هر چه می خواهد دل تنگت بگو

هدف ما از ايجاد بخشي «هرچه مي​خواهد دلِ تنگت بگوی»، فراهم ساختنِ زمينة گفت​و​گوي دوستانة مخاطبانِ ما، با «خود»، با «ديگران» و با «ما» است. گفت​و​گو پيوستاري است که از سطح خود تا ديگري را در بر مي​گيرد و حتي دروني​ترين گفت​و​گو، «تو» و يا «آن​ها» را مخاطب قرار مي​دهد. در جهان‏نگريِ تئولوجيك تمامي هستي از «كلمه» آغاز مي‏گردد و از منظر فلسفي انسان هستيِ زباني(حيوانِ ناطق) است و با نيرويِ زبان‏، «خود»‏، «ما» و «ديگران» و جهان را مي‏آفريند. بر مبناي رهيافتِ تاويلي «من(I))»، «شما(you )» و «ما(we)» در ساختارِ گرامريکِ زبان و در واقع «جهانِ​زباني» قابل فهم هستند‎‎؛ ساختارِ گراميكِ كه بنيادِ اجتماعي و قراردادي دارد، بنابراين حتي شخصي​ترين گفت​و​گو را نمي​توان به صورتِ انتزاعي و برکنده از بافتارِ فرهنگ و اجتماع فهم کرد. جمهوريِ سكوت‏، براي تماميِ مطالبی كه در آن نشر مي‏گردد‏، بخشي به نام «نظرات» در نظرگرفته است تا مخاطبان بتوانند ديدگاه‏شان را​ در مورد این مطالب بيان دارند، اما از آن​جا که مطالبي ارائه​شده مخاطبان را که به گفتة ارسطو در جايگاه «تماشاچيان» قرار دارند، به سمت و سويِ ويژه​اي جهت مي​دهند و آن​ها وادار به واکنش مي​کند، بخشي «هرچه مي​خواهد دلِ تنگت بگوی» بر آن است اين کاستي جبران گردد و هرکس بتواند در آن آزادیِ بیان را تجربه نمایند. براي در هم شکستنِ «فضايِ سکوت» و ترجمة‏ «سكوت» به «صدا» به اين بخش نياز اساسي احساس مي‏گردد. هدف ما امکان «نفس​کشيدن» است در دنيايي که حق نفس​کشيدن را از انسان​ها دريغ مي​دارد. جمهوریِ سکوت، به خود اجازه نمی دهد که حق نفس​کشيدن مخاطبانش گرفته و آن​ها را ناگزير سازد فقط در بخش «نظرات» ديدگاه​شان را بنويسند. «هرچه مي​خواهد دلِ تنگت بگوی» فضايِ تهي و ناب و در واقع «سكوت‏گاه» است براي نفس​کشيدن و براي ترجمة‏ هر آن‏چه از نظر شما سكوت معنا مي‏دهد به «صدا» و به «زبان». اين بخش نه از نظري موضوعي محدوديت دارد و نه از حيث روشي و متدولوژيک. از نظر موضوعي هر کس مي​تواند، خاطره، تحليل، قطعاتِ ادبي، دوبيتي، قصه​هاي عاميانه، دلتنگيِ شان براي دوستان، براي خانواده، غمِ غربت، شور، هيجان، اطلاعاتِ علمي و «هرچه را دلِ تنگش مي​خواهد» در اين بخش از «جمهوريِ سکوت» به يادگار بگذارند. هم​چنين از نظر سطح بيان و نوشتار محدوديتي نيست؛ هرکسي حرفي دلي دارد، اعم از افراد متخصص و کساني که تجربة نويسندگي ندارند، آزادند در اين​جا با خودِ شان و با ديگران «گفت​وگو» نمايند. شايد بتوان گفت گاهي ناب​ترين سخن​ها را از زبان افرادي مي​شنويم که چندان تحصيل کرده نيستند، صدايِ آن​ها صدايِ نابِ زندگي است، نداي تجربة​ زيسته. همين​طور از نظر زباني هم محدوديتي ندارد، شما با هر زبانی که دوست داريد بنويسيد. اين بخش در واقع «پاتوقِ گفت​وگو» است؛ پاتوقِ گفت​و​گو براي آناني که به دليل محدوديت​هاي زماني و مکاني و هر محدوديتي ديگري، نمي​توانند گفت​وگوي رو در رو داشته باشند. ما بر آنيم تا آن​جا که در توان ماست از فضاي «مونولوگ» که ويژگيِ بارز «زبانِ زور» و «استبدادِزباني» است، فاصله​ بگيريم. ما به «ديالوگ» نياز داريم، به مشارکتِ در معناي گفتار و ايده​هاي هم​ديگر. بيايد با «خود» و با «ديگران» گفت​و​گو نماييد، دستِ کم در حد يک پاراگراف، يک​جمله؛ ما نيز با شما هستيم؛ حرف های دل و دلتنگي​هاي مان را در اين بخش خواهيم نوشت. ما نيز همچون شما دردِ سکوت و سخن​هاي ناگفته​اي داريم که در قالب «مقاله»، «خبر» و ديگر قالب​هاي متعارف نمي​گنجد، «سخن​دل» است، نوعي «تاملِ نابهنگام»، بي​عنوان، بي​مقدمه و کاملا متفاوت با فرم​هاي رسميِ شيوه​هاي بيان. به هرحال لزومی نیست در این بخش از ترتيب و آداب پیروی نمایید، «هرچه مي​خواهد دلِ تنگت بگوی» از آنِ همه است، صفحة خالي که شما مي​توانيد رد-​نشان​هايی «گذشته» را که گفته می شدند و نشده بنگارید، «زبانِ​حال» تان را به «زبانِ قال» برگردانيد و يا تصويرِ «آينده» را به هر رنگ و هر طرح و مساحت و مسافتي که دلِ تان مي​خواهد ترسيم نماييد.«جمهوريِ سکوت»
نام : ایمیل : عنوان مطلب : متن مطب شما:
  • حسن‌رضا خاوري

    هفته‌ي قبل و اين هفته با قرن نوزدهم درگير هستم، با تاريخ قرني که «لوويت» آن را در عبارتِ «از هگل تا نيچه» خلاصه مي‌کند. کتاب خوبي است. دانشگاه گرچه آموزش «فلسفه» را به‌صورت «تاريخ فلسفه» برنامه‌ريزي کرده بود و مسير فلسفه از يونان تا مکاتب معاصر تعقيب مي‌شد، اما نمي‌توانم به جرأت بگويم مسيري مشخص و يکپارچه پيموده شد. حالا مدتي است تصميم گرفته‌ام برعکس، از قرن 21 به سوي يونان حرکت کنم، سفري اوليس‌وار از آتنِ اکنون به ترواي گذشته، راهي که مجدداً و ضرورتاً بايد از دوردستِ تاريکِ گذشته به‌سوي خانه/بي‌خانگيِ معاصر برگردم. مسلماً سفرم ذيل امکانات موجود خودم صورت مي‌گيرد، من اما سخت بي‌بضاعت ام. لذا اين سفر يک سفر درب‌وداغون با فرجامي کاملاً نامعلوم است. البته، من دنبال «سرنخ‌ها»يي خاص مي‌گردم که برخي از اين سرنخ‌ها را از امکانات وضعيت کنوني به‌عنوان توشه‌ي راه برداشته‌ام. بگذريم؛ کتاب درخشانِ لوويت دو بخش دارد: بخش اول: پژوهش‌هايي در باب تفکر آلمان سده‌ي نوزدهم در اين بخش، لوويت سعي مي‌کند کليتِ سنتِ تفکر آلماني سده‌ي 19 را تحليل کند. به‌طور مشخص از گوته و هگل آغاز مي‌کند و تا مارکس و کي‌يرکگور و نيچه ادامه مي‌دهد. تحليل انسان فاوستي گوته، تحليل ديالکتيکي مطلق هگلي، امر مطلق و طرح مسأله تاريخ، جريان‌هاي پساهگلي، هگلي‌هاي جوان مانند فويرباخ، روگه، مارکس، اشتيرنر، باوئر و سرنخ‌هايي که از مسأله‌ي هر يک به دست داده مي‌شود. از مارکس، کي‌يرکگور و نيچه تحليل‌هاي مفصل‌تري ارائه مي‌شود و در اين ميان، مقايسه‌هايي هم انجام مي‌گيرد. خلاصه، چهار ستون فکريِ ساختمان تفکر قرن نوزدهم سنت آلماني، «هگل، مارکس، کي‌يرکگور و نيچه» است. هگلْ مدخل و نيچهْ خروجيِ اين ساختمان عظيم است. بخش دوم: مطالعاتي در باب تاريخ و مسائل جهانِ مسيحي‌ـ‌بورژوايي لوويت در اين بخش سعي مي‌کند "مسأله"هاي تاريخي جهان مسيحي‌ـ‌بورژوايي را در چند محور تحليل کند: جامعه‌ي بوژوايي، کار، آموزش، انسان و مسيحيت. در باب جامعه مدرن، روسو طرح مسأله مي‌کند. کانت در پروژه‌ي نقد عقل عملي‌اش به طرح مسأله روسو خيلي نظر دارد. هگل همزمان کانت را نقد و بسط مي‌دهد. مارکس، کي‌يرکگور و نيچه به نقد راديکالِ اين صورت‌بنديِ تاريخي برمي‌خيزند. دو مسأله يا مشخصه‌ي برسازنده‌ي «جامعه مدرن»، يکي «کار» و ديگري «آموزش» است و سرانجام «انسان»ي که از ترکيب و در چارچوبِ اين دو مؤلفه شکل مي‌گيرد و فعليت مي‌يابد، صورت توليدگرِ سوژه‌ي مدرن است. انسان غربي با اينکه در ابتدايِ دوره‌ي مدرن با سنت مسيحي‌اش تعيين تکليف مي‌کند اما تا قرن 19 [و در قرن بيستم نيز] همچنان با آن درگير است. لوويت سعي مي‌کند تصويري ترسيم کند که کليت قرن 19 را به وضوح نشان دهد. قرائت اين تصوير، جهان و تاريخ تفکري را پيش روي خواننده باز مي‌کند که درخشان و شگفت‌انگيز است. تحليل لوويت از «کار» خيلي گيرا است. اهميتِ «مقايسه‌ي ساختارها و تفاوت‌هاي ساختاري دوره‌هاي تاريخي» و فهم هر مسأله‌اي ذيلِ ساختارها و چارچوب‌هاي تاريخي خاص آن دوره را از «مانهايم» به ياد دارم. براي نخستين بار در کتاب «هانري دروش» نوشته سارا شريعتي مفهومِ «الاهيات کار» را ديدم. در مواجهه ابتدايي، مفهومي کليدي و تکان‌دهنده به نظرم آمد. تحليل لوويت به فهم تحول‌هاي تاريخي معناي «کار» خيلي کمک مي‌کند و اين‌که زهد و رهبانيتِ مسيحي تا سرحد شکل‌گيريِ «الاهيات کار» پيش مي‌رود براي فهم سُويه‌هاي دينيِ سرمايه‌داري ارزشِ تأمل دارد. تحليل لوويت براي فهم قرن 19 درخشان و خيلي راهگشا است، اما براي فهم قرن‌هاي ديگر کتابي که همچون لوويت طرح‌مندانه قرني را تحليل کرده و گره‌هاي مسائل فکري آن را باز کرده و به صراحت نشان داده باشد سراغ ندارم، مخصوصاً به زبان فارسي. يعني با برخي ناممکن‌ها مواجه‌ام. مغاکِ سختي دهان گشوده است و دارد فقر و فلاکت، بي‌سوادي و تنهايي‌ام را به رخم مي‌کشد و زخم مي‌زند، زخم‌هايي همچون زخم بوفِ‌کوري، که تبيين‌کردن‌شان خيلي‌سخت يا ناممکن است. نه استادي، نه دوستي، نه هم‌راهي و نه راه‌بلدي، خلاصه، در اين راه پرخطر و به لحاظِ وضعيت افغانستان کاملاً بي‌معنا و بي‌هوده و سخت‌احمقانه، کلاً در اين وضعيت يأس‌برانگيز، تنهاييِ دهشتناک و به قول بيدل «شش جهت بي‌کسي»، بدجوري مزيد بر علت شده است.
  • حسن‌رضا خاوري

    والتر بنيامين نوشتار خيلي کوتاهي دارد به نام «سرمايه‌داري به‌مثابه‌ي دين» که پس از مرگش چاپ شده است. به نظر مي‌رسد اين نوشتار، پيش‌نويس يک طرح خام است، طرحي که بنيامين فرصت انجام آن را نيافته است. گرچه ماکس وبر نسبت بي‌واسطه‌ي سرمايه‌داري و مذهب پروتستان را تحليل کرده است، اما بنيامين گام عميق‌تري برمي‌دارد و مي‌خواهد ساختار ذاتاً ديني سرمايه‌داري را برملا کند. بنيامين سرمايه‌داري را به‌مثابه‌ي دين، آن‌هم يک دين آييني ناب درک مي‌کند (برخلاف متفکراني که پيدايش سرمايه‌داري را از تحول دين مسيحيت يا از دستاوردهاي جنبش‌هاي ضدديني و مدرن ارزيابي مي‌کنند). بنيامين ابتدا وضعيت اکنوني زمانه‌ي خود را همچون «شبکه» درک مي‌کند و اذعان مي‌دارد از آن‌جا که در درون شبکه قرار دارد نمي‌تواند نگرشي همه‌جانبه براي درک کليت موضوع مطرح سازد. لذا به تناسب امکان‌هاي زمانه‌ي خودش سه يا چهار مشخصه‌ي «ساختار ديني سرمايه‌داري» را برمي‌شمارد و تحليل همه‌جانبه را به آينده، به وضعيتي که احاطه‌ي کامل بر شبکه ممکن شود، واگذار مي‌کند. تحليل بنيامين درصدد نشان‌دادنِ شباهت و قرابتِ ساختاري دين و سرمايه‌داري است. ذاتِ جهان، حرکت‌مندي است و هر حرکتي از سه مؤلفه قوام يافته است: مبدأ، مقصد و مسير. به‌عبارت ديگر، سه مقوله‌ي توحيد، معاد و نبوت (آيين)، برپادارنده‌ي ساختارِ جهان ديني است. خدا در اين جهان، هميشه پنهان/غايب است، اما اين غيبت هميشه حاضر است. جهان سرمايه‌داري نيز اين مشخصه‌ها را کاملاً دارا است و دقيقاً به همان پرسش‌هايي پاسخ مي‌گويد که دين به آن‌ها پاسخ مي‌دهد. سرمايه، اول و آخر معناداري و غايت همه چيز است و سيستم، همان کارکردهاي آييني را، حتي به‌نحو ناب‌تر و افراطي‌تري، اجرا و ايفا مي‌کند. بنيامين سه مشخصه‌ي ساختار ديني سرمايه‌داري را چنين برمي‌شمارد: 1. شباهت ساختاري: سرمايه‌داري نه تنها همچون دينِ آييني ناب است بلکه افراطي‌ترين صورت آن نيز مي‌باشد. در الاهيات هر چيزي در نسبت با خدا معنا مي‌يابد، و در سرمايه‌داري نيز هر چيزي تنها در نسبت با سرمايه است که معنادار مي‌شود. لذا هر چيزي که با سرمايه نسبتي نداشته باشد، بي‌معنا و از سيستم حذف يا ادغام مي‌شود. 2. قرابت غايي: خصلت انضمامي اين آيين معطوف به ابدي‌کردن آن است. لذا ما نه تنها هر روز با روز کاري مواجه نيستيم بلکه هر روز با روز مقدسِ تعطيل (holiday) مواجه‌ايم، يعني با نمايش هراسناک شکوه و هيبتِ امر مقدس، (غايت عبادت و سرمايه). 3. سرمايه‌داري آييني است آکنده از گناه و ملامت، اما فاقد توبه و استغفار؛ همچنين آييني با فضايي آکنده از يأس، يأسي برخاسته از ناممکني هر گونه رستگاري. لذا دين نه در جهت اصلاح هستي بلکه درصدد محوکردن هستي حرکت مي‌کند و در اين حرکت، انتظار به‌مثابه‌ي شفا تلقي مي‌شود. البته سرمايه، با قراردادن خدا در درون سيستم، تعالي خدا را زائل مي‌کند، و خدا را به درون تقدير گناه بشر مي‌کشاند؛ يعني خدا نيز در کنار/همراهِ بشر، حامل و بارکشِ گناهان آدمي مي‌شود. در اخير، بنيامين طرح خود را با پيش‌کشيدنِ دو سُويه‌ي ديگر از بحث تکميل مي‌کند: وجه تاريخي مسأله و وجه روش‌شناختي تحليل. به لحاظ تاريخي، گرچه «ابرانسان» نيچه‌اي نخستين کسي است که دين سرمايه‌داري را مي‌شناسد و درصدد تحقق آن برمي‌آيد، اما سرمايه‌داري گونه‌اي دين آييني ناب است و بدون هيچ جزميتي، که از درون مسيحيت بسط و تحول يافته است، و نه تنها از تحول اصلاحي مسيحيت (مذهب پروتستان) بلکه اساساً از همان ته‌مانده‌هاي انگليِ مسيحيت ارتدوکس سر برکشيده است. مسيحيت در دوره‌ي اصلاح‌گري‌اش نه زمينه‌سازِ سرمايه‌داري، بلکه دقيقاً خودش بدل به آن شده است. به‌لحاظ روش‌شناختي نيز پيوندهايي که پول با اسطوره در بستر تاريخ برقرار ساخته، پيوندهايي در قالب کفاره، خون‌بها، خمس و...، به‌نحو مؤثري اين امر (ساختار ديني سرمايه‌داري) را نشان مي‌دهد. در اخير، بنيامين طرحش را با پرداختن به آگاهي از سرمايه‌داري در مقام دين به پايان مي‌برد. اما، اينکه ارتباطِ اين اصل موضوعِ بنياميني (ساختار ديني سرمايه‌داري) با وضعيت اکنوني افغانستان آيا مي‌تواند در فهم برخي از امکانِ جمعِ تضادها [درحالي‌که ممکن است اصلاً تضادي در کار نباشد]، پيچيدگي‌ها و نسبت‌هاي درهم‌تداخل‌يافته‌ي وضعيت ما گره‌گشا باشد يا نباشد، نقطه‌آغاز خوانش افغاني از طرح بنيامين است. لينکِ ترجمه فارسيِ «دين به‌مثابه‌ي سرمايه‌داري» بنيامين: http://www.shavand.com/?p=278
  • توحيدي

    "سکوت " کلمه ای افسانه ای من, من سکوت را دوست دارم, سکوت فضاء برای آرامش است؛ نفس راحت می توان کشید. سرو صداهای ببری و غرش های ابری را جای در آن نیست، ناله و شیون را نیز چنین بدان، اما اشک...اشک! هرگز صر نمیکند سکوت نمیشناسد، شاید هم تنها دُرهای مملو از یک دنیا... در قطره آبِ است. که در سکوت مطلق از چشم خیران بر وسعت و پهن گونه می لولد و در مسیرش گردو غبار" روزگار سکوتیان " به دست فریاد می سپارد. اما این قطره نمیچکد و چک چک نمیکند و به طریق قاعده و سنت دیار سکوتیان، وفاداری میکند. نی نی !!! فراتر از این ها، این قطره، قطره دل است. دل که خون شد، رنج کشید اما نتوانیست فریاد برآورد تمام اندوهش را آب میکند و به قطره از طریق " چشم نگاه " به جواب بی جوابی می پردازد. منم در این دنیای دون, منم در این عرصه نگاه های خفته در خون، منم در محراق دیدگان پرخون. نباید مشتبه شود و یا تفسیر بد به این به این قضیه زد. که این قطره اشک، پیامبر آیه ناتوانی است، غجز است. هرگز! قطره از جنس دریاست، قطره دریاست اگر با دریاست، این قطره که در سکوت ناشی از آب و هوای سرد و خزان زده و گردوبادهای تند و تیز کوری دل و بصیرت، از دریای آرام و دردمند و متفکر قلب کوه سنگین می تراود، او نشانه قدرت است، ابهت و دلاوری است و فریادِ در سکوت اند. اعلام قدرتیست که در سکوت میتواند معنی یابد. در آرامی است که رجز برتری، را می سراید! سکوت تاریخ من است من سکوت زدهام با سکوت انس گرفته ام چون در سکوت است که غصه ها سر اید بقضها بترکد سینه ها از حبس رهای یاد رمزو رازها افشا گردد. در سکوت تنهای تنها در تاریخ من شکل میگرد و جان می یابد و و فریاد بر می آورد، چون تلی در چند قدمی تاریخ، زنده دلان را بخود جذب میکند. در مسیر تاریخ سکوت گاه ها و فریاد جاهای است، یکی از ان قتل یهودیها یا همان افسانه هلوکاست است که امروز مباح کننده خونهای هزاران طفل و یتیم و پیرو جوان و زن و مرد فلسطین است وو امثال اینها از قبل و کشتار جنگهای جهانی تا همین حادثه یازدهم سیپتامبر که فریادش در صفیر گلوله ها و غرش هوا پیماها ی تا کنون فضا فضا کشور های را با بوی خون هزاران بیگناه مکدر نموده است. اما سکوت در امتداد تاریخ من و بر وسعت رنج من و بر بلندای صبرو تحمل من چهره از پرده میگشاید و در تاریخ سرزمین ندای متفاوت از نداها سر می دهد، سکوت گاه های چون دوره عبدالرحمن ( 1880__1901 ) که امنیت با ریختن خون تامین و حاکمیت با استبداد معنی می یافت. دوره که تاریخ با چشم کورش جنایات کوچاندن مردمان اصیل، فروختن زنان و مردان ستره؛ از بین بردن 63 درصد بشر و بشر زادگان که درین دیار و کوه دره میزیستند و از آن نقاط بی نهایت دور تاریخ سنگ نشان ( چون بتهای بامیان ) دارند، نگریست و با زبان لالش ( فریاد سکوتی ) را نجوا نمود، در واقع چشم تاریخ کور و گوش تاریخ کر و شریانش بی خون به اختلال مواجه شد. اما این کوری و کری و بی خونی منجر به شکل گیری ندای و فریادی جدیدی از جنس و قالب سکوت شد. قبل بر آن تاریخ سکوت دیگری داشت وقتکه در مقابل ارتش مسلح و غالب انگلس همه فرار کرده بودند و در آن لحظات سخت این کرنیل ( شیر محمد خان ) بود که با یک صد نفر از مردان پیاده خویش مردانه مقاومت کردند و هشت فوج سپاه انگلس را به زور بازوی مردانگی از تعقیب مجاهدین بازداشت، اینجا نیز سکوت بود و " فریاد سکوتی " بعد بر آن سکوت در قتل بی رحمانه پدر و بعد تر از ان و به نظری زشت تر از همه به آب انداختن هزاران جلد کتاب و عجیب تر درین میان کتاب داستان " گل سرخ دل افگار " که در این اتفاق افتاده مهم را باید بزرگتری فاجعه قرن نامید و چون در عصریکه جهان متمدن شاهد شکافتن آسمان و فرود به سیارات دیگری است و جهانیان تمدن خواه حرف از انسانهای ملکوتی و با فرهنگ که کتاب را بهترین دوست میداند و به واقعیت رسیده است. فاجعه که جهان باید در غم آن اشک می ریخت اما باز با زبان لالش به شکل سکوت به روایت حادثه پرداخت و جهان با این بزرگیش و جهانیان با آن عظمتش دل به دریای ارام و سکوت زدند. تاریخ من چنین سکوتهای را زیاد دیده اند. بلکه سراسر سکوت است و فریاد در سکوت و سرزمینم را باید جمهوری سکوت نامید. چون سکوت در این منطقه ممنوعه تبدیل به یک فریاد از یک حادثه و واقعه ای شده است. " سکوت " نوع روایت از حادثه است که تحریف در آن معنی نمی یابد چون سکوت، سکوت است، این نوع فریادی در بیصدای است.
  • سياوش

    گويا حلقه محاصره تنگ تر مي شود . اينهم از نامه دكتر سروش جشن زوال استبداد دینی عبدالکریم سروش عروسی خونین پایان یافت و داماد دروغین به حجله در آمد. صندوق ها بر خود لرزیدند و دیوان در تاریکی رقصیدند. قربانیان در کفن های سپید به نظاره ایستادند و زندانیان با دست های بریده کف زدند وجهانیان یک چشم خشم ویک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند. چشم روزگار فاش گریست و خون از سر ایوان جمهوری گذشت. شیطان خندید و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضیلت به خواب رفت. آقای خامنه ای، که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟ ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده وصال دولت بیدار ترسمت ندهند که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده درین قحط سال فضیلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. "زان یار دلنوازم شکری است با شکایت." نه اینکه شکایتی نداشته باشم. دارم و بسیار دارم اما آنها را با خدا در میان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستایش و نوازش مداحان پر و سنگین شده است که جایی برای صدای شاکیان ندارد. ولی من از شما بسیار متشکرم. شما گفتید که "حرمت نظام هتک شد" و آبروی آن به یغما رفت. باور کنید که در تمام عمر خود خبری بدین خوشی از کسی نشنیده بودم. آفرین بر شما که نکبت و ذلت استبداد دینی را اذعان و اعلام کردید. شادم که آخر الامر آه سحرخیزان به گردون رسید و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بودید آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به دیانت و نبوت پشت کنند اما به ولایت شما پشت نکنند. شریعت و طریقت و حقیقت مچاله شوند اما ردای ریاست شما چین و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ریخته و دست های بریده و دامانها ی دریده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسایان و پیامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشیدگان و ستم ستیزان نگذاشتند. "پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن،" قصه جمهوری ولایی شما بود. و اینک خدا را شکر که پرده عصمت دروغین این دیو دریده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانیان با خشم و حیرت آن را برهنه مشاهده کردند. آقای خامنه ای، می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذارنید. خطا کرده اید، خطایی سخت. تدبیر این خطا را من دوازده سال پیش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگیرید. از حق بودن و فضیلت بودنش بگذرید. آن را برای رسیدن به حکومتی کامیاب به کار گیرید. این را که می خواهید؟. چرا شیپور را از سر گشاد می زنید؟ چرا میان مردم عسسان و خفیه نویسان و جاسوسان می گمارید تا ضمیر آنان را بخوانند یا به حیله و ترفند، سخنی از زیر زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نویسندگان را ... آزاد بگذارید ، مردم به صد زبان حکایت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبیر ملک وتنظیم نظام یاری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنید. آنها ریه های جامعه اند. اما شما از بیراهه و کژراهه رفتید. و اینک در طلسم تهلکه ای افتاده اید و قربانی نظام بسته ای شده اید که دیرگاهیست خود آن را آفریده اید، که نه نقد در آن می روید نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنید با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آورید. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی باید به شما نموده باشد که افیون استغنا وافسون استبداد، زیرکی و دانایی را از شما ستانده است. و اینک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می زنید. و خون را به خون می شوئید مگر طهارتی حاصل کنید. خیانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنایت بردید، خیانت و جنایت بس نبود تجاوز به زندانیان را بر آن افزودید، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کردید. درویشان و روحانیان و نویسندگان و دانشجویان را هم امان ندادید و از دم تیغ گذراندید. عاقبت هم به جانیان و بانیان جایزه دادید و به ریش همه خندیدید و ریش سرباز بی نوایی را گرفتید که چرا ماشین ریش تراشی را به سرقت برده است! از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که لطف حق با تو مداراها کند چونکه از حد بگذرد رسوا کند می دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می سوزند و می گریند و به زبان حال و قال با خدا می گویند: ربنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا ( خداوندا ما را از این محیط پرستم نجات بخش وبرای ما یاوری بفرست.) می دانستم که "چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است." زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولایت جایر را از خدا به دعا می خواستند (و می خواهند). ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم نالیدم که بازهم ندای خلایق را نمی شنوی؟ چون عیسی بر صلیب گله کردم که "خدایا چرا ما را رها کرده ای"، مگر سیاهکاران را نمی بینی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رویان را نمی نگری که شیرینی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنیت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانیان و شوکت شریرانه ستمگران را می بینی و بازهم استغنا می ورزی؟ تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه یعنی آن کلمات سه گانه را شنیدم: "هتک حرمت نظام" ،که چون حدیث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گویی کلمات آن خطیب نبود. کلمات تو بود خدایا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومایگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که آفرین ها بر تو بادا ای خدا بنده خود را ز غم کردی جدا آتشی زد او به کشت دیگران باد آتش را به کشت او بران آقای خامنه ای، می خواهم به شما بگویم دفتر ایام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است ، آبرویش به یغما رفته است و طشت رسوائیس از بام تاریخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاریت خود را باز گرفته است. آن دلیری ها که در کنج خلوت و در پرده تزویر می کردید فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گریبان شما را سوخته است. خائفم که بگویم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شریعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعیت از شما گریخته است. ایران سبز از این پس دیگر آن ایران سیاه و ویران نیست. سبزی وسپیدی این جنبش به عنایت و اجابت الهی بر سیاهی جور شما پیشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر علیه شما بشورند. سالها اعوان و انصار شما زیر چتر حمایت و ولایت شما چون شغالان گرسنه در پوستین خلق افتادند و امنیت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلویشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزادیشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دینشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشیدند، و به نام دین خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خیانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بیت الاحزانی بنام صدا و سیما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغین و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنیا فروختند که همگان عاشقان سینه چاک نظام ولایتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زیر پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشیدند و دانایان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پیران دریغ داشتند، آیت الله های رنگین ساختند و فتاوای سنگین از آنان گرفتند تا نویسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعیت بند از بند بگشایند، در پی مالیخولیای دشمن ستیزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشیدند و جمعی را به بند کشیدند، و اقاریر مضحک بر زبانشان نهادند و کیفرهای مهلک بر جانشان.عمله استبدادنظامی و قضایی بیداد را به نهایت رساندند، گویی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چیزی کم نیاورد. این مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زیرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزویر های گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت ، آتشی در وجدان رعیت افروخت که کاشانه ولایت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه "رزمایش" بود، نه" فتنه" و نه" مسجد ضرار" (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغیان و غلیان غیرت بود بر علیه غارت. وجدانهای بیدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی اندیشه خود، غیرت ورزیدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متین شوریدند. دزدان سراسیمه بر خود پیچیدند،ولی ما صدای خنده خدا را شنیدیم که در فضا پیچید. او از ما راضی بود. دعای ما را شنید و جانیان و بانیان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود. آقای خامنه ای، بارها حافظان ،حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که: با دعای شب خیزان ای شکر دهان مستیز در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی و گفتند: مکن که کوکبه دلبری شکسته شود چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند نشنیدند و عاقبتشان را شنیدی. جنبش سبز برای آفریدن ایرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طیبه ای که پایی در زمین و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء – سوره ابراهیم). این جنبش شهید سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوینده و گفتمان سبز خود را پیدا کرده است. محصول بیست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پیکارگران عرصه سیاست و فرهنگ است. بیهوده می کوشید با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنید. خود را مگر بشکنید. این نه آن شیر است کز وی جان بری یا ز پنجه قهر او ایمان بری فرو ریختن رعب رعیت و زوال مشروعیت ولایت بزرگترین دستاورد شورش غیرت بر غارت بود و شیر خفته شجاعت و مقاومت را بیدار کرد. نه تطاول نظامیان نه تجاوز حرامیان،نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن درآستین ژنده قدرت، نه تکیه بر سبعیت حیوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور ،هیچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دینی رسوای کفر و دین شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسیده است. ما این را به دعا از خدا خواسته ایم وخدا با ماست. برگشتن بخت و روزگار شاهدی شیرین تر از این ندارد که عیدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می خنداند اینک می گریاند و می لرزاند. دانشگاهی که می خواستید به پابوس شما بیاید، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خیابانی، اجتماعات آئینی، رمضان و محرم ،حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده اند و به زیان شما روان می شوند. ما نسل کامکاری هستیم.ما زوال استبداد دینی را جشن خواهیم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادینی طالع تابناک مردم سبز ماست. ما آزادی را ارج خواهیم نهاد و قدر خواهیم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کردید و قدرش را ندانستید و اکنون مظلمه اش را می برید. فاشیسم مشربان به شما فروختند که آزادی یعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستید که شفای امراض مهلک نظام شما در این خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گردید (که در آن هم عزمی و جدیتی نیست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتید، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتید نقد شما را بگویند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتادید. می گذاشتید سخن راستین مردم را با شما در میان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس میهن اند، نه "پایگاه دشمن." و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنید. ما دیانت را هم ارج خواهیم نهاد، همانکه شما آن را بازیچه مصالح قدرت خواستید و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم دادید و ندانستید که شادی و آزادی با ایمان راستین همپیمانند و اجبار فقیهانه، حریت مومنانه را می ستاند و قدرت شریعت مدار هم قدرت و هم شریعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعیتی دربند و غمناک. ************* با خود می گویم برای که اینها را می نویسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته وتشنه در سراب مانده وخیمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائیش از بام افتاده است؟ و آنگاه به یاد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکیم که: و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شدیدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم یتقون (آنان پرسیدند چرا کسانی را موعظه می کنید که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگیرد، شاید هم پند ما در آنان درگیرد – سوره اعراف 164) بارخدایا تو گواه باش، من که عمری درد دین داشته ام و درس دین داده ام. از بیداد این نظام استبداد آئین برائت می جویم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم. ای خدای خرد و فضیلت! به صدق سینه مردان راستگو و به آب دیده پیران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخیزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سینه های بریان و چشم های گریان ستمدیدگان رحمت آور و بیش از این خلقی را پریشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضیلت را از اسارت این نامردمان به در آر . باد را بگو تا خیمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ریشه بیداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر این قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذیلت ظالمان را به گلزار فضیلت عادلان بدل کنند. آب و دریا ای خداوند آن توست باد و آتش جمله در فرمان توست گر تو خواهی آتش آب خوش شود ور نخواهی آب هم آتش شود تو بزن یا ربنا آب طهور تا شود این نار عالم جمله نور رمضان مبارک 1430 قمری شهریور 1388 شمسی عبدالکریم سروش بازگشت به نامه های دکتر سروش
  • شیرمحمد حیدری

    در ماه مبارک رمضان قرار داریم ، طاعات عبادات شما مومنین قبول درگاه خداوندباشد. انشالله در اکثر وبلاگ ، ویا سایت ها که سربزنی، در باره ماه مبارک رمضان مطلبی تحریری نموده اند ، امید که که دوستان با مطالعه این مطالب استفاده لازم را ببرند. این حقیر میخواهم از منظر دیگر مطلبی تقدیم تان کنم .، ونگاهی متفاوتی داشته باشم در باره (فلسفه روزه داری و واقعیت امروز جامعه ) البته ناگفته نماند که این مطلب در باره مردمی که در ایران زندگی میکنند ، واین حقیر با چشم خود میبینم تحریری شده است، انتظار میرود دوستان هنگام مطالعه این مطلب، این واقعیت را در نظر بیگرند . فلسفه روزه گرفتن: امام صادق(ع) فرمود: خداوند روزه را واجب كرده تا بدين وسيله دارا و ندار( غني و فقير) مساوي گردند.( من لا يحضره الفقيه، ج2، ص43 فلسفه روزه داري، تکامل جسم و جان است . چرا که گفته اند : عقل سالم در بدن سالم است . دانشمندان اسلامي و غيراسلامي در اين باره جزوه ها و کتاب هاي زيادي نوشته اند و برخي از آثار آن را بيان کرده اند ؛ از جمله : رفع سوء هاضمه ، تقويت بهداشت عمومي ، جلوگيري از آپانديس ، ‌پاک سازي مجاري ادرار ، رفع بيماريها و امراض جلدي و دفع چربي هاي زايد . روزه در درمان بيماري هاي غيرقابل علاج مؤثر است . به هر حال نقش روزه داري در سلامت تن و تکامل روح غير قابل انکار است . پيامبر ( ص ) فرمودند : ( صومو تصحوا ؛ روزه بگيريد تا سلامت شما تضمين شود . ) شايد به همين دليل باشد که قضاي روزه واجب است . روزه تمام دستگاههاي بدن ، بافت ها ، رگ ها و غده ها ، اعصاب ، اجزاي بدن ، روده ها و شرايين را از خستگي بيرون مي آورد . زيرا در اثرعمليات مداوم و شبانه روزي ، ‌قسمت هاي مختلف بدن ، سست و ضعيف مي گردد. . نوشته بالا قسمت کوتاهی است در باره فلسفه روزه داری ، اگر درموتور جستجوگر گوگل سرچ کنید با صد ها وبلاگ وسایت در باره فلسفه روزه داری مواجیه میشوید . واقعیت های جامعه ما : در جامعه فعلی ما هنگام فرارسیدن ماه رمضان قیمت(بهای) مواد خوراکی به یکباره افزایش چشم گیری پیدا میکندو مصرف به یک باره زیاد میشود . روز های فبل ازماه مبارک رمضان ، مردم اقدام برای خرید مایحتاج مصرفی در ماه مبارک رمضان میکنند ، صفهای طولانی جلوی قصابی ها ،مرغ فروشی ها ، خوار بار لبنیات ، ودر روز های ماه مبارک نانوای ها بسیار شلوغ ودارای صف های طولانی میباشد بنا برین میتوان مردم را به چند دسته تقسیم کرد. دسته اول خرید برای ماه مبارک : این دسته شامل تمامی مردم میشود که، در این ماه مبارک روزه میگیرند . هرکس به اندازه وسع خود خرید میکنند ، وسبد خرید هم متفاوت است ، از ران وراسته گوسفند وگوشت لخم وماهیچه گوساله بگیر تا دل، جیگر وقلوه گوسفند وگوساله ، سیر اب ، شیردان وکله پاچه و مرغ وجیگر سنگدان و پای مرغ . الحمدالله همه اینها در عرض دو الی سه ساعت چنان فروش میرود که اگر دیر بجنبی برای افطار یا سحر چیزی نخواهی داشت . دسته دوم : انسان معمولی که به طور طبیعی روزه میگیرند ، نماز میخوانند ،عبادت میکنند وخیلی هم این ماه با ماه های دیگر فرقی برای شان ندارد، به اندازه میخورند، به اندازه میخوابند ، به اندازه به در درگاه خداوند دعا ونیایش میکنند . دسته سوم : این گروه همراه با رادیو وتلویزین ایران در این ماه صد درصد مسلمان میشوند ، مسجد میروند ، نماز جماعت ودعای دسته جمعی و گرداندن تسبیح وفرستادن صلوات های هزار تای وراز نیاز مخصوص به در گاه خداوند . دسته چهارم : این دسته دراین ماه مبارک دچار انواع بیماری های گوناگون میشوند، مانند : ورم و زخم معده که خیلی شایع است، دندان درد ، سردرد ، سرماخوردگی ، مسافر ، خواب ماندن هنگام سحر وسیگار واعتیاد ...............خلاصه به هر بهانه است روزه شان را میخورند . دسته پنجم : این دسته که متاسفانه اکثریت را هم به خود اختصاص میدهد ، روزه میگیرند ، نماز میخوانند ، عبادت هم میکنند ،هم در مسجد هم در منزل ، انسان های اهل ایمان هم هستند ، اما در این ماه مبارک همه هم وغم شان خورد وخوراک وشکم شان است ، اینها سحر چنان میخورند که شکم شان باد میکند ودر طول روز هم سعی میکنند کار وفعالیت خود را کم کنند تا خدای نکرده بدن شان ضعیف نشود وزمان افطار هم حتما" اول باید افطار کنند بعد نماز ونیایش . ودر هنگام خرید هم در سبد شان انواع اقسام خوراکی درجه یک دیده میشود (این گروه شامل اغنیا وقشر متوسط جامعه میباشد ) ودر اخر ماه مبارک رمضان دچار اضافه وزن میشوند . دسته شیشم: این گروه یک جورای مخصوص هستند که فقط در ۳۰روز ماه مبارک روزه میگیرند ونماز میخوانند والباقی ایام روزه و نماز تعطیل است ! استید لال شان هم این است که ، این فقط ماه رمضان است که مخصوص عبادت است (خود شخصا" با این افراد برخوردم) منبع دینی ومذهبی که از انها دستور بیگیرند هم ندارند .