. آن هنرمندان ميناتوريست در باورشان به اسلام کمتر از بنيادگرايان صادق نبوده‌اند. در لايدن که بودم، توجهم به نسخه خطي کتابي جلب شد به فارسي که در کتابخانه ثروتمند دانشگاه نگهداري مي‌شود: لذةالنساء؛ لذتي که زنان از سکس مي‌برند و لذتي که از سکس با زنان مي‌توان برد. اين نسخه مربوط به سال 1731 است، يعني قرن هجدهم ميلادي. چيزي نيست که در اين کتاب يافت نشود. کتاب، متن و تصوير است؛ شبيه شاهنامه‌هاي قديم. انواع و اقسام آميزش‌هاي جنسي مرد و مرد، مرد و زن و زن و زن در اين کتاب با تصوير و شرح جزييات دقيق آمده است. من عکس چند صفحه از کتاب را خريدم. از همه جالب‌تر براي من آن بخشي بود که درباره علل گرايش زنان به سکس با همديگر (زنان لزبين) توضيح مي‌داد: «از زني پرسيدند که زنان را در سُحق (آميزش جنسي با زن ديگر) چه لذت حاصل مي‌شود؟ گفت: زنان را شهوت بسيار است و اکثر آن است که زن را هنوز شهوت (ارگاسم) حاصل نشده باشد، مرد فارغ مي‌شود؛ زن بي ميل مقصود برمي‌خيزد. به اين سبب زنان سُحق را بر جماع (آميزش با مردان) ترجيح مي‌دهند». گمان نکنيد که نويسندگان کتاب‌هاي اروتيک در اسلام مشتي اديب از خدابرگشته ملحد بوده‌اند. مهم‌ترين کتاب‌هاي اروتيک به زبان فارسي و عربي به دست فقيهان نوشته شده است؛ از لذة النفوس و متعة العروس تفرشي گرفته که در حقيقت يک Lovers Guide بي‌کم‌و‌کاست است تا دائرةالمعارف اروتيک ارزشمند شيخ نفزاوي، از فقيهان سده دهم هجري با عنوان رَوح العاطر و نزهة الخاطر که در قرن نوزدهم به فرانسه ترجمه شده و همين چند ماه پيش هم در قطع رحلي و با تصاويري بديع (که اصل برخي از آن‌ها در موزه لوور پاريس است) در پاريس دوباره منتشر شد: Cheikh Nefzaoui, Le Jardin Parfumé, Manuel d’Erotologie Arabe, Edition Méditerranée, Paris, 2003. سيد نعمت الله جزائري، شاگرد برجسته علامه مجلسي در حديث و فقه، کتابي دارد با عنوان زُهَر الربيع (شکوفه‌هاي بهار). چه کسي باور مي‌کند که محدث و فقيهي درباره نوزده شيوه آميزش از پشت با زن شرح دقيق و موبه‌مويي بدهد؟ يا چگونگي لذت بردن از آميزش با مردان و امردان؟ يا استفاده زنان از آلت جنسي مصنوعي مردان در تاريخ اسلام سابقه‌اي طولاني داشته باشد؟ يا آميزش زنان با يکديگر چنين سنت نيرومندي پشت سر داشته باشد؟ در اين کتاب‌ها روايت از پيامبر و امامان در کنار تجربه شخصي آدم‌هاي معروف و نيز تجربه‌هاي نويسنده کنار هم آمده است، با قصه و حکايت و طنز و مطايبت. واقعاً بنيادگرايان اسلامي در برابر اين نوشته‌هاي تاريخي براي گفتن چه دارند؟ فقيهان قم و نجف که اين کتاب‌ها را بر سر بالين خود مي‌گذارند و شب به شب مي‌خوانند، آيا مي‌دانند که وقت فتوا از کدام اسلام سخن مي‌گويند؟ فقيهان قديم البته مي‌دانستند. کتب فقهي قديم را باز کنيد. چقدر احکام فقهي مي‌يابيد درباره آميزش با حيوانات، آميزش با مرد با زن و استمناي (Masturbation) زن يا مرد. اين‌ها نشان‌دهنده چيست؟ اگر فقيهان در کتاب‌هاي فقهي خود تنها به حکم فقهي اين کارها نظر داشته‌اند، در کتاب‌هاي اروتيک خود تنها و تنها به لذت جنسي‌اش پرداخته‌اند. لذت جنسي در تاريخ اسلام نتوانسته حذف شود، ميان زن و مرد کسي نتوانسته ديوار بکشد، غريزه طبيعي را هيچ مرجعي نتوانسته مهار کند، پس اسلام‌گرايان امروزي چرا بزرگ‌ترين دشمن خود را بدن انسان و به‌ويژه تن زن تعريف کرده‌اند؟ گاهي در گفت‌وگوهاي شفاهي با دوستانم گفته‌ام که شايد هيچ کابوسي براي حکومت مذهبي ايران بالاتر از اين نباشد که روزي پنجاه زن بي‌حجاب در يکي ازخيابان‌هاي تهران جمع شوند و حکومت قدرت سرکوب آن‌ها را نداشته باشد. از ياد نبريم که آزادي انسان روي تن‌اش بنا مي‌شود. پس‌نوشت: سال‌ها است که مسأله اسلام، زن و بدن يکي از دل‌مايه‌هاي اصلي مرا در مطالعات‌ام شکل مي‌دهد. ادبيات اروتيک اسلامي و ايراني عرصه دست‌نخورده‌اي است براي پژوهش‌هاي گسترده از منظر مردم‌شناسي تاريخي، تبارشناسي مفاهيم، تحليل گفتار و تأويل متن. کاري که روزي بايد در ايران نيز صورت گيرد و محققاني که به دانش‌هاي نو و روش‌هاي تازه آشنايي دارند به سراغ اين متون بروند. آن‌چه بالا آوردم تنها اشاره‌اي است وبلاگي به پهنه‌اي از پژوهش‌ها، نه بيشتر. نوشتم تنها به خاطر وعده‌اي که به يکي دو خواننده ناشناس کتابچه داده بودم، ذيل مطلب «دريغي بر ولتر ايراني». در ازدحام و تراکم کاري که دارم و ذهنم بيشتر مشغول رساله بيهقي است، نوشتن بيشتر و منسجم‌تر در طاقتم نيست. اميدوارم که خواننده شکيبا اگر آهنگ نقدي جدي دارد، دست‌کم به چند کتابي که در نوشته بالا آوردم بنگرد و تنها روي ذهنيت خام و شفاهي داوري نکند. روزگاري اگر فرصتي شد (و البته حمايت مالي داشتم، چون منابع اروتيک اسلامي در کتابخانه‌هاي مهم جهان پراکنده است) تأليفي در اين باب پديد خواهم آورد؛ اما پيش از آن، شايد فارغ‌تر که شدم، يک کتاب‌شناسي درباره منابع اروتيک اسلامي به دست دهم، براي آ‌ن‌ها که جوياي شناخت تاريخي اسلام هستند.
  • کوه بیرونی

    سلام دوست گرامی صفحه ی خوبی را اختصاص داده اید به امید اینکه موفق وسرافراز باشید
  • دوستار حسن رضا خاوری -اروزگانی

    خاوری جان من به توجه به شرایط کنونی مردم جامعه ام حالی بهتر از شما ندارم و به خوبی شما را درک می کنم،اما باید صبور بود و اندیشه ای نو راهی جدید برای برون رفت از جو کنونی که در حال اسطیلا بر ماست جست.اگر ما زمام امور از دست تمان برون رود ان وقت است که مسیبت ها تازه شروع خواهد شد...